|
اَلسَّلامُ
عَلََي الْحُسَيْن وَعَلَي عَلِي اِبْنِ الْحُسَيْن وَعَلَي
اَوْلادِ
الْحُسَيْن وَعَلَي اَصْحَابِ
الْحُسَيْن
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم
است

شعرعاشورا
زیارت عاشورا
بازفتاديم بسوداي تو ياحسين
گشته همه واله وشيداي تو ياحسين
امام حسين و عاشورااز ديــدگــاه اهــل سنـت
حرکت کاروان اسيران کربلا به سوی کوفه وشام
زندگانی امام حسین علیه السلام
خطبه حضرت زینب
سلام الله علیها در دربار یزید
در كربلا چه گذشت
نزول امام حسين عليهالسلام به زمين كربلا(1) روز پنجشنبه دوم محرم
سال شصت و يك بوده است.(2)
در مقتل ابى اسحاق اسفراينى آمده است كه: امام عليهالسلام با
يارانش سير مىكردند تا به بلدهاى رسيدند كه در آنجا جماعتى زندگى
مىكردند، امام از نام آن بلده سؤال نمود.
پاسخ دادند:
«شط
فرات»
است.
آن حضرت فرمود: آيا اسم ديگرى غير از اين اسم دارد؟
جواب دادند:
«كربلا».
پس گريست و فرمود: اين زمين، به خدا سوگند زمين كرب و بلا است! سپس
فرمود: مشتى از خاك اين زمين را به من دهيد، پس آن را گرفته بو كرد
و از گريبانش مقدارى خاك بيرون آورد و فرمود: اين خاكى است كه
جبرئيل از جانب پرودگار براى جدم رسول خدا آورده و گفته كه اين خاك
از موضع تربت حسين است، پس آن خاك را نهاد و فرمود: هر دو خاك
داراى يك عطر هستند!
در تذكره سبط آمده است كه امام حسين پرسيد: نام اين زمين چيست؟
گفتند:
«كربلا».
پس گريست و فرمود: كرب و بلأ. سپس فرمود: ام سلمه مرا خبر داد كه
جبرئيل نزد رسول خدا بود و شما هم نزد ما بودى، پس شما گريستى،
پيامبر فرمود: فرزندم را رها كن! من شما را رها كردم، پيامبر شما
را در امان خودش نشاند، جبرئيل گفت: آيا او را دوست دارى؟ فرمود:
آرى! گفت: امت تو او را خواهند كشت، و اگر مىخواهى تربت آن زمين
كه او در آن كشته خواهد شد به تو نشان دهم! پيامبر فرمود: آرى! پس
جبرئيل زمين كربلا را به پيامبر نشان داد.
در روايتى آمده است كه آن حضرت فرمود: ارض كرب و بلأ، سپس فرمود:
توقف كنيد و كوچ مكنيد! اينجا محل خوابيدن شتران ما، و جاى ريختن
خون ماست، سوگند به خدا در اين جا حريم حرمت ما را مىشكنند و
كودكان ما را مىكشند و در همين جا قبور ما زيارت خواهد شد، و جدم
رسول خدا به همين تربت وعده داده و در آن تخلف نخواهد شد.
و چون به امام حسين عليهالسلام گفته شد كه اين زمين كربلاست، خاك
آن زمين را بوئيد و فرمود: اين همان زمين است كه جبرئيل به جدم
رسول خدا خبر داد كه من در آن كشته خواهم شد.(3)
سيد ابن طاووس گفته است: امام عليهالسلام چون به زمين كربلا رسيد
پرسيد: نام اين زمين چيست؟ گفته شد:
«كربلا».
فرمود: پياده شويد! اين مكان جايگاه فرود بار و اثاثيه ماست، و محل
ريختن خون ما، و محل قبور ماست، جدم رسول خدا مرا چنين حديث كرده
است.(4)
گر نام اين زمين به يقين كربلا بود اينجا محل رفتن خون ما بود
و در روايتى آمده است كه آن حضرت فرمود: ارض كرب و بلأ، سپس فرمود:
توقف كنيد و كوچ مكنيد! اينجا محل خوابيدن شتران ما، و جاى ريختن
خون ماست، سوگند به خدا در اين جا حريم حرمت ما را مىشكنند و
كودكان ما را مىكشند و در همين جا قبور ما زيارت خواهد شد، و جدم
رسول خدا به همين تربت وعده داده و در آن تخلف نخواهد شد.(5)
سپس اصحاب امام پياده شدند و بارها و اثاثيه را فرود آوردند، و حر
هم پياده شد و لشكر او هم در ناحيه ديگرى در مقابل امام اردو
زدند.(6)
روز دوم محرم
در اين روز حر بن يزيد رياحى نامهاى به عبيدالله بن زياد نوشت و
در آن نامه او را از ورود امام حسين عليهالسلام به كربلا آگاه
ساخت.(7)
دعاى امام عليهالسلام
امام عليهالسلام فرزندان و برادران و اهلبيت خود را جمع كرد و
بعد نظرى بر آنها انداخت گريست و گفت: خدايا! ما عترت پيامبر تو
محمد صلى الله عليه و آله و سلم هستيم، ما را از حرم جدمان راندند،
و بنى اميه در حق ما جفا روا داشتند. خدايا حق ما را از ستمگران
بستان و ما را بر بيدادگران پيروز گردان. (8)و (9)
ام كلثوم عليهاالسلام به امام عليهالسلام گفت: اى برادر! احساس
عجيبى در اين وادى دارم و اندوه هولناكى بر دل من سايه افكنده است.
امام حسين عليهالسلام خواهر را تسلى داد.(10
سخنان امام عليهالسلام
امام عليهالسلام پس از ورود به سرزمين كربلا به اصحاب خود فرمود:
"الناس
عبيد الدنيا و الدين لعق على السنتهم يحوطونه ما درت معايشهم فاذا
محصوا بالبلأ قل الديانون.(11)
مردم، بندگان دنيا هستند و دين را همانند چيزى كه طعم و مزه داشته
باشد، مىانگارند و تا مزه آن را بر زبان خود احساس مىكنند آن را
نگاه مىدارند و هنگامى كه بناى آزمايش باشد، تعداد دينداران اندك
مىشود.
به دنبال اطلاع عبيدالله از ورود امام عليهالسلام به كربلا،
نامهاى بدين مضمون به حضرت نوشت: به من خبر رسيده است كه در كربلا
فرود آمدهاى، و اميرالمؤمنين يزيد! به من نوشته است كه سر بر
بالين ننهم و نان سير نخورم تا تو را به خداوند لطيف و خبير ملحق
كنم! و يا به حكم يزيد بن معاويه باز آيى! والسلام.
نامه امام عليهالسلام به اهل كوفه
امام عليهالسلام دوات و كاغذ طلب كرد و خطاب به تعدادى از بزرگان
كوفه كه مىدانست بر رأى خود استوار ماندهاند، اين نامه را نوشت:
«بسم
الله الرحمن الرحيم از حسين بن على به سوى سليمان بن صرد و مسيب بن
نجبه و رفاعة بن شداد و عبدالله بن وال و گروه مؤمنين، اما بعد،
شما مىدانيد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در حيات خود
فرمود: هر كس سلطان ستمگرى را ببيند كه حرام خدا را حلال نمايد و
پيمان خود را شكسته و با سنت من مخالفت مىكند و در ميان بندگان
خدا با ظلم و ستم رفتار مىنمايد، و اعتراض نكند قولا و عملا،
سزاوار است كه خداى متعال هر عذابى را كه بر آن سلطان بيدادگر مقدر
مىكند، براى او نيز مقرر دارد، و شما مىدانيد و اين گروه (بنى
اميه) را مىشناسيد كه از شيطان پيروزى نموده و از اطاعت خدا سرباز
زده، و فساد را ظاهر و حدود الهى را تعطيل و غنائم را منحصر به خود
ساختهايد، حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام كردهاند.
نامههاى شما به من رسيد و فرستادگان شما به نزد من آمدند و گفتند
كه شما با من بيعت كردهايد و مرا هرگز در ميدان مبارزه تنها
نخواهيد گذارد و مرا به دشمن تسليم نخواهيد كرد، حال اگر بر بيعت و
پيمان خود پايداريد كه راه صواب هم همين است، من با شمايم و خاندان
من با خاندان شما و من پيشواى شما خواهم بود؛ و اگر چنين نكنيد و
بر عهد خود استوار نباشيد و بيعت مرا از خود برداشتيد، به جان خودم
قسم كه تعجب نخواهم كرد، چرا كه رفتارتان را با پدرم و برادرم و
پسر عمويم مسلم، ديدهام، هر كس فريب شما خورد ناآزموده مردى است.
شما از بخت خود رويگردان شديد و بهره خود را در همراه بودن با من
از دست داديد، هر كس پيمان شكند، زيانش را خواهد ديد و خداوند به
زودى مرا از شما بىنياز گرداند، والسلام عليكم و رحمة الله و
بركاته.»(12)
امام عليهالسلام نامه را بست و مُهر كرد و به قيس بن مسهر صيداوى
داد(13) تا عازم كوفه شود، و چون امام عليهالسلام از خبر كشته شدن
قيس مطلع گرديد گريه در گلوى او پيچيد و اشكش بر گونهاش لغزيد و
فرمود:
«خداوندا!
براى ما و شيعيان ما در نزد خود پايگاه والايى قرار ده و ما را با
آنان در جوار رحمت خود مستقر ساز كه تو بر انجام هر كارى قادرى.»
(14)و
(15)
سپس امام حمد و ثناى الهى را بجا آورد و بر محمد و آل محمد درود
فرستاد و همان خطبهاى را كه ما در منزل ذى حسم از آن بزرگوار نقل
كرديم ايراد فرمود.(16)
اظهارات ياران امام عليهالسلام
پس از سخنان امام، زهير بپاخاست و گفت: اى پسر رسول خدا! گفتار تو
را شنيديم، اگر دنياى ما هميشگى و ما در آن جاويدان بوديم، ما قيام
با تو و كشته شدن در كنار تو را بر ماندن در دنيا مقدم مىداشتيم.
