تاريخ اسلام   

ازعام الفيل سال تولد پيامبر(ص)

مشهور در ميان اهل تاريخ آن است كه ولادت رسول خدا درعام الفيل بوده ، و عام الفيل همان سالى است كه اصحاب فيل‏ بسركردگى ابرهه بمكه حمله بردند و بوسيله پرنده‏ هاى ابابيل ‏نابود شدند.

و اينكه آيا اين داستان در چه سالى از سالهاى ميلادى بوده‏اختلاف است كه سال 570 و 573 ذكر شده،ولى با توجه به‏اينكه مسيحيان قبل از اسلام تاريخ مدون و مضبوطى نداشته‏اندنمى‏توان در اينباره نظر صحيح و دقيقى ارائه كرد،و از اينرو ازتحقيق بيشتر در اينباره خوددارى مى‏كنيم،و به داستان اصحاب‏فيل كه از معجزات قرآن كريم بشمار مى‏رود مى‏پردازيم،و البته‏داستان اصحاب فيل با اجمال و تفصيل و با اختلاف زيادى‏نقل شده،و ما مجموعه‏اى از آنها را در زندگانى رسول‏خدا«ص‏»تدوين كرده و برشته تحرير در آورده‏ايم كه ذيلا براى‏شما نقل مى‏كنيم،و سپس پاره‏اى توضيحات را ذكر خواهيم كرد:

داستان اصحاب فيل

كشور يمن كه در جنوب غربى عربستان واقع است منطقه‏حاصلخيزى بود و قبائل مختلفى در آنجا حكومت كردند و از آنجمله قبيله بنى حمير بود كه سالها در آنجا حكومت داشتند.

ذونواس يكى از پادشاهان اين قبيله است كه سالها بر يمن‏سلطنت مى‏كرد،وى در يكى از سفرهاى خود به شهر«يثرب‏»تحت تاثير تبليغات يهوديانى كه بدانجا مهاجرت كرده بودند قرارگرفت،و از بت پرستى دست كشيده بدين يهود در آمد.طولى‏نكشيد كه اين دين تازه بشدت در دل ذونواس اثر گذارد و ازيهوديان متعصب گرديد و به نشر آن در سرتاسر جزيرة العرب وشهرهائيكه در تحت‏حكومتش بودند كمر بست،تا آنجا كه‏پيروان اديان ديگر را بسختى شكنجه مى‏كرد تا بدين يهود درآيند،و همين سبب شد تا در مدت كمى عربهاى زيادى بدين‏يهود درآيند.

مردم‏«نجران‏»يكى از شهرهاى شمالى و كوهستانى يمن‏چندى بود كه دين مسيح را پذيرفته و در اعماق جانشان اثر كرده‏بود و بسختى از آن دين دفاع مى‏كردند و بهمين جهت از پذيرفتن‏آئين يهود سر پيچى كرده و از اطاعت‏«ذونواس‏»سرباز زدند.

ذونواس بر آنها خشم كرد و تصميم گرفت آنها رابسخت‏ترين وضع شكنجه كند و بهمين جهت دستور داد خندقى‏حفر كردند و آتش زيادى در آن افروخته و مخالفين دين يهود رادر آن بيفكنند،و بدين ترتيب بيشتر مسيحيان نجران را در آن خندق سوزاند و گروهى را نيز طعمه شمشير كرده و يا دست و پاو گوش و بينى آنها را بريد،و جمع كشته‏شدگان آنروز رابيست هزار نفر نوشته‏اند و بعقيده گروه زيادى از مفسران قرآن‏كريم‏«داستان اصحاب اخدود»كه در قرآن كريم(در سوره‏بروج)ذكر شده است اشاره بهمين ماجرا است.

يكى از مسيحيان نجران كه از معركه جان بدر برده بود ازشهر گريخت،و با اينكه ماموران ذونواس او را تعقيب كردندتوانست از چنگ آنها فرار كرده و خود را بدربار امپراطور-درقسطنطنيه-برساند،و خبر اين كشتار فجيع را به امپراطور روم كه‏بكيش نصارى بود رسانيد و براى انتقام از ذونواس از وى كمك‏خواست.

امپراطور روم كه از شنيدن آن خبر متاثر گرديده بود در پاسخ‏وى اظهار داشت:كشور شما بمن دور است ولى من نامه‏اى به‏«نجاشى‏»پادشاه حبشه مى‏نويسم تا وى شما را يارى كند،وبدنبال آن نامه‏اى در آن باره به نجاشى نوشت.

نجاشى لشكرى انبوه مركب از هفتاد هزار نفر مرد جنگى به‏يمن فرستاد،و بقولى فرماندهى آن لشكر را به‏«ابرهه‏»فرزند«صباح‏»كه كنيه‏اش ابو يكسوم بود سپرد،و بنا به قول ديگرى‏شخصى را بنام‏«ارياط‏»بر آن لشكر امير ساخت و«ابرهه‏»راكه يكى از جنگجويان و سرلشكران بود همراه او كرد.

«ارياط‏»از حبشه تا كنار درياى احمر بيامد و در آنجابكشتيها سوار شده اين سوى دريا در ساحل كشور يمن پياده‏شدند، ذونواس كه از جريان مطلع شد لشكرى مركب از قبائل‏يمن با خود برداشته بجنگ حبشيان آمد و هنگامى كه جنگ‏شروع شد لشكريان ذونواس در برابر مردم حبشه تاب مقاومت‏نياورده و شكست‏خوردند و ذونواس كه تاب تحمل اين شكست‏را نداشت‏خود را بدريا زد و در امواج دريا غرق شد.

مردم حبشه وارد سرزمين يمن شده و سالها در آنجا حكومت‏كردند،و«ابرهه‏»پس از چندى‏«ارياط‏»را كشت و خود بجاى‏او نشست و مردم يمن را مطيع خويش ساخت و نجاشى را نيز كه‏از شوريدن او به‏«ارياط‏»خشمگين شده بود بهر ترتيبى بود ازخود راضى كرد.

در اين مدتى كه ابرهه در يمن بود متوجه شد كه اعراب آن‏نواحى چه بت پرستان و چه ديگران توجه خاصى بمكه و خانه‏كعبه دارند،و كعبه در نظر آنان احترام خاصى دارد و هر ساله‏جمع زيادى به زيارت آن خانه مى‏روند و قربانيها مى‏كنند،وكم‏كم بفكر افتاد كه اين نفوذ معنوى و اقتصادى مكه و ارتباطى‏كه زيارت كعبه بين قبائل مختلف عرب ايجاد كرده ممكن است روزى موجب گرفتارى تازه‏اى براى او و حبشيان ديگرى كه درجزيرة العرب و كشور يمن سكونت كرده بودند بشود،و آنها رابفكر بيرون راندن ايشان بياندازد،و براى رفع اين نگرانى تصميم‏گرفت معبدى با شكوه در يمن بنا كند و تا جائى كه ممكن است‏در زيبائى و تزئينات ظاهرى آن نيز بكوشد و سپس اعراب آن‏ناحيه را بهر وسيله‏اى كه هست‏بدان معبد متوجه ساخته و ازرفتن بزيارت كعبه باز دارد.

معبدى كه ابرهه بدين منظور در يمن بنا كرد«قليس‏»نام‏نهاد و در تجليل و احترام و شكوه و زينت آن حد اعلاى كوشش‏را كرد ولى كوچكترين نتيجه‏اى از زحمات چند ساله خودنگرفت و مشاهده كرد كه اعراب هم چنان با خلوص و شور وهيجان خاصى هر ساله براى زيارت خانه كعبه و انجام مراسم حج‏بمكه مى‏روند،و هيچگونه توجهى بمعبد با شكوه او ندارند.وبلكه روزى بوى اطلاع دادند كه يكى از اعراب‏«كنانة‏»بمعبد«قليس‏»رفته و شبانه محوطه معبد را ملوث و آلوده كرده و سپس‏بسوى شهر و ديار خود گريخته است.

اين جريانات،خشم ابرهه را بسختى تحريك كرد و با خودعهد نمود بسوى مكه برود و خانه كعبه را ويران كرده و به يمن‏باز گردد و سپس لشگر حبشه را با خود برداشته و با فيلهاى چندى و با فيل مخصوصى كه در جنگها همراه مى‏بردند بقصد ويران‏كردن كعبه و شهر مكه حركت كرد.

اعراب كه از ماجرا مطلع شدند در صدد دفع ابرهه و جنگ بااو بر آمدند و از جمله يكى از اشراف يمن بنام‏«ذونفر»قوم خود رابدفاع از خانه كعبه فرا خواند و ديگر قبايل عرب را نيز تحريك‏كرده حميت و غيرت آنها را در جنگ با دشمن خانه خدابرانگيخت و جمعى را با خود همراه كرده بجنگ ابرهه آمد ولى‏در برابر سپاه بيكران ابرهه نتوانست مقاومت كند و لشكريانش‏شكست‏خورده خود نيز به اسارت سپاهيان ابرهه در آمد و چون اورا پيش ابرهه آوردند دستور داد او را بقتل برسانند و«ذونفر»كه‏چنان ديد و گفت:مرا بقتل نرسان شايد زنده ماندن من براى توسودمند باشد.

پس از اسارت‏«ذونفر»و شكست او،مرد ديگرى از رؤساى‏قبائل عرب بنام‏«نفيل بن حبيب خثعمى‏»با گروه زيادى ازقبائل خثعم و ديگران بجنگ ابرهه آمد ولى او نيز بسرنوشت‏«ذونفر»دچار شد و بدست‏سپاهيان ابرهه اسير گرديد.

شكست پى در پى قبائل مزبور در برابر لشكريان ابرهه سبب‏شد كه قبائل ديگرى كه سر راه ابرهه بودند فكر جنگ با او را ازسر بيرون كنند و در برابر او تسليم و فرمانبردار شوند،و از آنجمله قبيله ثقيف بودند كه در طائف سكونت داشتند و چون ابرهه بدان‏سرزمين رسيد،زبان به تملق و چاپلوسى باز كرده و گفتند:مامطيع توايم و براى رسيدن بمكه و وصول بمقصدى كه در پيش‏دارى راهنما و دليلى نيز همراه تو خواهيم كرد و بدنبال اين‏گفتار مردى را بنام‏«ابورغال‏»همراه او كردند،و ابو رغال‏لشكريان ابرهه را تا«مغمس‏»كه جائى در چهار كيلومترى مكه‏است راهنمائى كرد و چون بدانجا رسيدند«ابو رغال‏»بيمار شد ومرگش فرا رسيد و او را در همانجا دفن كردند،و چنانچه‏ابن هشام مى‏نويسد:اكنون مردم كه بدانجا مى‏رسند بقبرابو رغال سنگ مى‏زنند.

همينكه ابرهه در سرزمين‏«مغمس‏»فرود آمد يكى ازسرداران خود را بنام‏«اسود بن مقصود»مامور كرد تا اموال ومواشى مردم آن ناحيه را غارت كرده و بنزد او ببرند.

«اسود»با سپاهى فراوان بآن نواحى رفت و هر جا مال و ياشترى ديدند همه را تصرف كرده بنزد ابرهه بردند.

در ميان اين اموال دويست‏شتر متعلق به عبد المطلب بود كه‏در اطراف مكه مشغول چريدن بودند و سپاهيان‏«اسود»آنها را به‏يغما گرفته و بنزد ابرهه بردند،و بزرگان قريش كه از ماجرا مطلع‏شدند نخست‏خواستند بجنگ ابرهه رفته و اموال خود را باز ستانند ولى هنگامى كه از كثرت سپاهيان با خبر شدند از اين فكرمنصرف گشته و به اين ستم و تعدى تن دادند.

در اين ميان ابرهه شخصى را بنام‏«حناطه‏»حميرى بمكه‏فرستاد و بدو گفت:بشهر مكه برو و از بزرگ ايشان جويا شو وچون او را شناختى باو بگو:من براى جنگ با شما نيامده‏ام ومنظور من تنها ويران كردن خانه كعبه است،و اگر شما مانع‏مقصد من نشويد مرا با جان شما كارى نيست و قصد ريختن‏خون شما را ندارم.

و چون حناطه خواست‏بدنبال اين ماموريت‏برود بدو گفت:

اگر ديدى بزرگ مردم مكه قصد جنگ ما را ندارد او را پيش من‏بياور.