سپس برير(17) برخاست و گفت: يا بن رسول الله! خدا به وسيله تو بر
ما منت نهاد كه ما در ركاب تو جهاد كنيم و بدن ما در راه تو قطعه
قطعه شود و جد بزگوارت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در روز
قيامت شفيع ما باشد.(18)
و بعد، نافع بن هلال از جا بلند شد و عرض كرد: اى پسر رسول خدا! تو
مىدانى كه جدت پيامبر خدا هم نتوانست محبت خود را در دلهاى همه
جاى دهد و چنانچه مىخواست، همه فرمانپذير او نشدند، زيرا كه در
ميان مردم، منافقانى بودند كه نويد يارى مىداند ولى در دل، نيت
بيوفائى داشتند؛ اين گروه، در پيش روى از عسل شيرينتر و در پشت
سر، از حنظل تلختر بودند! تا خداى متعال او را به جوار رحمت خود
برد؛ و پدرت على عليهالسلام نيز چنين بود، گروهى به يارى او
برخاستند و او با ناكثين و قاسطين و مارقين قتال كرد تا مدت او نيز
به سر آمد و به جوار رحمت حق شتافت؛ و تو امروز نزد ما بر همان
حالى! هر كس پيمان شكست و بيعت از گردن خود برداشت، زيانكار است و
خدا تو را از او بى نياز مىگرداند، با ما به هر طرف كه خواهى، به
سوى مغرب و يا مشرق، روانه شو، به خدا سوگند كه ما از قضاى الهى
نمىهراسيم و لقاى پروردگار را ناخوش نمىداريم و ما از روى نيت و
بصيرت هر كه را با تو دوستى ورزد، دوست داريم، و هر كه را با تو
دشمنى كند، دشمن داريم.(19)
نامه عبيدالله به امام عليهالسلام
به دنبال اطلاع عبيدالله از ورود امام عليهالسلام به كربلا،
نامهاى بدين مضمون به حضرت نوشت: به من خبر رسيده است كه در كربلا
فرود آمدهاى، و اميرالمؤمنين يزيد! به من نوشته است كه سر بر
بالين ننهم و نان سير نخورم تا تو را به خداوند لطيف و خبير ملحق
كنم! و يا به حكم يزيد بن معاويه باز آيى! والسلام.
چون اين نامه به امام رسيد و آن را خواند، آن را پرتاب كرده فرمود:
رستگار نشوند آن گروهى كه خشنودى مخلوق را به چشم خالق خريدند.
فرستاده عبيدالله گفت: اى ابا عبدالله! جواب نامه؟
امام فرمود: اين نامه را جوابى نيست! زيرا بر عبيدالله عذاب الهى و
ثابت است.
چون قاصد نزد عبيدالله بازگشت و پاسخ امام را بگفت، اين زياد بر
آشفت و به سوى عمر بن سعد نگريست و او را به جنگ حسين فرمان داد.
عمر بن سعد كه شيفته ولايت
«رى»
بود، از قتال با حسين عليهالسلام عذر خواست.
عبيدالله گفت: پس آن فرمان ولايت رى را باز پس ده!
عبيدالله بن زياد شخصى را به نام سويد بن عبدالرحمن فرمان داد تا
در اين مسأله (فرار از جنگ) تحقيق كند و متخلفان را نزد او برد، و
او يك نفر شامى را كه براى انجام امر مهمى از لشكرگاه به كوفه آمده
بود، گرفته و نزد عبيدالله برد و او دستور داد سر آن مرد شامى را
از تنش جدا نمايند تا كسى ديگر جرأت سرپيچى از دستورات او را نكند!
نوشتهاند كه آن مرد شامى براى طلب ميراث به كوفه آمده بود!
عبيدالله بن زياد اندكى قبل از اين واقعه دستور داده بود تا عمر بن
سعد به سوى دستبى(20) همراه با چهار هزار سپاهى حركت كند زيرا
ديلميان بر آنجا مسلط شده بودند، و ابن زياد فرمان امارت رى را به
نام عمر بن سعد نوشته بود، عمر بن سعد هم در حمام اعين(21) خود را
آماده حركت كرده بود كه خبر حركت امام به سمت كوفه به ابن زياد
رسيد و او عمر بن سعد را طلب كرد و گفت: بايد به جانب حسين روى و
چون از اين مأموريت فراغت يافتى، آنگاه به سوى رى روانه شو!
به همين جهت عمر بن سعد كه انصراف از حكومت رى براى او بسيار
ناگورا بود به ابن زياد گفت: امروز را به من مهلت ده تا بينديشم!
نوشتهاند كه: عمر بن سعد از سر شب تا سحر در انديشه اين كار بود و
با خود مىگفت:
"اترك
ملك الرى و الرى رغبتىام ارجع مذموما بقتل حسين و فى قتله النار
التى ليس دونها حجاب و ملك الرى قوْ عينى." (22) و(23)
سپس با اهل مشورت اين مسأله را در ميان گذاشت، همه او را از جنگ با
حسين بن على عليهالسلام نهى كردند، و حمزة بن مغيره فرزند خواهرش
به او گفت: تو را به خدا از اين انديشه در گذر زيرا مقاتله با
حسين، نافرمانى خداست و قطع رحم كردن است، به خدا سوگند كه اگر همه
دنيا از آن تو باشد و آن را از تو بگيرند بهتر است از آن كه به سوى
خدا بشتابى در حالى كه خون حسين بر گردن تو باشد.
عمر بن سعد گفت: همين كار را انجام خواهم داد انشأ الله!
عمار بن عبدالله
عمار بن عبدالله از پدرش نقل كرده است كه: بر عمر بن سعد وارد شدم
در حالى كه عازم به سوى كربلا بود، به من گفت: امير، مرا فرمان
داده است به سوى حسين حركت كنم. من او را از اين كار نهى كردم و
گفتم: از اين قصد باز گرد! هنگامى كه از نزد او بيرون آمدم شخصى
نزد من آمد و گفت: عمر بن سعد مردم را به جنگ با حسين فرا
مىخواند؛ به نزد او رفتم در حالى كه نشسته بود، چون مرا ديد روى
از من گرداند، دانستم كه عازم حركت است و از نزد او بيرون آمدم.
عمر بن سعد نزد ابن زياد رفت و گفت: مرا بدين مسئوليت گماردى و در
ازاى آن، ولايت رى را به من اعطا كردى، و مردم هم از اين معامله
آگاهند، ولى پيشنهادى دارم و آن اين است كه عدهاى از اشراف كوفه
هستند كه در اين مقاتله به همراهى آنان نياز دارم! آنها را نزد خود
فراخوان تا سپاه مرا در اين مسير همراهى باشند. سپس نام تعدادى از
اشراف كوه را ذكر كرد، عبيدالله بن زياد گفت: ما در اين كه چه كسى
را خواهيم فرستاد، از تو نظر خواهى نخواهيم كرد! اگر با اين گروه
كه همراه تو هستند، از عهده انچام اين مأموريت بر مىآيى كه هيچ،
در غير اين صورت بايد از امارت رى چشم بپوسى!
عمر بن سعد چون پافشارى عبيدالله را مشاهده كرد گفت: خواهم
رفت.(24)
روز سوم محرم
اعزام لشكر به سوى كربلا
عمر بن سعد يك روز بعد از ورود امام به كربلا يعنى روز سوم محرم با
چهار هزار سپاهى از اهل كوفه وارد كربلا شد.(25)
برخى نوشتهاند كه: بنو زهره (قبيله عمر بن سعد) نزد او آمده و
گفتند: تو را به خدا سوگند مىدهيم از اين كار درگذر و تو داوطلب
جنگ با حسين مشو، زيرا اين باعث دشمنى ميان ما و بنىهاشم مىگردد.
عمر بن سعد نزد عبيدالله رفت و استغفا كرد، ولى عبيدالله استعفاى
او را نپذيرفت، و او تسليم شد.(26)
و برخى از تاريخ نويسان نوشتهاند: عمر بن سعد دو پسر داشت: يكى به
نام حفص كه پدر را تشويق و ترغيب به رفتن كرد تا با امام
عليهالسلام مقابله كند، ولى فرزند ديگرش او را به شدت از اقدام به
چنين كارى بر حذر مىداشت، و سرانجام حفص نيز با پدرش راهى كربلا
شد.(27)
خريدارى اراضى كربلا
از وقايعى كه در روز سوم ذكر شده، اين است كه امام عليهالسلام
قسمتى از زمين كربلا را كه قبرش در آن واقع، شده است، از اهل نينوا
و غاضريه به شصت هزار درهم خريدارى كرد و با آنها شرط كرد كه مردم
را براى زيارت قبرش راهنمايى نموده و زوار او را تا سه روز ميهمانى
نمايند.(28)
هوشيارى ياران امام عليه السلام
هنگامى كه عمربن سعد به كربلا وارد شد عَزرْ بن قيس احمسى را نزد
امام حسين عليه السلام فرستاد تا از امام سؤال كند براى چه به اين
مكان آمده است؟ و چه قصدى دارد؟
چون عزره از جمله كسانى بود كه به امام عليهالسلام نامه نوشته و
او را به كوفه دعوت كرده بود، از رفتن به نزد آن حضرت شرم كرد، پس
عمر بن سعد از اشراف كوفه كه به امام نامه نوشته و او را به كوفه
دعوت كرده بودند خواست كه اين كار را انجام دهند، تمامى آنها از
رفتن به خدمت امام خوددارى كردند! ولى شخصى به نام كثير بن عبدالله
شعبى كه مرد گستاخى بود برخاست و گفت: من به نزد حسين رفته و اگر
خواهى او را خواهم كشت!
عمر بن سعد گفت: چنين تصميمى را فعلاً ندارم، ولى به نزد او رفته و
سؤال كن براى چه مقصود به اين سرزمين آمده است؟!
كثير بن عبدالله به طرف امام حسين عليهالسلام رفت، ابو ثمامه
صائدى كه از ياران امام حسين بود و چون كثير بن عبدالله را مشاهده
كرد به امام عرض كرد: اين شخصى كه مىآيد بدترين مردم روى زمين
است!
سپس از منبر به زير آمد و براى مردم شام نيز عطايائى مقرر كرد و
دستور داد تا در تمام شهر ندا كنند كه مردم براى حركت آماده باشند،
و خود و همراهانش به سوى نخيله حركت كرد و حصين بن نمير و حجار بن
ابجر و شبث بن ربعى و شمر بن ذى الجوشن را به كربلا گسيل داشت تا
عمربن سعد را در جنگ با حسين كمك نمايند.