حناطه بشهر مكه آمد و چون سراغ بزرگ مردم را گرفت او رابسوى عبد المطلب راهنمائى كردند،و او نزد عبد المطلب آمد وپيغام ابرهه را رسانيد،عبد المطلب در جواب گفت:بخدا سوگندما سر جنگ با ابرهه را نداريم و نيروى مقاومت در برابر او نيز درما نيست،و اينجا خانه خدا است پس اگر خداى تعالى اراده‏فرمايد از ويرانى آن جلوگيرى خواهد كرد،وگرنه بخدا قسم ماقادر بدفع ابرهه نيستيم.

«حناطه‏»گفت:اكنون كه سر جنگ با ابرهه را نداريد پس برخيز تا بنزد او برويم.عبد المطلب با برخى از فرزندان خودحركت كرده تا بلشگرگاه ابرهه رسيد،و پيش از اينكه او را پيش‏ابرهه ببرند«ذونفر»كه از جريان مطلع شده بود كسى را نزدابرهه فرستاد و از شخصيت‏بزرگ عبد المطلب او را آگاه ساخت‏و بدو گفته شد:كه اين مرد پيشواى قريش و بزرگ اين سرزمين‏است،و او كسى است كه مردم اين سامان و وحوش بيابان رااطعام مى‏كند.

عبد المطلب-كه صرفنظر از شخصيت اجتماعى-مردى خوش‏سيما و با وقار بود همينكه وارد خيمه ابرهه شد و چشم ابرهه بدوافتاد و آن وقار و هيبت را از او مشاهده كرد بسيار از او احترام‏كرد و او را در كنار خود نشانيد و شروع بسخن با او كرده پرسيد:

حاجتت چيست؟

عبد المطلب گفت:حاجت من آنست كه دستور دهى‏دويست‏شتر مرا كه بغارت برده‏اند بمن باز دهند!برهه گفت:

تماشاى سيماى نيكو و هيبت و وقار تو در نخستين ديدار مرامجذوب خود كرد ولى خواهش كوچك و مختصرى كه كردى‏از آن هيبت و وقار كاست!آيا در چنين موقعيت‏حساس وخطرناكى كه معبد تو و نياكانت در خطر ويرانى و انهدام است،و عزت و شرف خود و پدران و قوم و قبيله‏ات در معرض هتك و زوال قرار گرفته در باره چند شتر سخن مى‏گوئى؟!

عبد المطلب در پاسخ او گفت:«انا رب الابل و للبيت رب‏»!

من صاحب اين شترانم و كعبه نيز صاحبى دارد كه از آن‏نگاهدارى خواهد كرد!

ابرهه گفت:هيچ قدرتى امروز نمى‏تواند جلوى مرا از انهدام‏كعبه بگيرد!

عبد المطلب بدو گفت:اين تو و اين كعبه!

بدنبال اين گفتگو،ابرهه دستور داد شتران عبد المطلب را باوباز دهند و عبد المطلب نيز شتران خود را گرفته و بمكه آمد و چون‏وارد شهر شد بمردم شهر و قريش دستور داد از شهر خارج شوند وبكوهها و دره‏هاى اطراف مكه پناهنده شوند ا جان خود را ازخطر سپاهيان ابرهه محفوظ دارند.

آنگاه خود با چند تن از بزرگان قريش بكنار خانه كعبه آمد وحلقه در خانه را بگرفت و با اشگ ريزان و قلبى سوزان بتضرع وزارى پرداخت و از خداى تعالى نابودى ابرهه و لشگريانش رادرخواست كرد و از جمله سخنانى كه بصورت نظم گفته اين دوبيت است:

يا رب لا ارجو لهم سواكا يا رب فامنع منهم حماكا ان عدو البيت من عاداكا امنعهم ان يخربوا قراكا

-پروردگارا در برابر ايشان جز تو اميدى ندارم پروردگاراحمايت و لطف خويش را از ايشان بازدار كه دشمن خانه همان‏كسى است كه با تو دشمنى دارد و تو نيز آنانرا از ويرانى‏خانه‏ات بازدار.

آنگاه خود و همراهان نيز بدنبال مردم مكه بيكى از كوههاى‏اطراف رفتند و در انتظار ماندند تا ببينند سرانجام ابرهه و خانه كعبه چه‏خواهد شد.

از آنسو چون روز ديگر شد ابرهه به سپاه مجهز خويش فرمان‏داد تا بشهر حمله كنند و كعبه را ويران سازند.

نخستين نشانه شكست ايشان در همان ساعات اول ظاهر شدو چنانچه مورخين نوشته‏اند،فيل مخصوص را مشاهده كردند كه‏از حركت ايستاد و به پيش نمى‏رود و هر چه خواستند او را به‏پيش برانند نتوانستند،و در اين خلال مشاهده كردند كه‏دسته‏هاى بيشمارى از پرندگان كه شبيه پرستو و چلچله بودند ازجانب دريا پيش مى‏آيند.

پرندگان مزبور را خداى تعالى مامور كرده بود تا بوسيله‏سنگريزه‏هائى كه در منقار و چنگال داشتند-و هر كداميك ازآن سنگريزه‏ها باندازه نخود و يا كوچكتر از آن بود-ابرهه ولشگريانش را نابود كنند.

ماموران الهى بالاى سر سپاهيان ابرهه رسيدند و سنگريزه‏هارا رها كردند و بهر يك از آنان كه اصابت كرد هلاك شد وگوشت‏بدنش فرو ريخت،همهمه در لشگريان ابرهه افتاد و ازاطراف شروع بفرار كرده و رو به هزيمت نهادند،و در اين گير ودار بيشترشان بخاك هلاك افتاده و يا در گودالهاى سر راه،وزير دست و پاى سپاهيان خود نابود گشتند.

خود ابرهه نيز از اين عذاب وحشتناك و خشم الهى در امان‏نماند و يكى از سنگريزه‏ها بسرش اصابت كرد،و چون وضع راچنان ديد به افراد اندكى كه سالم مانده بودند دستور داد او رابسوى يمن باز گردانند،و پس از تلاش و رنج‏بسيارى كه بيمن‏رسيد گوشت تنش بريخت و از شدت ضعف و بيحالى در نهايت‏بدبختى جان سپرد.