پس ابو ثمامه راه را بر كثير بن عبدالله گرفت و گفت: شمشير خود را
بگذار و نزد حسين عليهالسلام برو!
گثير گفت: به خدا سوگند كه چنين نكنم! من رسول هستم، اگر بگذاريد،
پيام خود را مىرسانم، در غير اين صورت باز خواهم گشت.
ابو ثماه گفت:من دستم را روى شمشيرت مىگذارم، تو پيامت را ابلاغ
كن.
كثير بن عبدالله گفت: به خدا سوگند هرگز نمىگذارم چنين كارى كنى.
ابو ثمامه گفت: پيامت را به من بازگو تا من آن را به امام برسانم،
زيرا تو مرد زشتكارى هستى و من نمىگذارم به نزد امام بروى.
پس از اين مشاجره و نزاع، كثير بن عبدالله بدون ملاقات بازگشت و
جريان را به عمر بن سعد اطلاع داد. عمربن سعد شخصى به نام قرة بن
قيس حنظلى را به نزد خود فرا خواند و گفت: اى قره! حسين را ملاقات
كن و از علت آمدنش به اين سرزمين جويا شو.
قرة بن قيس به طرف امام حركت كرد. امام حسين عليهالسلام به اصحاب
خود فرمود: آيا اين مرد را مىشناسيد؟
حبيب بن مظاهر عرض كرد: آرى! اين مرد تميمى است و من او را به حسن
رأى مىشناختم و گمان نمىكردم او در اين صحنه و موقعيت مشاهده
كنم.
آنگاه قرة بن قيس آمد و بر امام سلام كرد و رسالت خود را ابلاغ
نمود، امام حسين عليهالسلام فرمود: مردم شهر شما به من نامه
نوشتند و مرا دعوت كردهاند، و اگر از آمدن من ناخشنوديد باز خواهم
گشت.
قره چون خواست باز گردد، حبيب بن مظاهر به او گفت: اى قره! واى بر
تو! چرا به سوى ستمكاران باز مىگردى؟ اين مرد را يارى كن كه به
وسيله پدرانش به راه راست هدايت يافتى.
قرة بن قيس گفت: من پاسخ اين رسالت خود را به عمربن سعد برسانم و
سپس در اين امر انديشه خواهم كرد! پس به نزد عمربن سعد باز گشت و
او را از جريان امر با خبر ساخت، عمربن سعد گفت: اميدوارم كه خدا
مرا از جنگ با حسين برهاند.(29)
نامه عمر بن سعد
حسان بن فائد مىگويد: من نزد عبيدالله بودم كه نامه عمربن سعد را
آوردند، و در آن نامه چنين آمده بود: چون من با سپاهيانم در برابر
حسين و يارانش پياده شدم، قاصدى نزد او فرستاده و از علت آمدنش
جويا شدم، او در جواب گفت: اهالى اين شهر براى من نامه نوشته و
نمايندگان خود را نزد من فرستاده و از من دعوت كردهاند، اگر آمدنم
را خوش نمىداريد، باز خواهم گشت.
عبيدالله چون نامه عمربن سعد را خواند، گفت:
"الان
و قد علقت مخالبنا بهيرجو النجاة ولات حين مناص. (30)
نامه عبيدالله به عمربن سعد
عبيدالله به عمربن سعد نوشت: نامه تو رسيد و از مضمون آن اطلاع
يافتم، از حسين بن على بخواه تا او و تمام يارانش با يزيد بيعت
كنند، اگر چنين كرد، ما نظر خود را خواهيم نوشت! چون اين نامه به
دست عمربن سعد رسيد، گفت: مىپندارم كه عبيدالله بن زياد خواهان
عافيت و صلح نيست.(31)
عمربن سعد، نامه عبيدالله بن زياد را به اطلاع امام حسين نرساند،
زيرا مىدانست كه آن حضرت با يزيد هرگز بيعت نخواهد كرد.(32)
پس از اعزام عمربن سعد به كربلا، شمربن ذى الجوشن اولين فردى بود
كه با چهار هزار نفر سپاهى آزموده براى جنگ با امام حسين
عليهالسلام اعلام آمادگى كرد و بعد يزيدبن ركاب كلبى با دو هزار
نفر و حصين بن نمير با چهار هزار نفر كه جمعا بيست هزار نفر
مىشدند.
عبيدالله بن زياد پس از اعزام عمربن سعد به كربلا، انديشه اعزام
سپاهى انبوه را در سر مىپروراند، و بعضى نوشتهاند كه: مردم كوفه
جنگ كردن با امام حسين عليهالسلام را ناخوش مىداشتند و هر كس را
به جنگ آن حضرت روانه مىكردند، باز مىگشت.
عبيدالله بن زياد شخصى را به نام سويد بن عبدالرحمن فرمان داد تا
در اين مسأله (فرار از جنگ) تحقيق كند و متخلفان را نزد او برد، و
او يك نفر شامى را كه براى انجام امر مهمى از لشكر گاه به كوفه
آمده بود، گرفته و نزد عبيدالله برد و او دستور داد سر آن مرد شامى
را از تنش جدا نمايند تا كسى ديگر جرأت سرپيچى از دستورات او را
نكند! نوشتهاند كه آن مرد شامى براى طلب ميراث به كوفه آمده
بود!(33)
عبيدالله در نخيله
عبيدالله شخصا از كوفه به طرف نخيله(34) حركت كرد و كسى را نزد
حصين بن تميم - كه به قادسيه رفته بود - فرستاد و او به همراه چهار
هزار نفر كه با او بودند به نخليه آمد، سپس كثير بن شهاب حارثى و
محمد بن اشعث و قعقاع بن سويد و اسمأ بن خارجه را طلب كرد و گفت:
در شهر كوفه گردش كنيد و مردم را به اطاعت و فرمانبردارى از يزيد و
من فرمان دهيد، و آنان را از نافرمانى و بر پا كردن فتنه بر حذر
داريد و آنان را به لشكرگاه فرا خوانيد؛ پس آن چهار نفر طبق دستور
عمل كردند و سه نفر از آنها به نخيله نزد عبيدالله باز گشتند، و
كثير بن شهاب در كوفه ماند و در ميان كوچهها و گذرگاهها مىگشت و
مردم را به پيوستن به لشكر عبيدالله تشويق مىكرد و آنان را از
يارى امام حسين بر حذر مىداشت.(35)
عبيدالله گروهى سواره را بين خود و عمربن سعد قرار داد كه هنگام
نياز از وجود آنها استفاده شود، و هنگامى كه او در لشكرگاه نخيله
بود شخصى به نام عمار بن ابى سلامه تصميم گرفت كه او را ترور كند،
ولى موفق نشد و به طرف كربلا حركت كرد و به امام ملحق گرديد و شهيد
شد.(36)
روز چهارم محرم
در اين روز(37) عبيدالله بن زياد مردم را در مسجد كوفه گرد آورد و
خود به منبر رفت و گفت: اى مردم! شما آل ابى سفيان را آزموديد و
آنها را چنان كه مىخواستيد، يافتيد! و يزيد را مىشناسيد كه داراى
سيره و طريقهاى نيكو است! و به زير دستان احسان مىكند! و عطاياى
او بجاست! و پدرش نيز چنين بود! و اينك يزيد دستور داده است كه
بهره شما را از عطايا بيشتر كنم و پولى را نزد من فرستاده است كه
در ميان شما قسمت نموده و شما را به جنگ با دشمنش حسين بفرستم! اين
سخن را به گوش جان بشنويد و اطاعت كنيد.
سپس از منبر به زير آمد و براى مردم شام(38) نيز عطايائى مقرر كرد
و دستور داد تا در تمام شهر ندا كنند كه مردم براى حركت آماده
باشند، و خود و همراهانش به سوى نخيله حركت كرد و حصين بن نمير و
حجار بن ابجر و شبث بن ربعى و شمر بن ذى الجوشن را به كربلا گسيل
داشت تا عمربن سعد را در جنگ با حسين كمك نمايند.(39)
پس از اعزام عمربن سعد به كربلا، شمربن ذى الجوشن اولين فردى بود
كه با چهار هزار نفر سپاهى آزموده براى جنگ با امام حسين
عليهالسلام اعلام آمادگى كرد و بعد يزيدبن ركاب كلبى با دو هزار
نفر و حصين بن نمير با چهار هزار نفر كه جمعا بيست هزار نفر
مىشدند.(40)
روز پنجم محرم
در اين روز كه مطابق با روز يكشنبه بوده است، عبيدالله بن زياد
مرادى را به دنبال شبث بن ربعى(41) فرستاد كه در دارالاماره حضور
يابد، شبث بن ربعى خود را به بيمارى زده بود و مىخواست كه ابن
زياد او را از رفتن به كربلا معاف دارد، ولى عبيدالله بن زياد براى
او پيغام فرستاد كه: مبادا از كسانى باشى كه خداوند در قرآن فرموده
است:
«چون
به مؤمنين رسند گويند: از ايمان آورندگانيم، و هنگامى كه به نزد
ياران خود - كه همان شياطينند - روند، اظهار دارند: ما با شماييم و
مؤمنين را به سخره مىگيريم»(42)،
و به او خاطر نشان ساخت كه اگر بر فرمان ما گردن مىنهى و در اطاعت
مائى، در نزد ما بايد حاضر شوى.
شبث بن ربعى، شبانگاه نزد عبيدالله آمد تا رنگ گونه او را نتوان به
خوبى تشخيص داد! ابن زياد به او مرحبا گفته و در نزد خود نشاند و
گفت: بايد به كربلا روى، پس شبث قبول كرد و عبيدالله او را به
همراه هزار سوار به سوى كربلا گسيل داشت.(43)
سپس عبيدالله بن زياد به شخصى به نام زحر بن قيس با پانصد سوار
مأموريت داد كه بر جسر صراه(44) ايستاده و از حركت كسانى كه به عزم
يارى امام حسين از كوفه خارج مىشوند، جلوگيرى كند، فردى به نام
عامر بن ابى سلامه كه عازم بود براى پيوستن به امام حسين
عليهالسلام از برابر زحربن قيس و سپاهيانش گذشت، زحر بن قيس به او
گفت: من از تصميم تو آگاهم كه مىخواهى حسين را يارى كنى، باز گرد!
ولى عامر بن ابى سلامه بر زحرى بن قيس و سپاهش حمله ور شد و از
ميان سپاهيان گذشت و كسى جرأت نكرد تا او را دنبال كند. عامر خود
را به كربلا رساند و به امام حسين عليهالسلام ملحق شد تا به درجه
رفيع شهادت نائل آمد، او از اصحاب اميرالمؤمنين على بن ابى طالب
عليهالسلام بود كه در چندين جنگ در ركاب آن حضرت شمشير زده
است.(45)
تعداد لشكر عمر بن سعد
در تعداد كل لشكريانى كه به همراه عمربن سعد در كربلا حضور پيدا
كردند تا با امام حسين عليهالسلام بجنگند، اختلاف است، ولى
نكتهاى كه نبايد فراموش كرد اين است كه تعداد نظاميان جيره خوارى
كه از حكومت وقت، حقوق و لباس و سلاح و لوازم جنگى دريافت مىكردند
سى هزار نفر بوده است.(46) و (47)
روز ششم محرم
عبيدالله در اين روز نامهاى به عمر بن سعد نوشت كه: من از نظر
كثرت لشكر اعم از سواره و پياده و تجهيزات، چيزى را از تو فروگذار
نكردم، توجه داشته باش كه هر روز و هر شب گزارش كار تو را براى من
مىفرستند!(48)
وضعيت لشكر دشمن
چون مردم مىدانستند كه جنگ با امام حسين عليهالسلام در حكم جنگ
با خدا و پيامبر اوست، تعداى در اثناى راه از لشكر دشمن جدا شده و
فرار كردند.
نوشتهاند كه: فرماندهاى كه از كوفه با هزار رزمنده حركت كرده
بود، چون به كربلا مىرسيد فقط سيصد يا چهار صد نفر و يا كمتر از
اين تعداد همراه او بودند، بقيه به علت اعتقادى كه به اين جنگ
نداشتند، اقدام به فرار كرده بودند.(49)
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
روز هفتم محرم تا تاسوعا
نامه امام علیهالسلام از كربلا به
محمدبن حنفیه
امام
باقر علیهالسلام فرمودند: امام حسین از كربلا نامهاى براى محمدبن
حنفیه فرستاد كه متن آن چنین بود:
"بسم
الله الرحمن الرحیم من الحسین بن على الى محمدبن على و من قبله من
بنىهاشم، اما بعد فكان الدنیا لم تكن و كان الاخرة لم تزل،
والسلام."(50)
نامهاى
است از حسین بن على به محمدبن على و دیگر بنىهاشم. اما بعد، مثل
این كه دنیا اصلا وجود نداشته و آخرت همیشگى و دائم بوده و هست.
بنىاسد و نصرت امام علیهالسلام
در
این روز حبیب بن مظاهر به آن حضرت عرض كرد: یابن رسول الله! در این
نزدیكى طائفهاى از بنى اسد سكونت دارند كه اگر اجازه دهى من به
نزد آنها روم و ایشان را به سوى تو دعوت كنم، شاید خداوند شر این
گروه را از تو با حضور بنى اسد در كربلا، دفع كند!
در این روز عبدالله بن زیاد نامهاى به نزد عمربن
سعد فرستاد و به او دستور داد تا با سپاهیان خود بین امام حسین و
اصحابش و آب فرات فاصله ایجاد كرده و اجازه نوشیدن حتى قطرهاى آب
را به امام ندهد، همانگونه كه از دادن آب به عثمان بن عفان خوددارى
شد!!
امام،
اجازه داد، و حبیب بن مظاهر شبانگاه بیرون آمد و نزد آنها رفت و به
آنان گفت: بهترین ارمغان را براى شما به همراه آوردهام، شما را به
یارى پسر پیامبر خدا دعوت مىكنم، او یارانى دارد كه هر یك از آنها
بهتر از هزار مرد جنگىاند و هرگز او را تنها نخواهند گذارد و او
را به دشمن تسلیم نكنند، عمربن سعد با لشكریانى انبوه او را محاصره
كرده است، چون شما قوم و عشیره من هستید شما را به این راه خیر
راهنمایى مىكنم، امروز از من فرمان برید و به یارى او بشتابید تا
شرف دنیا و آخرت از آن شما باشد، من به خدا سوگند یاد مىكنم كه
اگر یك نفر از شما در راه خدا با پسر دختر پیغمبرش در اینجا كشته
گردد و شكیبایى ورزد و امید ثواب از خداى داشته باشد، رسول خدا در
علیین بهشت، رفیق و همدم او خواهد بود.
در
این هنگام، مردى از بنى اسد كه او را عبدالله بن بشیر مىنامیدند
بپا خاست و گفت: من اولین كسى هستم كه این دعوت را اجابت مىكنم؛ و
رجزى حماسى برخواند:
"قد
علم القوم اذ تواكلوا و احجم الفرسان اذ تثاقلوا انى شجاع بطل
مقاتلكاننى لیث عرین باسل."(51)
آنگاه
مردان قبیله كه تعدادشان به نود نفر مىرسید بپا خاستند و براى
یارى امام حركت كردند. در آن هنگام، مردى نزد عمربن سعد رفته و او
را از جریان كار آگاه كرد و او مردى را به نام ازرق با چهارصد سوار
به سوى آن گروه روانه ساخت، و در دل شب سواران ابن سعد در كنار
فرات راه را بر آنها گرفتند در حالى كه با امام فاصله چندانى
نداشتند.
طایفه
بنى اسد با سواران ابن سعد در آویختند، حبیب بن مظاهر بر ازرق بانگ
زد كه: واى بر تو! بگذار دیگرى غیر از تو این مظلمه را بر گردن
بگیرد.
هنگامى
كه طایفه بنى اسد دانستند كه تاب مقاومت با آن گروه را ندارند، در
سیاهى شب پراكنده شدند و به قبیله خود باز گشتند و شبانه از محل
خود كوچ كردند كه مبادا عمر بن سعد شبانه بر آنها بتازد.
حبیب
بن مظاهر به خدمت امام آمد و جریان را گفت، امام حسین علیهالسلام
فرمود: لاحول و ولا قوة الا بالله.(52)
روز هفتم محرم
در
این روز عبدالله بن زیاد نامهاى به نزد عمربن سعد فرستاد و به او
دستور داد تا با سپاهیان خود بین امام حسین و اصحابش و آب فرات
فاصله ایجاد كرده و اجازه نوشیدن حتى قطرهاى آب را به امام ندهد،
همانگونه كه از دادن آب به عثمان بن عفان خوددارى شد!!(53)
عمربن
سعد نیز فوراً عمر بن حجاج را با پانصد سوار در كنار شریعه فرات
مستقر كرد و مانع دسترسى امام حسین و یارانش به آب شدند، و این
رفتار غیر انسانى سه روز قبل از شهادت امام حسین علیهالسلام صورت
گرفت. در این هنگام مردى به نام عبدالله بن حصین ازدى كه از قبیله
بجیله بود فریاد برداشت كه: اى حسین! این آب را دیگر بسان رنگ
آسمانى نخواهى دید! به خدا سوگند كه قطرهاى از آن را نخواهى
آشامید تا از عطش جان دهى!
امام
حسین علیهالسلام فرمود: خدایا او را از تشنگى بكش و هرگز او را
مشمول رحمت خود قرار مده!
حمید
بن مسلم مىگوید: به خدا سوگند كه پس از این گفتگو به دیدار او
رفتم در حالى كه بیمار بود، قسم به آن خدایى كه جز او پروردگارى
نیست، دیدم كه عبدالله بن حصین آنقدر آب مىآشامید تا شكمش بالا
مىآمد، و آن را بالا مىآورد! و باز فریاد مىزد: العطش! باز آب
مىخورد تا شكمش آماس مىكرد ولى سیراب نمىشد! و چنین بود تا جان
داد.(54)
روز هشتم محرم(55)
چون
تشنگى، امام حسین و اصحابش را سخت آزرده كرده بود، آن حضرت كلنگى
برداشت و در پشت خیمهها به فاصله نوزده گام به طرف قبله، زمین را
كند، آبى پس گوارا بیرون آمد، همه نوشیدند و مشگها را پر كردند،
سپس آن آب ناپدید گردید و دیگر نشانى از آن دیده نشد.
خبر
این ماجرا شگفتانگیز و اعجازآمیز توسط جاسوسان به عبیدالله رسید،
و پیكى نزد عمربن سعد فرستاد كه: به من خبر رسیده است كه حسین چاه
مىكند و آب به دست مىآورد، و خود و یارانش مىنوشند! به محض این
كه نامه به تو رسید، بیش از پیش مراقبت كن كه دست آنها به آب نرسد
و كار را بر حسین و اصحابش بیشتر سخت بگیر و با آنان چنان رفتار كن
كه با عثمان كردند!!
اى از آن را نخواهى آشامید تا از عطش جان دهى!
امام حسین علیهالسلام فرمود: خدایا او را از
تشنگى بكش و هرگز او را مشمول رحمت خود قرار مده! حمید بن مسلم
مىگوید: به خدا سوگند كه پس از این گفتگو به دیدار او رفتم در
حالى كه بیمار بود، قسم به آن خدایى كه جز او پروردگارى نیست، دیدم
كه عبدالله بن حصین آنقدر آب مىآشامید تا شكمش بالا مىآمد، و آن
را بالا مىآورد! و باز فریاد مىزد: العطش! باز آب مىخورد تا
شكمش آماس مىكرد ولى سیراب نمىشد! و چنین بود تا جان داد.
عمربن
سعد طبق فرمان عبیدالله بیش از پیش بر امام علیهالسلام و یارانش
سخت گرفت تا به آب دست نیایند.(56)
ملاقات یزید بن حصین همدانى و عمر
بن سعد
چون
تحمل عطش خصوصاً براى كودكان دیگر امكانپذیر نبود، مردى از یاران
امام حسین علیهالسلام به نام یزیدبن حصین همدانى كه در زهد و
عبادت معروف بود به امام گفت: به من اجازه ده تا نزد عمربن سعد
رفته و با او در مورد آب مذاكره كنم، شاید از این تصمیم برگردد!