عبد المطلب كه آن منظره عجيب را مى‏نگريست و دانست‏كه خداى تعالى بمنظور حفظ خانه كعبه،آن پرندگان را فرستاده‏و نابودى ابرهه و سپاهيانش فرا رسيده است فرياد برآورد و مژده‏نابودى دشمنان كعبه را بمردم داد و بآنها گفت:

بشهر و ديار خود باز گرديد و غنيمت و اموالى كه از اينان‏بجاى مانده برگيريد،و مردم با خوشحالى و شوق بشهرباز گشتند. و گويند:در آنروز غنائم بسيارى نصيب اهل مكه شد،وقبيله خثعم كه از قبائل ديگر در چپاول‏گرى حريص‏تر بودند بيش‏از ديگران غنيمت‏بردند،و زر و سيم و اسب و شتر فراوانى‏بچنگ آوردند.

و اين بود آنچه از رويهمرفته روايات و تفاسير اسلامى‏استفاده مى‏شود.

و اينك چند تذكر:

1-برخى خواسته‏اند داستان اصحاب فيل را بر آنچه دركتب تاريخى اروپائيان و ساسانيان و لشكركشى انوشيروان به‏يمن و نابود شدن لشكر ابرهه در سر زمين حجاز بوسيله آبله وامثال آن منطبق ساخته و با تصرفاتى كه در كلمات و تاويلاتى‏كه در عبارات كرده‏اند بنظر خود جمع بين قرآن كريم و تواريخ‏نموده‏اند كه نمونه‏هائى از آنرا در ذيل مى‏خوانيد:

فريد وجدى در دائرة المعارف خود در ماده‏«عرب‏»داستان‏اصحاب فيل و حمله آنها را بمكه ذكر كرده و سپس مى‏گويد:

«فاصابت جيش ابرهه مصيبة اضطرته للرجوع عن عزمه‏»پس لشكر ابرهة به مصيبتى دچار شد كه ناچار شد ازتصميمى كه در ويران كردن كعبه و مكه داشت‏باز گردد... و سپس سوره مباركه فيل را ذكر كرده و آنگاه گويد:

«مفسران در تفسير پرنده‏هاى ابابيل گفته‏اند:آنها پرندگانى‏بودند كه از دريا بيرون آمده و لشكر ابرهه را با سنگهائى كه‏در منقار داشتند بزدند و آنها نابود شدند...»

وى سپس گويد:

«ولى صحيح است كه كلام خدا را بر خلاف ظاهر آن حمل‏كرد بخاطر كثرت استعارات و مجازات در زبان عرب،و قرآن‏به زبان لغت ايشان نازل شده و صحيح است كه گفته شود آن‏اتفاق مهمى كه بى مقدمه براى لشكر ابرهه پيش آمد بصورت‏پرندگانى تصوير شد كه از آسمان آمده و آنها را بوسيله‏سنگهاى خود سنگ باران كرده‏اند». (1)

و در ماده‏«ابل‏»و ابابيل پس از تفسير لغوى و معناى لفظ‏ابابيل گويد:

«اما روايات در باره شكلهاى اين پرندگان بسيار است وهمين كثرت اقوال دليل آنست كه از رسول خدا«ص‏»دراينباره نص صحيح و صريحى يافت نمى‏شود...»

«و ابن زيد گفته:كه آنها پرندگانى بودند كه از دريا آمدند،و در رنگ آنها اختلاف كرده‏اند،برخى گفته‏اند سفيد بودند، و برخى گويند:سياه بوده،و قول ديگر آنكه سبز بودند ومنقارهائى همچون منقار پرندگان و دستهائى همچون دست‏سگان داشتند،و برخى گفته‏اند:سرهاشان همچون سران‏درندگان بوده...»

«و در باره‏«سجيل‏»گفته‏اند:گل متحجر بوده،و قول ديگرآنكه گل بوده،و قول سوم آنكه:سجيل،همان‏«سنگ وگل‏»است،و قول ديگر آنكه سنگى بوده كه چون به سوارمى‏خورد بدنش را سوراخ كرده و هلاكش مى‏كرد،و عكرمه‏گفته:پرندگان سنگهائى را كه همراه داشتند مى‏زدند و چون‏به يكى از آنها اصابت مى‏كرد بدنش آبله در مى‏آورد،و عمروبن حارث بن يعقوب از پدرش روايت كرده كه پرندگان مزبورسنگ‏ها را بدهان خود گرفته بودند،و چون مى‏انداختند پوست‏بدن در اثر اصابت آن تاول مى‏زد و آبله در مى‏آورد».

مؤلف دائرة المعارف پس از نقل اين سخنان گويد:

«و برخى از دانشمندان معاصر عقيده دارند كه اين پرندگان‏عبارت بودند از ميكروبهائى كه حامل طاعون بودند،و يا پشه‏مالاريا بودند،و يا ميكروب آبله بوده‏اند،و در آيه شريفه هم‏كلامى كه منافات با اين نظريه و معنى باشد وجود ندارد، وبدين ترتيب منقول با معقول با هم متحد و موافق خواهدشد...»

وى سپس گويد:«و ما هم اين نظريه را پسنديده و تاييد مى‏كنيم،بخصوص كه‏هيچ مانعى نه لغوى و نه علمى براى رد اين نظريه وجود نداردكه مانع تفسير پرنده به ميكروب گردد،و بسيار اتفاق افتاده‏كه طاعون در لشگرها سرايت كرده و آنها را به هزيمت ونابودى كشانده.»

و سپس داستان لشكر كشى ناپلئون را به عكا نقل كرده كه پس ازچند ماه محاصره لشكرش به طاعون مبتلا شده و بناچار جان خودو لشكريانش را برداشته و بمصر بازگشت... (2)

پيش از اين نيز گفتار مؤلف‏«اعلام قرآن‏»را براى شما نقل‏كرديم (3) كه اظهار عقيده كرده بود كه‏«ابابيل‏»جمع آبله است، و«طير»هم بمعناى سريع است،و اشكال آنرا هم ذكركرده‏ايم،و نويسنده‏«اعلام قرآن‏»يك اظهار نظر ديگرى هم‏كرده كه جالب‏تر از نظر قبلى است و احتمالا جنگ ابابيل ونابودى ابرهه را به خود يمن كشانده و اظهار عقيده كرده كه‏منظور از«حجارة من سجيل‏»سنگهائى باشد كه براى ويران‏كردن صنعا و شكست ابرهه در منجنيق گذارده بودند،و در اين باره چنين گويد:

«بعقيده بعضى سجيل لغتى از سجين است،و سجين كه درقرآن نيز نام آن ذكر شده دركه‏اى است از جهنم يا طبقه هفتم‏زمين است.اگر تصوير اخير را براى سجيل قبول كنيم و ازقسمت استعارات ادبى بهره‏ور شويم با عقيده‏اى كه سبت‏به‏ابابيل در فوق ذكر گرديد منافات و مباينتى بوجود نمى‏آيد.

لكن اگر سجيل را معرب سنگ و گل بدانيم بايد معتقد شويم‏كه آيه ناظر به لشكر كشى ايران به يمن در سال 570 و يا 576است و مغلوبيت ايشان بوسيله لشكر انوشيروان حمله وجسارت ايشان بكعبه بوده است،و خداوند بوسيله انوشيروان‏پيروان جسور ابرهه و فرزندان او را كيفر داده است.در صورتى‏كه سومين آيه از سوره فيل اشاره به لشكركشى ايرانيان باشددور نيست كه‏«طير»با«تيار»يا تياره كه بر لشكر ساسانيان‏اطلاق مى‏شده رابطه‏اى داشته باشد،و در اين صورت آيه‏چهارم‏«ترميهم بحجارة من سجيل‏»با نوع جنگ ايرانى‏آنزمان تناسب دارد،زيرا مسلما ايرانيان از قلل جبال يمن‏استفاده كرده و با منجنيق آنان را سنگ باران كرده‏اند و يا بامنجنيق و سنگ،حصارهاى ايشان را بتصرف‏در آورده‏اند... » (4)

و نظير اين گونه تاويلات عجيب و غريب را در برخى‏كتابهاى ديگر روز نيز مى‏توانيد مشاهده كنيد كه ما براى نمونه‏بهمين دو قسمت اكتفا مى‏كنيم و وقت‏خود و شما را بيش از اين‏نمى‏گيريم...

و ما قبل از هر گونه پاسخى به اين سخنان و تاويلات‏مى‏خواهيم از اين آقايان بپرسيم چه اصرارى داريد كه آيات‏كريمه قرآن را با تاريخى تطبيق دهيد و ميان آنها را جمع كنيدكه صحت و سقم آن معلوم نيست و دستهاى مرموز و غير مرموز وتاريخ نويسان جيره خوار و دربارى ساسانيان و ديگران هر يك‏بنفع خود و اربابانشان و براى كوبيدن حريفان،تاريخ را تحريف‏كرده‏اند تا جائيكه گفته‏اند:«تاريخ‏»«تاريك‏»است و واژه‏تاريخ از همان واژه تاريك گرفته شده...!

و براستى ما نفهميديم منظور از اين گفتار فريد وجدى كه‏مى‏گويد:

«...با اين ترتيب معقول و منقول با هم موافق خواهند شد»معقول كدام و منقول كدام است،آيا قرآن معقول است‏يا منقول، و ما نمى‏دانيم چرا يك معتقد به قرآن كريم و وحى الهى بايداينگونه قضاوت كند و چنين رايى را مورد تاييد قرار داده و به‏پسندد! و يا اين گفتار مؤلف اعلام قرآن خيلى عجيب است كه‏مى‏گويد:

«...اگر سجيل را معرب سنگ و گل بدانيم بايد معتقدشويم كه آيه ناظر به لشكر كشى ايران به يمن در سال 570 يا576 است...»

و اين چه ملازمه‏اى است كه ميان اين دو مطلب برقرار كرده‏و چه‏«بايد»ى است كه خود را ملزم به اعتقاد آن كرده،و چه‏اصرارى به اين انطباق‏ها داريد؟و اساسا ما در برابر قرآن و تاريخ‏چه وظيفه‏اى داريم؟آيا وظيفه داريم قرآن را با تاريخ منطبق سازيم‏يا تاريخ را با قرآن،آن هم تاريخ آن چنانى كه گفتيم؟

و بهتر است در اينجا براى دقت و داورى بهتر اصل اين سوره‏مباركه را با ترجمه‏اش براى شما نقل و آنگاه پاسخ جامعى به‏اينگونه تاويلات داده شودبسم الله الرحمن الرحيم‏«الم تر كيف فعل ربك باصحاب الفيل،الم يجعل كيدهم‏فى تضليل و ارسل عليهم طيرا ابابيل،ترميهم بحجارة من‏سجيل،فجعلهم كعصف ماكول‏».

ترجمه:

آيا نديدى كه پروردگار تو با اصحاب فيل چه كرد؟مگر نيرنگشان را در تباهى نگردانيد و بر آنان پرنده‏اى گروه گروه‏نفرستاد و آنها را بسنگى از«سجيل‏»ميزد،و آنانرا مانند كاهى‏خورد شده گردانيد.

اكنون با توجه و دقت در آيات كريمه اين سوره،بخوبى‏روشن مى‏شود كه سياق اين آيات و لسان آن،صورت معجزه وخرق عادت دارد،و يك مطلب تاريخى را نمى‏خواهد بيان‏فرمايد،مانند ساير داستانهائى كه در قرآن كريم با جمله‏«الم‏تر...»آغاز شده مانند اين آيه:

«الم تر الى الذين خرجوا من ديارهم و هم الوف حذرالموت...» (5)

كه مربوط است‏بداستان گروهى كه از ترس مردن ازشهرهاى خود بيرون رفتند و به امر خداى تعالى مردند و سپس‏زنده شدند...بشرحى كه در تفاسير و تواريخ آمده كه همه‏اش‏صورت معجزه دارد...

و چند آيه پس از آن نيز كه داستان طالوت و جالوت در آن‏ذكر شده و آن نيز بصورت اعجاز نقل شده كه فرمايد:

«الم تر الى الملا من بنى اسرائيل من بعد موسى...» (6)

و هم چنين چند آيه پس از آن كه در مورد نمرود و پس از آن‏داستان يكى ديگر از پيغمبران الهى كه معروف است‏«عزير»پيغمبر بوده و چنين مى‏فرمايد:

«الم تر الى الذى حاج ابراهيم فى ربه...» (7) و پس از آن بدون فاصله مى‏فرمايد:

«او كالذى مر على قرية و هى خاوية على عروشها قال انى‏يحيى هذه الله...» (8) و بخصوص در آياتى كه به دنبال اين جمله‏«الم تر كيف‏»نيز آمده مانند:

«الم تر كيف فعل ربك بعاد...» (8) كه خداى تعالى مى‏خواهد قدرت كامله خود را در كيفيت‏نابودى ستمكاران و ياغيان و طغيان گران زمان‏هاى گذشته باتمام امكانات و نيروهائى را كه در اختيار داشتند گوشزد ديگرطاغيان تاريخ نموده تا عبرتى براى اينان باشد.