امام
علیهالسلام فرمود: اختیار با توست.
او
به خیمه عمربن سعد وارد شد بدون آن كه سلام كند، عمربن سعد گفت: اى
مرد همدانى! چه عاملى تو را از سلام كردن به من بازداشت؟! مگر من
مسلمان نیستم و خدا و رسول او را نمىشناسم؟!
آن
مرد همدانى گفت: اگر تو خود را مسلمان مىپندارى، پس چرا بر عترت
پیامبر شوریده و تصمیم به كشتن آنها گرفتهاى و آب فرات را كه حتى
حیوانات این وادى از آن مىنوشند، از آنان مضایقه مىكنى و اجازه
نمىدهى تا آنان نیز از این آب بنوشند حتى اگر جان بر سر عطش
بگذارند؟ و گمان مىكنى كه خدا و رسول او را مىشناسى؟!
عمربن
سعد سر به زیر انداخت و گفت: اى همدانى! من مىدانم كه آزار كردن
این خاندان حرام است! اما عبیدالله مرا به این كار واداشته است! و
من در لحظات حساسى قرار گرفتهام و نمىدانم باید چه بكنم؟! آیا
حكومت رى را رها كنم، حكومتى كه در اشتیاق آن مىسوزم؟ و یا این كه
دستانم به خون حسین آلوده گردد در حالى كه مىدانم كیفر این كار،
آتش است؟ ولى حكومت رى به منزله نور چشم من است. اى مرد همدانى! در
خودم این گذشت و فداكارى را كه بتوانم از حكومت رى چشم بپوشم
نمىبینم؟!
یزیدبن
حصین همدانى باز گشت و ماجرا را به عرض امام رسانید و گفت: عمربن
سعد حاضر شده است كه شما را براى رسیدن به حكومت رى به قتل
برساند!(57)
آوردن آب از فرات
بهر
حال هر لحظه تب عطش در خیمهها افزون مىشد، امام علیهالسلام
برادر خود عباس بن على بن ابى طالب را فرا خواند و به او مأموریت
داد تا همراه سه نفر سواره و بیست نفر پیاده جهت تدارك آب براى
خیمهها حركت كند در حالى كه بیست مشگ با خود داشتند. آنان شبانه
حركت كردند تا به نزدیكى شط فرات رسیدند در حالى كه نافع به هلال
پیشاپیش ایشان با پرچم مخصوص حركت مىكرد.
امام صادق علیهالسلام فرمود: تاسوعا روزى است كه
در آن روز امام حسین و اصحابش را محاصره كردند و لشكر كوفه و شام
در اطراف او حلقه زده و ابن مرجانه و عمربن سعد به جهت كثرت لشكر و
سپاه، اظهار شادمانى و مسرت مىكردند، و در این روز حسین را تنها
غریب یافتند و دانستند كه دیگر یاورى به سراغ او نخواهد آمد و اهل
عراق او را مدد نخواهند كرد، سپس امام صادق علیهالسلام فرمود:
پدرم فداى آن كسى كه او را غریب و تنها گذاشته و در تضعیف او
كوشیدند.
عمر
و بن حجاج پرسید: كیستى؟
نافع
بن هلال خود را معرفى كرد.
ابن
حجاج گفت: اى برادر! خوش آمدى، علت آمدنت به اینجا چیست؟
نافع
گفت: آمدهام تا از این آب كه ما را از آن محروم كردهاند، بنوشم.
عمرو
بن حجاج گفت: بنوش، تو را گورا باد.
نافع
بن هلال گفت: به خدا سوگند در حالى كه حسین و یارانش تشنه كامند
هرگز به تنهایى آب ننوشم.
سپاهیان
عمرو بن حجاج متوجه همراهان نافع بن هلال شدند، و عمرو بن حجاج
گفت: آنها نباید از این آب بنوشند، ما را براى همین جهت در این
مكان گماردهاند.
در
حالى كه سپاهیان عمرو بن حجاج نزدیكتر مىشدند، عباس بن على به
پیادگان دستور داد تا مشگها را پر كنند، و پیادگان نیز طبق دستور
عمل كردند، و چون عمرو بن حجاج و سپاهیانش خواستند راه را بر آنان
ببندند، عباس بن على و نافع بن هلال بر آنها حمله ور شدند و آنها
را به پیكار مشغول كردند، و سواران، راه را بر سپاه عمرو بن حجاج
بستند تا پیادگان توانستند مشگهاى آب را از آن منطقه دور كرده و
به خیمهها برسانند.(58)
سپاهیان
عمرو بن حجاج بر سواران تاختند و اندكى آنها را به عقب راندند تا
آن كه مردى از سپاهیان عمرو بن حجاج با نیزه نافع بن هلال، زخمى
عمیق برداشت و به علت خونریزى شدید، جان داد، و اصحاب به نزد امام
باز گشتند.(59)
ملاقات امام علیهالسلام و عمر بن
سعد
امام
حسین علیهالسلام مردى از یاران خود به نام عمرو بن قرظه انصارى را
نزد عمر بن سعد فرستاد و از او خواست كه شب هنگام در فاصله دو سپاه
با هم ملاقاتى داشته باشند، و عمربن سعد پذیرفت. شب هنگام، امام
حسین علیهالسلام با بیست نفر از یارانش و عمربن سعد با بیست نفر
از سپاهیانش در محل موعود حضور یافتند.
امام
حسین علیهالسلام به همراهان خود دستور داد تا برگردند و فقط برادر
خود عباس بن على و فرزندش على اكبر را در نزد خود نگاه داشت، و
همینطور عمربن سعد نیز به جز فرزندش حفص و غلامش، به بقیه همراهان
دستور باز گشت داد.
ابتدا
امام حسین علیهالسلام آغاز سخن كرد و فرمود: اى پسر سعد! آیا با
من مقابله مىكنى و از خدایى كه بازگشت تو به سوى اوست، هراسى
ندارى؟! من فرزند كسى هستم كه تو بهتر مىدانى! آیا تو این گروه را
رها نمىكنى تا با ما باشى؟ و این موجب نزدیكى تو به خداست.
عمربن
سعد گفت: اگر از این گروه جدا شوم مىترسم كه خانهام را خراب
كنند!
امام
حسین فرمود: من براى تو خانهات را مىسازم.
عمربن
سعد گفت: من بیمناكم كه املاكم را از من بگیرند!
امام
فرمود: من بهتز از آن به تو خواهم داد، از اموالى كه در حجاز دارم.
و به نقل دیگرى امام فرمود كه: من
«بغیبغه»
را به تو خواهم داد، و آن مزرعه بسیار بزرگى بود كه
نخلهاى زیاد و زراعت كثیرى داشت و معاویه حاضر شد آن را به یك
میلیون دینار خریدارى كند ولى امام آن را به او نفروخت.
عمربن
سعد گفت: من در كوفه بر جان افراد خانوادهام از خشم ابن زیاد
بیمناكم و مىترسم كه آنها را از دم شمشیر بگذراند!
امام
حسین علیهالسلام هنگامى كه مشاهده كرد عمربن سعد از تصمیم خود باز
نمىگردد، از جاى برخاست در حالى كه مىفرمود: تو را چه مىشود ؟!
خداوند جان تو را به زودى در بسترت بگیرد و تو را در روز قیامت
نیامرزد، به خدا سوگند من مىدانم از گندم عراق جز به مقدارى اندك
نخورى!
عمربن
سعد با تمسخر گفت: جو، ما را بس است!!(60)
و
برخى نوشتهاند كه: امام حسین علیه السلام به او فرمود: مرا مىكشى
و گمان مىكنى كه عبیدالله ولایت رى و گرگان را به تو خواهد داد؟!
به خدا سوگند كه گواراى تو نخواهد بود، و این عهدى است كه با من
بسته شده است، و تو هرگز به این آرزوى دیرینه خود نخواهى رسید! پس
هر كارى كه مىتوانى انجام ده كه بعد از من روى شادى را در دنیا و
آخرت نخواهى دید، و مىبینم كه سر تو را در كوفه بر سر نى
مىگردانند! و كودكان سر تو را هدف قرار داده و به طرف او سنگ
پرتاب مىكنند.(61)
نامه عمربن سعد به عبیدالله
بعد
از این ملاقات، عمربن سعد به لشكرگاه خود باز گشت و به عبیدالله بن
زیاد طى نامهاى نوشت: خدا آتش فتنه را بنشانید و مردم را بر یك
سخن و رأى متحد كرد! این حسین است كه مىگوید یا به همان مكان كه
از آنجا آمده، بازگردد، یا به یكى از مرزهاى كشور اسلامى برود و
همانند یكى از مسلمانان زندگى كند، و یا این كه به شام رفته تا هر
چه یزید خواهد درباره او انجام دهد!! و خشنودى و صلاح امت در همین
است! (62)
امام علیهالسلام به حضرت عباس بن على فرمود: اگر
مىتوانى آنها را متقاعد كن كه جنگ را تا فردا به تأخیر بیندازند و
امشب را مهلت دهند تا ما با خداى خود راز و نیاز كنیم و به درگاهش
نماز بگزاریم. خداى متعال مىداند كه من به خاطر او نماز و تلاوت
كتاب او (قرآن) را دوست دارم.
افترأ و بهتان
عقبة
بن سمعان(63) مىگوید: من با امام حسین از مدینه تا مكه و از مكه
تا عراق همراه بودم و تا لحظهاى كه آن حضرت شهید شد، از او جدا
نشدم، آن بزرگوار نه در مدینه و نه در مكه و نه در میان راه و نه
در عراق و نه در برابر سپاهیان دشمن، تا لحظه شهادت سخنى نگفت مگر
این كه من آن را شنیدم، به خدا سوگند آنچه را كه مردم مىگویند و
گمان دارند كه او گفته است كه: بگذارید من دستم را در دست یزید
بگذارم، یا مرا به سر حدى از سر حدات اسلامى بفرستید، چنین سخنى
نفرمود! فقط مىگفت: بگذارید من در این زمین پهناور بروم تا ببینم
امر مردم به كجا پایان مىپذیرد.(64) و (65)
برخى
نوشتهاند كه: عمربن سعد، كسى را نزد عبیدالله فرستاد و این پیام
را بدو رسانید كه: اگر یكى از مردم دیلم (كنایه از مردم بیگانه)
این مطالب را از تو خواهد و تو آنها را نپذیرى، درباره او ستم روا
داشتهاى.(66)
پاسخ عبیدالله
چون
عبیدالله نامه عمربن سعد را در نزد یاران خود قرائت كرد گفت: ابن
سعد در صدد چارهجویى و دلسوزى براى خویشان خود است.
در
این هنگام، شمربن ذى الجوشن از جاى برخاست و گفت: آیا این رفتار را
از عمربن سعد مىپذیرى؟ حسین به سرزمین تو و در كنار تو آمده است،
به خدا سوگند كه اگر او از این منطقه كوچ كند و با تو بیعت نكند،
روز به روز نیر ومندتر گشته و تو از دستگیرى او عاجز خواهى شد، این
را از او مپذیر كه شكست تو در آن است! اگر او و یارانش بر فرمان تو
گردن نهند انگاه تو در عقوبت و یا عفو آنان مختار خواهى بود.
ابن
زیاد گفت: نیكو رأیى است و رأى من نیز بر همین است. اى شمر! نامه
مرا نزد عمربن سعد ببر تا بر حسین و یارانش عرضه كند، اگر از قبول
حكم من سرباز زدند با آنها بجنگد، و اگر عمربن سعد حاضر به جنگ با
آنها نشد تو امیر لشكر باش و گردن عمربن سعد را بزن و نزد من
بفرست!(67)
تهدید به عزل
سپس
نامهاى به عمربن سعد نوشت كه: من تو را به سوى حسین نفرستادم كه
از او دفع شر كنى! و كار به درازا كشانى! و به او امید سلامت و
رهایى و زندگى دهى و عذر او را موجه قلمداد كرده و شفیع او گردى!
اگر حسین و اصحابش بر حكم من سر فرود آورده و تسلیم مىشوند آنان
را نزد من بفرست، و اگر از قبول حكم من خوددارى كردند با سپاهیان
خود بر آنان بتاز و آنان را از دم شمشیر بگذران و بند از بند آنان
جدا كن كه مستحق آنند! و چون حسین را كشتى، پیكر او را در زیر سم
اسباب لگدكوب كن كه او قاطع رحم و ستمكار است! و نمىپندارم كه پس
از مرگ او این عمل (لگدكوب كردن) به او زیانى برساند ولى سخنى است
كه گفتهام و باید انجام شود!! پس اگر فرمان ما را اطاعت كردى تو
را پاداش دهم، و اگر از فرمان من سرباز زدى از لشكر ما كنارهگیر و
مسؤلیت آنها را به شمربن ذى الجوشن واگذار كه ما فرمان خویش را به
او دادهایم، والسلام.(68)
روز نهم محرم (تاسوعا)
شمر
نامه را از عبیدالله بن زیاد گرفته و از نخلیه كه لشكرگاه و پادگان
كوفه بود به شتاب بیرون آمد و پیش از ظهر روز پنجشنبه نهم محرم
الحرام وارد كربلا شد(69) و نامه عبیدالله را براى عمربن سعد قرائت
كرد.
ابن
سعد به شمر گفت: واى بر تو! خدا خانهات را خراب كند، چه پیام زشت
و ننگینى براى من آوردهاى! به خدا سوگند كه تو عبیدالله را از
قبول آنچه من براى او نوشته بودم باز داشتى و كار را خراب كردى، من
امیدوار بودم كه این كار به صلح تمام شود، به خدا سوگند حسین تسلیم
نخواهد شد زیرا روح پدرش در كالبد اوست.
شمر
به او گفت: بگو بدانم چه خواهى كرد؟! آیا فرمان امیر را اطاعت كرده
و با دشمنش خواهى جنگید و یا كناره خواهى گرفت و من مسؤلیت لشكر را
به عهده خواهم داشت؟
عمربن
سعد گفت: امیرى لشكر را به تو واگذار نمىكنم و در تو این شایستگى
را نمىبینم، و من خود این كار را به پایان مىرسانم، تو امیر
پیاده نظام باش.
و
بالاخره عمربن سعد شامگاه روز پنجشنبه نهم محرم الحرام خود را براى
جنگ آماده كرد.(70)
شمر نامه را از عبیدالله بن زیاد گرفته و از
نخلیه كه لشكرگاه و پادگان كوفه بود به شتاب بیرون آمد و پیش از
ظهر روز پنجشنبه نهم محرم الحرام وارد كربلا شد و نامه عبیدالله را
براى عمربن سعد قرائت كرد.
ابن سعد به شمر گفت: واى بر تو! خدا خانهات را خراب كند، چه پیام
زشت و ننگینى براى من آوردهاى! به خدا سوگند كه تو عبیدالله را از
قبول آنچه من براى او نوشته بودم باز داشتى و كار را خراب كردى، من
امیدوار بودم كه این كار به صلح تمام شود، به خدا سوگند حسین تسلیم
نخواهد شد زیرا روح پدرش در كالبد اوست.
امام
صادق علیهالسلام فرمود: تاسوعا روزى است كه در آن روز امام حسین و
اصحابش را محاصره كردند و لشكر كوفه و شام در اطراف او حلقه زده و
ابن مرجانه و عمربن سعد به جهت كثرت لشكر و سپاه، اظهار شادمانى و
مسرت مىكردند، و در این روز حسین را تنها غریب یافتند و دانستند
كه دیگر یاورى به سراغ او نخواهد آمد و اهل عراق او را مدد نخواهند
كرد، سپس امام صادق علیهالسلام فرمود: پدرم فداى آن كسى كه او را
غریب و تنها گذاشته و در تضعیف او كوشیدند.(71)
امان نامه
چون
شمر، نامه را از عبیدالله گرفت تا در كربلا به ابن سعد ابلاغ كند،
او و عبدالله بن ابى المحل (كه ام البنین عمه او بود) به عبیدالله
گفتند: اى امیر! خواهرزادگان ما همراه با حسیناند، اگر صلاح
مىبینى نامه امانى براى آنها بنویس! عبیدالله پیشنهاد آنها را
پذیرفت و به كاتب خود فرمان داد تا امان نامهاى براى آنها بنویسد.
رد امان نامه
عبدالله
بن ابى المحل امان نامه را به وسیله غلام خود – كزمان(72) - به
كربلا فرستاد، و او پس از ورود به كربلا متن امان نامه را براى
فرزندان ام البنین قرائت كرد و گفت: این امان نامهاى است كه
عبدالله بن ابى المحل كه از بستگان شماست فرستاده است؛ آنها در
پاسخ كزمان گفتند: سلام ما را به او برسان و بگو: ما را حاجتى به
امان نامه تو نیست، امان خدا بهتر از امان عبیدالله پسر سمیه
است.(73)
همچنین
شمر به نزدیكى خیام امام آمد و عباس و عبدالله و جعفر و عثمان
علیهالسلام فرزندان على بن ابى طالب علیهالسلام (كه مادرشان ام
البنین است) را صدا زد، آنها بیرون آمدند، شمر به آنها گفت: براى
شما از عبیدالله امان گرفتهام!، و آنها متفقا گفتند: خدا تو را و
امان تو را لعنت كند، ما امان داشته باشیم و پسر دختر پیامبر امان
نداشته باشد؟!!(74)
اعلان جنگ
پس
از رد امان نامه، عمربن سعد فریاد زد كه: اى لشكر خدا! سوار شوید و
شاد باشید كه به بهشت مىروید!! و سواره نظام لشكر بعد از نماز عصر
عازم جنگ شد.
در
این هنگام امام حسین علیهالسلام در جلوى خیمه خویش نشسته و به
شمشیر خود تكیه داده و سر بر زانو نهاده بود، زینب كبرى شیون كنان
به نزد برادر آمد و گفت: اى برادر! این فریاد و هیاهو را نمىشنوى
كه هر لحظه به ما نزدیكتر مىشود؟!
امام
حسین علیهالسلام سر برداشت و فرمود: خواهرم! رسول خدا را همین حال
در خواب دیدم، به من فرمود: تو به نزد ما مىآیى.
زینب
از شنیدن این سخنان چنان بیتاب شد كه بى اختیار محكم به صورت خود
زد و بناى بیقرارى نهاد.
امام
گفت: اى خواهر! چاى شیون نیست، خاموش باش، خدا تو را مشمول رحمت
خود گرداند.
در
این اثنا حضرت عباس بن على آمد و به امام علیهالسلام عرض كرد: اى
برادر! این سپاه دشمن است كه تا نزدیكى خیمهها آمده است!
امام
در حالى كه بر مىخاست فرمود: اى عباس! جانم فداى تو باد! بر اسب
خود سوار شو(75) و از آنها بپرس: مگر چه روى داده؟ و براى چه به
اینجا آمدهاند؟!
حضرت
عباس علیهالسلام با بیست سوار كه زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر از
جلمه آنان بودند، نزد سپاه دشمن آمده و پرسید: چه رخ داده و چه
مىخواهید؟!
گفتند:
فرمان امیر است كه به شما بگوییم یا حكم او را بپذیرید و یا آماده
كارزار شوید!
عباس علیهالسلام گفت: از جاى خود حركت نكنید و شتاب به
خرج ندهید تا نزد ابى عبدالله رفته و پیام شما را به او عرض كنم.
آنها پذیرفتند و عباس بن على علیهالسلام به تنهایى نزد امام حسین
علیهالسلام رفت و ماجرا را به عرض امام رسانید، و این در حالى بود
كه بیست تن همراهان او سپاه عمر بن سعد را نصیحت مىكردند و آنان
را از جنگ با حسین بر حذر مىداشتند و در ضمن از پیشروى آنها به
طرف خیمهها جلوگیرى مىكردند.(76)
سخنان حبیب بن مظاهر و زهیر
حبیب
بن مظاهر به زهیر بن قین گفت: با این گروه سخن باید گفت، خواهى تو
و اگر خواهى من.
زهیر
گفت: تو به نصیحت این قوم آغاز سخن كن.