و هم چنين آيات ديگرى كه لفظ‏«كيف‏»در آنهااست،و منظور بيان كيفيت‏خلقت موجودات و يا كيفيت ذلت و خوارى ملتها و نابودى آنها بصورت.

اعجاز،و خارج از اين جريانات طبيعى‏مى‏باشد مانند اين آيات:

«و امطرنا عليهم مطرا فانظر كيف كان عاقبة المجرمين‏» (10) و اغرقنا الذين كذبوا بآياتنا فانظر كيف كان عاقبة‏المنذرين‏» (11) «فانظر كيف كان عاقبة مكرهم انا دمرناهم و قومهم‏اجمعين‏» (12) و بخصوص آيه اخير كه در باره كيفيت نابودى قوم ثمود نازل‏شده و از نظر مضمون با داستان اصحاب فيل شبيه است‏با اين‏تفاوت كه در آنجا لفظ‏«كيد»آمده و در اينجا لفظ‏«مكر»بارى اين آقايان گويا با اين تاويلات و توجيهات‏خواسته‏اند جنبه اعجاز را از اين معجزه بزرگ الهى بگيرند و آنراقابل خوراك براى اروپائيان و غربيان و ديگر كسانى كه‏عقيده‏اى به معجزه و كارهاى خارق عادت نداشته‏اند بنمايند، در صورتى كه تمام اهميت اين داستان بهمين اعجاز آن است،واين داستان بگفته اهل تفسير از معجزاتى بوده كه جنبه‏ارهاص (13) داشته،و بمنظور آماده ساختن زمينه براى ظهوررسولخدا صادر شده،و ملا جلال الدين رومى بصورت زيبائى آنرابنظم آورده و بيان داشته است كه گويد:

چشم بر اسباب از چه دوختيم گر ز خوش چشمان كرشم آموختيم هست‏بر اسباب اسبابى دگر در سبب منگر در آن افكن نظر انبياء در قطع اسباب آمدند معجزات خويش بر كيوان زدند بى سبب مر بحر را بشكافتند بى زراعت جاش گندم كاشتند ريگها هم آرد شد از سعيشان پشم بر ابريشم آمد كشكشان جمله قرآنست در قطع سبب عز درويش و هلاك بولهب مرغ با بيلى دو سه سنگ افكند لشكر زفت‏حبش را بشكند پيل را سوراخ سوراخ افكند سنگ مرغى كو ببالا پر زند دم گاو كشته بر مقتول زن تا شود زنده هماندم در كفن حلق ببريده جهد از جاى خويش خون خود جويد ز خون پالاى خويش هم چنين ز آغاز زقرآن تا تمام رفض اسباب است و علت و السلام

2-ما در آنچه گفتيم جمودى هم به لفظ نداريم و اگر بتوان معناى‏صحيحى كه با اعجاز اين آيات و معناى ظاهرى آن منافات نداشته باشد براى آنها پيدا كرد كه با ساير نقلها و تواريخ انطباق پيدا كند آنرامى‏پذيريم،و خيال نشود كه ما نظر خاصى روى نقلى يا تاريخى ازتواريخ اسلامى و يا غير اسلامى داريم كه نمى‏خواهيم آنها را بپذيريم‏بلكه ما تابع واقعياتى هستيم كه قابل پذيرش باشد،مثلا در پاره‏اى ازنقلها و تفاسير مانند تفسير فيض كاشانى‏«ره‏»آمده كه اين سنگها بهركس مى‏رسيد بدنش آبله مى‏آورد،و پيش از آن هرگز آبله در آنجا ديده‏نشد.

و فخر رازى از عكرمة از ابن عباس و سعيد بن جبير نقل كرده كه‏گفته‏اند:

«لما ارسل الله الحجارة على اصحاب الفيل لم يقع حجرعلى احد منهم الا نفط جلده و ثار به الجدرى‏» (14)

يعنى آن هنگامى كه خداوند سنگ را بر اصحاب فيل فرستاد هيچ‏يك از آن سنگها بر احدى از آنها نخورد جز آنكه وست‏بدنش زخم‏شده و آبله بر آورد.

و يا نقل ديگرى كه از ابن عباس شده كه گفته است چون آن‏سنگها به لشكريان ابرهه خورد...

«فما بقى احد منهم الا اخذته الحكة،فكان لا يحك‏انسان منهم جلده الا تساقط لحمه (15) هيچ يك از آن لشكريان نماند جز آنكه مبتلا به خارش بدن‏گرديد،و چون پوست‏بدن خود را مى‏خاريد گوشتش مى‏ريخت...

چنانكه پاره‏اى از اين تعبيرات در روايات ما نيز از ائمه اطهارعليهم السلام نقل شده مانند روايتى شده كه در روضه كافى و علل الشرايع‏از امام باقر عليه السلام روايت‏شده كه پس از ذكر وصف آن پرنده‏هاكه سرها و ناخنهائى همچون سرها و ناخنهاى درندگان داشتند و هركدام سه عدد از آن سنگها بهمراه داشتند يعنى دو عدد به پاها و يكى به‏منقار.

آنگاه فرمود:

«فجعلت ترميهم بها حتى جدرت اجسادهم فقتلهم بهاو ما كان قبل ذلك رؤى شيى‏ء من الجدرى،و لا رؤا ذلك من‏الطير قبل ذلك اليوم و لا بعده...» (16)

يعنى مرغهاى مزبور همان سنگها را به ايشان زدند تا اينكه‏بدنهاشان آبله در آورد و بدانها ايشانرا كشت،و پيش از اين واقعه چنين‏آبله‏اى ديده نشده بود،و نه آنگونه پرنده‏هائى ديده بودند نه پيش از آنروزو نه بعد از آنروز.