حبیب
رو به سپاه دشمن كرده و گفت: بدانید كه شما بد جماعتى هستید، همان
گروهى كه نزد خدا در قیامت حاضر شوند در حالى كه فرزندان رسول خدا
و عترت و اهلبیت او را كشته باشند.
عزرة
بن قیس گفت: اى حبیب! تو هر چه خواهى و هر چه مىتوانى خودستائى
كن!
زهیر
گفت: اى عزره! خداى عز و جل اهلبیت را از هر پلیدى دور نموده و
آنها را پاك و منزه داشته است، از خدا بترس كه من خیر خواه توام،
تو را به خدا از آن گروه مباش كه یارى گمراهان كنند و به خاطر
خشنودى آنان، نفوسى را كه طیب و طاهرند، بكشند.(77)
عزره
گفت: اى زهیر! تو از شیعیان این خاندان نبوده بلكه عثمانى هستى.
زهیر
گفت: آیا در اینجا بودنم به تو نمىگوید كه من پیرو این خاندانم؟!
به خدا سوگند كه نامهاى براى او ننوشتم و قاصدى را نزد او
نفرستادم و وعده یارى هم به او ندادم، بلكه او را در بین راه دیدار
نمودم و هنگامى كه او را دیدم، رسول خدا و منزلت امام حسین
علیهالسلام نزد او را به یاد آوردم، چون دانستم كه دشمن بر او رحم
نخواهد كرد، تصمیم به یارى او گرفتم تا جان خود را فداى او كنم،
باشد كه حقوق خدا و پیامبر او را كه شما نادیده گرفتهاید، حفظ
كرده باشم.(78)
امام
علیهالسلام به حضرت عباس بن على فرمود: اگر مىتوانى آنها را
متقاعد كن كه جنگ را تا فردا به تأخیر بیندازند و امشب را مهلت
دهند تا ما با خداى خود راز و نیاز كنیم و به درگاهش نماز
بگزاریم.(79) خداى متعال مىداند كه من به خاطر او نماز و تلاوت
كتاب او (قرآن) را دوست دارم.(80)
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منابع :
1-
كربلأ: موضعى است كه حسين بن على در آن كشته شد و نزديك كوفه در
طرف بيابان قرار گرفته و در كنار فرات است. (مراصد الاطلاع
3/1154).
2-
الامام الحسين و اصحابه 194 / البد و التاريخ (ص)/10.
3-
الامام الحسين و اصحابه 197.
4-
الملهوف 35.
5-
الامام الحسين و اصحابه 198/ و در اثبات الهداة 2/586. اين عبارت
نيز ذكر شده است:
«هيهنا
و الله محرشنا و منشرنا».
6-
كشف الغمه 2/47.
7-
كشف الغمه 2/47.
8-
«اللهم انا عترة نبيك محمد قد اخرجنا و طردنا و ازعجنا عن حرم جدنا
و تعدت بنو اميه علينا، اللهم فخذ لنا بحقنا و انصرنا على القوم
الظالمين.»
9-
مقتل الحسين مقرم 193.
10-
وقايع الايام خيابانى 171.
11-
بحار الانوار 44/383 و 75/116، به نقل از تحف العقول.
12-
اين بيانات كه در اينجا به صورت نامه امام عليهالسلام آورده شد،
در صفحات قبل به صورت خطبه امام عليهالسلام هنگام ملاقات با حر و
سپاهيانش آمده است و شايد هر دو مورد صحيح باشد، در اثناى راه به
صورت خطبه، و در كربلا به صورت نامه براى اشراف كوفه.
13-
در سابق گذشت كه امام عليهالسلام در منزل حاجر از بطن الرمة قيس
بن مسهر را فرستاده و از اين نقل چنين استفاده مىشود كه آن حضرت
قيس را از كربلا اعزام كرده است، و احتمال دارد كه عبدالله بن يقطر
را از منزل حاجر و قيس بن مسهر صيداوى را از كربلا به كوفه اعزام
داشتهاند.
14-
«اللهم اجعل لنا و لشيعتنا عندك منزلا كريما و اجمع بيننا و بينهم
فى مستقر من رحمتك انك على كل شئ قدير».
15-
بحار الانوار 44/381.
16-
طبرى ايراد اين خطبه را به وسيله امام در ذى حسم ذكر كرده، و برخى
آن را پس از ورود به زمين كربلا از آن حضرت نقل كردهاند.
17-
برير بن خضير از اصحاب اميرالمؤمنين عليهالسلام و از شيوخ قرأ در
مسجد كوفه و از تابعين بوده است؛ در زهد و طاعت، شهره بود، و در
ميان قبيله همدان شرف و منزلت والايى داشت. (وسيله الدارين 106).
18-
الملهوف 32.
19-
مقتل الحسين مقرم 194.
20-
دستبى، اصل آن دشت بى، منطقه وسيعى است بين رى و همدان؛ و عموم، آن
را دشتابى مىگويند. (الامام الحسين و اصحابه 222).
-21
«حمام اعين»
نام موضعى است در كوفه منسوب به
«اعين»
مولاى سعد بن ابى وقاص. (مراصد الاطلاع 1/423).
22-
«آيا حكومت رى را رها كنم و حال آن كه آرزوى من است؟ يا باز گردم و
با كشتن حسين خود را در معرض مذمت و شماتت خلق خدا قرار دهم؟ در
كشتن حسين آتشى است كه نمىتوان از آن گريخت، و حكومت رى هم نور
چشم من است!»
23-
مقتل الحسين مقرم 197.
24-
تاريخ طبرى 5/409.
25-
ارشاد شيخ مفيد 2/84.
26-
طبقات ابن سعد، ترجمه امام حسين 69.
27-
الامام الحسين و اصحابه 222.
28-
مجمع البحرين 5/461. لغة كربل.
29-
تاريخ طبرى 5/410.
30-
«اكنون كه در چنگ ما گرفتار شده، اميد نجات دارد! ولى حالا وقت
فرار نيست!!».
31-
تاريخ طبرى 5/411.
32-
بحار الانوار 44/385.
33-
الاخبار الطوال 253.
34-
«نخليه»
محلى است در نزديكى كوفه در سمت شام كه لشكر در آنجا اجتماع
مىكردند تا براى جنگ بيرون روند.
35-
انساب الاشراف 3/178.
36-
انساب الاشراف 3/180.
37-
مرحوم خيابانى در
«وقايع
الايام»
جريان منبر رفتن عبيدالله بن زياد را در كوفه و تحريض مردم به
مشاركت در جنگ با امام حسين عليهالسلام را از وقايع روز چهارم
محرم ذكر كرده است.
38-
از اين نقل چنين استفاده مىشود كه در جنگ با امام عليهالسلام
مردم شام هم شركت داشتند.
39-
الاخبار الطوال 254.
40-
بحار الانوار 44/386.
41-
شبث بن ربعى (به فتح شين و بأ و كسر رأ) گويا پيامبر را درك كرده و
مؤذن سجاح (كه ادعاى نبوت كرد) بود، سپس به اسلام باز گشت و در
صفين از حضرت على عليهالسلام جدا شد و به خوارج پيوست و بعد از آن
توبه كرد، و بالاخره از قتله امام حسين عليهالسلام گرديد. مدائنى
گفته: او متولى سپاهيان شام در كوفه بود. و عجلى گفته: شبث بن ربعى
از جمله كسانى كه بر قتل على عليهالسلام كمك كرده است و او از
جمله كسانى است كه براى امام حسين عليهالسلام نامه نوشته و او را
به كوفه دعوت نموده است. (وسيلة الدارين 89).
42-
و اذا لقواالذين آمنوا قالوا آمنا و اذا خلوا الى شياطينهم قالوا
انا معكم انما نحن مستهزئون) (سوره بقره: 14).
43-
عوالم العلوم 17/237.
44-
نام پلى است كه مردم كوفه براى رفتن به كربلا از آن عبور مىكردند.
45-
مقتل الحسين مقرم 199.
46-
الامام الحسين و اصحابه 230 / مقتل الحسين مقرم 201.
47-
مفضل بن عمر از امام صادق عليهالسلام نقل كرده است كه فرمود: حسين
بن على عليهالسلام بر برادرش امام حسن عليهالسلام وارد شد و چون
بر او نظر نمود گريست، امام حسن عليهالسلام از علت گريه سؤال كرد،
امام حسين عليه السلام فرمود: براى مصائبى كه بر تو وارد مىشود
گريه مىكنم. امام حسن عليهالسلام فرمود: مرا به وسيله سم شهيد
خواهند كرد ولى روزى همانند روز تو نيست اى ابا عبدالله، سى هزار
مرد كه ادعا دارند از امت پيامبرند و خود را به اسلام منسوب
مىكنند بر كشتن و ريختن خون تو اجتماع كنند، حرمت تو را هتك و
زنان و فرزندان تو را اسير و اموالت را غارت كنند، در آن هنگام
خداوند لعنت خود را بر بنى اميه نازل كند و آسمان خون ببارد و هر
چيز حتى و حوش و ماهيها بر تو بگريند. (الملهوف 11).
48-
بحار الانوار 44/387.
49-
حياة الامام الحسين 3/118.:
50- كامل الزیارات 75.
51-
«به
تحقیق كه این گروه آگاهند در هنگامى كه آماده پیكار شوند و هنگامى
كه سواران
از سنگینى و شدت امر بهراسند كه من رزمندهاى شجاع و دلاورم گویا
همانند شیر بیشه مىباشم».
52-
بحار الانوار 44/386.
53-
انساب الاشراف 3/180.
54-
ارشاد شیخ مفید 2/86.
55-
مرحوم خیابانى در
«وقایع
الایام»
جریان حفر چاه را در پشت خیام از وقایع روز هشتم
محرم ذكر كرده است. (وقایع الایام 275).
56-
مقتل الحسین خوارزمى 1/244.
57-
كشف الغمة2/47.
58-
مقاتل الطالبیین 117.
59-
نفس المهموم 219.
60-
بحار الانوار 44/388.
61-
سفینة البحار 2/270، كلمه عمر.
62-
ارشاد شیخ مفید 2/82.
63-
عقبة بن سمعان غلام رباب همسر امام حسین علیهالسلام است، در روز
عاشورا لشكریان ابن سعد او را گرفته و نزد عمر بن سعد آوردند،، و
او چون دانست كه عقبه غلام است، امر كرد او را آزاد نمایند؛ و برخى
از حوادث كربلا همانند این جریان، از او نقل شده است.