اكنون اگر بگوئيم منظور مورخين هم همين است كه اين سنگهاكه بوسيله آن پرندگان به بدن لشكريان ابرهه خورد موجب زخم شدن‏بدنشان و تاول زدن و زخم شدن و سپس مرگ آنها گرديد،و همانگونه‏كه قرآن كريم فرمود بدنشان همچون كاه جويده و خورد شده گرديد مااز پذيرش آن امتناعى نداريم،اما اگر بخواهيد«سنگ‏»را بر ذرات‏گرد و غبار و«طير»را بر ميكروبهاى حامل آن ذرات و ابابيل بر خودآبله‏ها و«عصف ماكول‏»را بر چرك و خون بدنهاى آنها،و يا امثال‏اينها حمل كنيد نمى‏توانيم بپذيريم،چون مخالف صريح آيات وكلمات قرآنى است.

اين داستان از ارهاصات بوده

3-همانگونه كه گفته شد داستان اصحاب فيل جنبه اعجازداشته،و اگر كسى سئوال كند مگر در معجزه شرط نيست كه‏بدست پيغمبر انجام شود؟در پاسخ مى‏گوئيم:برخى از معجزات بوده‏كه جنبه ارهاصى داشته و از ارهاصات بوده،و آنها به اتفاقات‏خارق العاده و معجزاتى اطلاق مى‏شود كه معمولا مقارن با ظهور و ياولادت پيغمبرى اتفاق مى‏افتد مانند اتفاقات شگفت انگيز وخارق العاده ديگرى كه در شب ولادت رسول خدا«ص‏»در جهان‏واقع شده و در روايات زيادى از روايات ما آمده مانند آنكه در آن شب درياچه ساوه خشك شد،و آتشكده فارس خاموش گشت و چهارده‏كنگره در ايوان كسرى فرو ريخت...و امثال آن كه شايد در بخثهاى‏آينده بدان اشاره شود،كه اينها زمينه‏ساز ظهور پيغمبرى بزرگ بوده‏است.

و ارهاص در لغت عرب بمعناى آماده باش و آژير خطر و آماده‏كردن مردم براى يك اتفاق مهم مى‏باشد كه معمولا مقارن با ولادت‏پيغمبران بزرگ ديگر نيز چنين اتفاقاتى بوقوع مىپيوسته،چنانچه درولادت موسى و عيسى و ابراهيم عليهم السلام نيز وجود داشته است.

پى‏نوشتها:

1-دائرة المعارف ج 6 ص 254-253.

2-دائرة المعارف ج 1 ص 34-33.

3-به قسمت(ب)از صفحه 9 تا 11 همين كتاب مراجعه نمائيد.

4-اعلام قرآن خزائلى ص 159-160.

5-سوره بقرة آيه 243.

6-آيه 246.

7-آيه 258.

8-آيه 259.

9-سوره فجر آيه 6.

10-سوره اعراف آيه 84.

11-سوره يونس آيه 73.

12-سوره نمل آيه 51.

13-معناى ارهاص را در صفحات آينده انشاء الله تعالى مى‏خوانيد.

14-تفسير مفاتيح الغيب ج 32 ص 100.

15-بحار الانوار ج 15 ص 138.

16-بحار الانوار ج 15 ص 142 و 159.

درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد 1 صفحه 120

رسولى محلاتى

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 جهان در عصر بعثت> ايران

وضع عمومى ايران مقارن ظهور اسلام

كتاب: فروغ ابديت، ج 2، ص 99

نويسنده: جعفر سبحانى

براى بدست آوردن ارزش نهضتى كه پيامبر اسلام(ص) بنيانگذار آن بود، لازم است و لو در حد اجمال با اوضاع دو محيط آشنا شويم:

1- محيطى كه اسلام در آنجا پيدا شد و رشد و نمو كرد.

2- محيط بيرون از جهان اسلام.

در رابطه با محيط دوم، تاريخ ايران و روم را به عنوان درخشانترين نقاط آنروز عالم به ما معرفى مى‏كند و ما در اين قسمت پيرامون ايران به بحث مى‏پردازيم و بحث راجع به اوضاع روم و شبه جزيره عربستان را در عناوين ديگر پى‏مى‏گيريم.

ظهور اسلام و بعثت پيامبر اكرم‏«ص‏»،(611 ميلادى)،با دوران پادشاهى خسرو پرويز(628-590 م)مصادف بود و در زمان خسرو پرويز،پيامبر اسلام‏«ص‏»از مكه به مدينه هجرت فرمود(روز آدينه 16 ژوئيه 622)و اين واقعه،مبدء تاريخ مسلمانان گرديد.

در اين ايام،دو دولت‏بزرگ و نيرومند(روم شرقى و ايران ساسانى)،بر قسمت اعظم دنياى متمدن آن روز حكمرانى داشتند.از دير باز براى تسلط و حكمرانى جهان،با يكديگر در جنگ و ستيز بودند. (1)

جنگهاى ممتد ايرانيان با روميان،از دوران سلطنت انوشيروان(589-531 م)آغاز شد، و تا زمان خسرو پرويز ادامه داشت و مدت بيست و چهار سال به طول انجاميد.

خسارات سنگين و مخارج هنگفتى كه ايران و روم،در اين جنگها متحمل شده بودند،هر دو دولت را از كار انداخت،و جز شبحى از اين دو قدرت نيرومند باقى نمانده بود.

براى اينكه اوضاع ايران را از جهات مختلف بخوبى مورد بررسى قرار دهيم،لازم است وضع حكومتها را از پايان سلطنت انوشيروان،تا آغاز ورود مسلمانان به اختصار مورد مطالعه قرار دهيم:

تجمل پرستى در دوران ساسانيان

پادشاهان ساسانى،عموما تجمل پرست و پرتشريفات بودند.دربار پرطمطراق ساسانى و زرق و برق آن،چشمها را خيره مى‏ساخت.

در عهد ساسانيان،ايرانيان پرچمى داشتند به نام‏«درفش كاويانى‏»،كه معمولا در ميدان جنگ برافراشته مى‏شد و يا در جشنهاى پرتشريفات ساسانيان،بر فراز كاخ آنها نصب مى‏گرديد،و اين پرچم با جواهرات بسيار گرانبها تزيين شده بود.به قول يكى از نويسندگان:«جواهرات و اشياء گرانبهاى اين پرچم بى‏همتا را به 1200000 درهم يا(30000 پوند)تخمين كرده‏اند» (2) .