64-
تاریخ طبرى 5/413/ كامل ابن اثیر 4/54.
65-
با توجه به این روایت به این نتیجه مىرسیم كه نامه عمر بن سعد
افترأ است به آن بزرگوار، و عمر بن سعد با این انگیزه این دروغ را
به امام نسبت داده كه شاید عبیدالله پذیرفته و جنگ واقع نشود.
66-
مقاتل الطالبیین 114.
67-
و در خبر دیگرى آمده است: عبیدالله بن زیاد مردى به نام حویرةبن
یزید تمیمى را خواند و به او گفت: نامه مرا نزد عمر بن سعد ببر، پس
اگر او همان ساعت اقدام به جنگ نمود پس همان مطلوب ماست، و اگر
اقدام نكرد او را گرفته و در بند كن و شهر بن حوشب را بخوان و او
را امیر لشكر و سپاه گردان. (مقتل الحسین خوارزمى 1/245).
68-
اعلام الورى 233.
69-
الامام الحسین و اصحابه 249.
70-
ارشاد شیخ مفید 2/89.
71-
سفینة البحار 2/123، كلمه تسع.
72-
خوارزمى نام این غلام را
«عرفان»
ذكر كرده است. (مقتل الحسین خوارزمى 1/245).
73-
كامل اثیر 4/56.
74-
انساب الاشراف 3/184.
75-
«اركب
بنفسى انت»
این تعبیر امام حسین علیهالسلام نسبت به برادرش عباس
«بنفسى
انت»
در خور دقت است و حكایت مىكند از موقعیت و مرتبه بلندى كه آن
بزرگوار نزد
امام علیهالسلام دارد.
76-
ارشاد شیخ مفید 2/89.
77-
نفس المهموم 226.
78-
انساب الاشراف 3/184.
79-
اعلام الورى 234.
80-
الملهوف 38.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
وقایع
شب عاشورا
یك شب مهلت براى راز و نیاز
پس
عباس علیهالسلام نزد سپاهیان دشمن بازگشت و از آنها شب عاشورا را
- براى نماز و عبادت - مهلت خواست. عمربن سعد در موافقت با این
درخواست، مردد بود، و سرانجام از لشكریان خود پرسید كه: چه باید
كرد؟!
عمرو
بن حجاج گفت: سبحان الله! اگر اهل دیلم (كنایه از مردم بیگانه) و
كفار از تو چنین تقاضایى مىكردند سزاوار بود كه با آنها موافقت
كنى!
قیس
بن اشعث گفت: درخواست آنها را اجابت كن، به جان خودم سوگند كه آنها
صبح فردا با تو خواهند جنگید.
ابن
سعد گفت: به خدا سوگند كه اگر بدانم چنین كنند، هرگز با درخواست
آنها موافقت نكنم.(1)
و
عاقبت، فرستاده ابن سعد به نزد عباس بن على علیهالسلام آمد و گفت:
ما به شما تا فردا مهلت مىدهیم، اگر تسلیم شدید شما را به نزد
عبیدالله بن زیاد خواهیم فرستاد! و اگر سر باز زدید، دست از شما بر
نخواهیم داشت.(2)
خطبه امام علیهالسلام
درشب
عاشورا
امام
علیهالسلام یاران خود را نزدیك غروب به نزد خود فراخواند.
على
بن الحسین علیهالسلام مىفرماید: من نیز خدمت پدرم رفتم تا گفتار
او را بشنوم در حالى كه بیمار بودم، پدرم به اصحاب خود مىفرمود:
"اثنى
على الله احسن الثنأ و احمده على السرأ و الضرأ، اللهم انى احمدك
على ان اكرمتنا بالنبوة و جعلت لنا اسماعا و ابصارا و افئده و
علمتنا القرآن و فقهتنا فى الدین فاجعلنا لك من الشاكرین، اما بعد
فانى لا اعلم اصحابا او فى ولا خیرا من اصحابى ولا اهلبیت ابر ولا
اوصل من اهلبیتى فجزاكم الله جمیعا عنى خیرا. الا و انى لاظن
یومنا من هؤلأ الاعدأ غدا و انى قد اذنت لكم جمیعا فانطلقوا فى حل
لیس علیكم منى ذمام، هذا اللیل قد غشیكم فاتخذوه و جملا و لیاخذ كل
رجل منكم بید رجل من اهلبیتى فجزاكم الله جمیعا ثم تفرقوا فى
البلاد فى سوادكم و مدائنكم حتى یفرج الله فان القوم یطلبوننى و لو
اصابونى لهوا عن طلب غیرى."(3)
من یارانى بهتر و با وفاتر از اصحاب خود سراغ
ندارم و اهلبیتى فرمانبردارتر و به صله رحم پاى بندتر از اهلبیتم
نمىشناسم، خدا شما را به خاطر یارى من جزاى خیر دهد! من مىدانم
كه فردا كار ما با اینان به جنگ خواهد انجامید. من به شما اجازه
مىدهم و بیعت خود را از شما بر مىدارم تا از سیاهى شب براى
پیمودن راه و دور شدن از محل خطر استفاده كنید و هر یك از شما دست
یك تن از اهلبیت مرا بگیرید و در روستاها و شهرها پراكنده شوید تا
خداوند فرج خود را براى شما مقرر دارد. این مردم، مرا مىخواهند و
چون بر من دست یابند با شما كارى ندارند.
خداى
را ستایش مىكنم بهترین ستایشها و او را سپاس مىگویم در خوشى و
ناخوشى. بار خدایا! تو را سپاسگزاریم كه ما را به نبوت گرامى داشتى
و علم قرآن و فقه دین را به ما كرامت فرمودى و گوشى شنوا و چشمى
بینا و دلى آگاه به ما عطا كردى، ما را از زمره سپاسگزاران قرار
بده. من یارانى بهتر و با وفاتر از اصحاب خود سراغ ندارم و
اهلبیتى فرمانبردارتر و به صله رحم پاى بندتر از اهلبیتم
نمىشناسم، خدا شما را به خاطر یارى من جزاى خیر دهد! من مىدانم
كه فردا كار ما با اینان به جنگ خواهد انجامید. من به شما اجازه
مىدهم و بیعت خود را از شما بر مىدارم تا از سیاهى شب براى
پیمودن راه و دور شدن از محل خطر استفاده كنید و هر یك از شما دست
یك تن از اهلبیت مرا بگیرید و در روستاها و شهرها پراكنده شوید تا
خداوند فرج خود را براى شما مقرر دارد. این مردم، مرا مىخواهند و
چون بر من دست یابند با شما كارى ندارند.
پاسخ یاران امام علیهالسلام
برادران
امام و فرزندان و برادرزادگان او و فرزندان عبدالله بن جعفر
(فرزندان حضرت زینب علیهاالسلام) به امام عرض كردند: ما براى چه
دست از تو برداریم؟ براى این كه پس از تو زنده بمانیم؟! خدا نكند
كه هرگز چنین روزى را ببینیم.
ابتدا
عباس بن على علیهالسلام این سخن را گفت و بعد دیگران از او پیروى
كردند و جملاتى همانند، بر زبان راندند.
پس
امام علیهالسلام روى به فرزندان عقیل نمود و فرمود: شما را كشته
شدن مسلم كافى است، بروید كه من شما را اذن دادم.
آنها
گفتند: سبحان الله! مردم چه مىگویند؟! مىگویند ما بزرگ و سالار
خود و عموزادگان خود كه بهترین مردم بودند در دست دشمن رها كردیم و
با آنها به طرف دشمن تیرى رها نكردیم و نیزه و شمشیرى علیه دشمن به
كار نبردیم!! نه! به خدا سوگند چنین نكنیم، بلكه خود و اموال و اهل
خود را فداى تو سازیم و در كنار تو بجنگیم و هر جا كه روى كنى با
تو باشیم، ننگ باد بر زندگى پس از تو.
سپس
مسلم بن عوسجه بپا خاست و گفت: بهانه ما در پیشگاه خدا براى تنها
گذاردن تو چیست؟! به خدا سوگند این نیزه را در سینه آنها فرو برم و
تا دسته این شمشیر در دست من است بر آنها حمله كنم، و اگر سلاحى
نداشته باشم كه با آن بجنگم سنگ برداشته و به طرف آنها پرتاب
مىكنم، به خدا سوگند كه ما تو را رها نكنیم تا خدا بداند كه حرمت
پیامبر را در غیبت او درباره تو محفوظ داشتیم، به خدا قسم اگر
بدانم كه كشته مىشوم و بعد زنده مىشوم و سپس مرا مىسوزانند و
دیگر بار زنده مىگردم و سپس در زیر پاى ستوران بدنم در هم كوبیده
مىشود و تا هفتاد بار این كار را در حق من روا بدارند، هرگز از تو
جدا نگردم تا در خدمت تو به استقبال مرگ بشتابم، و چرا چنین نكنم
كه كشته شدن یك بار است و پس از آن كرامتى است كه پایانى ندارد.
پس
از او زهیربن قین برخاست و گفت: به خدا سوگند دوست دارم كشته شوم،
باز زنده گردم، و سپس كشته شوم، تا هزار مرتبه، تا خدا تو را و
اهلبیت تو را از كشته شدن در امان دارد!
و
بعد از زهیر گروه دیگرى از اصحاب سخنانى حماسى بر زبان جارى كردند،
و امام علیهالسلام در حق آنها دعاى خیر فرمود و به خیمه خود
بازگشت.(4) و (5)
سپاه عمر بن سعد رو به سوى خیمهها نموده و اطراف
خیام امام حسین علیهالسلام را محاصره كردند با خندقى كه به دستور
امام علیهالسلام در اطراف خیمهها حفر شده بود و در آن آتش
افروخته بودند، برخورد كردند، شمر بن ذى الجوشن (علیه اللعنه) نعره
بر آورد كه: اى حسین! پیش از فرا رسیدن قیامت و آتش دوزخ، به
استقبال آتش رفتهاى؟!
منبع:كتاب
قصه كربلا – به ضميمه قصه انتقام، على نظرىمنفرد
بنقل از تبیان
|