در كاخهاى افسانه‏اى ساسانيان،از بس جواهرات و اشياء نفيس و قيمتى،و نقشه‏ها و تصويرهاى حيرت انگيز فراهم گرديده بود كه ديده بينندگان را خيره مى‏كرد.اگر بخواهيم غرائب و عجائب اين كاخها را بدانيم،كافى است فقط نظر خود را به يك قالى سپيد و بزرگى بياندازيم كه در تالار يكى از كاخها انداخته بودند،به نام‏«بهارستان كسرى‏».«اين قالى را زمامداران ساسانى،براى اين تهيه كرده بودند كه موقع عيش و عشرت سر حال باشند و هميشه مناظر زيبا و فرح انگيز فصل را تماشا كنند» (3) .

به طورى كه مى‏نويسند:«اين قالى،داراى يكصد و پنجاه ذراع طول،و هفتاد ذراع عرض،و تمام تار و پود آن زربفت و جواهر نشان بود». (4)

در ميان پادشاهان ساسانى،خسروپرويز بيش از همه به تجملات علاقمند بود.شمار زنان و كنيزان و خوانندگان و نوازندگان حرمسراى او به چندين هزار تن بالغ مى‏شد.

حمزه اصفهانى،در كتاب‏«سنى ملوك الارض‏»،تجملات خسرو پرويز رابدينگونه شرح داده است:

«خسرو پرويز سه هزار زن داشت،و دوازده هزار كنيزك ساز زن و بازيگر،و شش هزار مرد پاسبان او بودند،8500 اسب مخصوص سوارى او بود،960 فيل،12000 استر مخصوص بردن بنه و هزار شتر داشت‏» (5) .

سپس‏«طبرى‏»اضافه مى‏كند:«اين پادشاه بيش از هر كس به جواهرات و ظروف و اوانى گرانبها و امثال آن علاقه داشت‏» (6) .

وضع اجتماعى ايران

وضع اجتماعى ايران در زمان ساسانيان،به هيچ وجه بهتر از وضع سياست و دربار نبود.حكومت طبقاتى كه از دير زمان در ايران وجود داشت،در عهد ساسانيان به شديدترين وجهى درآمده بود.

طبقات اشراف و روحانيان،كاملا از طبقه‏هاى ديگر ممتاز بودند.تمامى پستها و شغلهاى حساس اجتماعى مخصوص آنان بود.پيشه‏وران و دهقانان از تمام مزاياى حقوقى اجتماعى محروم بودند.به جز پرداخت ماليات و شركت در جنگها وظيفه ديگرى نداشتند.

«نفيسى‏»،در باره‏ى امتيازات‏«طبقاتى ساسانى‏»مى‏نگارد:

«...چيزى كه بيش از همه در ميان مردم ايران‏«نفاق‏»افكنده بود،«امتيازات طبقاتى‏»بسيار خشنى بود كه ساسانيان در ايران برقرار كرده بودند.و ريشه آن در تمدنهاى پيشين بوده،اما در دوره‏ى ساسانى،بر سخت گيرى افزوده بودند».

در درجه اول،هفت‏خانواده‏ى اشراف،و پس از ايشان،طبقات پنجگانه،امتيازاتى داشتند.و«عامه‏ى مردم‏»از آن محروم بودند.تقريبا«مالكيت‏»،انحصار به آن فت‏خانواده داشت.ايران ساسانى...در حدود«صد و چهل ميليون‏جمعيت‏»داشته است،اگر شماره افراد هر يك از هفت‏خاندان را،صد هزار تن بگيريم،شماره مجموع آنها،به‏«هفت صد هزار»مى‏رسد.و اگر فرض كنيم كه مرزبانان و مالكان كه ايشان نيز تا اندازه‏اى از حق مالكيت‏بهره‏مند بوده‏اند،نيز هفتصد هزار بگيريم،تقريبا از اين صد و چهل ميليون،«يك ميليون و نيم‏»حق مالكيت داشته و«ديگران همه‏»از اين حق طبيعى خداداد«محروم بوده‏اند». (7)

پيشه‏وران و كشاورزان كه از تمام مزاياى حقوقى محروم بودند ولى بار سنگين مخارج اعيان و اشراف را بر دوش داشتند،در حفظ اين اوضاع سودى گمان نمى‏بردند.لذا بسيارى از كشاورزان و طبقات پست و پائين اجتماع،كارهاى خود را ترك كرده و براى فرار از مالياتهاى كمرشكن،به ديرها پناهنده مى‏شدند. (8)

مؤلف كتاب‏«ايران در زمان ساسانيان‏»،پس از آنكه از بدبختى كشاورزان و كارگران ايران مى‏نويسد:سپس از قول يكى از مورخان غرب به نام‏«اميان مارسيلينوس‏»،چنين نقل مى‏كند:كشاورزان و كارگران ايران در زمان ساسانيان در نهايت ذلت و خوارى و بدبختى بسر مى‏بردند.در موقع جنگ،پياده از عقب لشكر حركت مى‏كردند.طورى آنان را خوار و بى‏ارزش مى‏شمردند كه گويا بردگى براى آنان براى هميشه نوشته شده است و هيچ اجر و مزد در مقابل كار خود دريافت نمى‏كردند. (9)

در امپراطورى ساسانى،تنها اقليتى كمتر از يك و نيم درصد از جمعيت،صاحب همه چيز بوده‏اند ولى بالغ بر نود و هشت درصد مردم ايران،همانند بردگان حق حيات نداشتند.

حق تحصيل ويژه طبقات ممتاز بود

در دوره ساسانيان،تنها اطفال توانگران و خاندان جاه و نعمت،حق تحصيل علم داشتند.توده و طبقات متوسط از دانش و كسب فضيلت محروم بودند.

اين عيب بزرگ در فرهنگ ايران باستان،به قدرى واضح و روشن است كه حتى‏«خداينامه پردازان‏»و«شاهنامه نويسان‏»،با اينكه هدف آنها حماسه سرائى است،به آن نيز تصريح كرده‏اند.

«فردوسى‏»،حماسه سراى معروف ايران،در«شاهنامه‏»داستانى آورده است كه بهترين شاهد اين مطلب است.اين داستان در زمان انوشيروان اتفاق افتاده،يعنى درست در زمانى كه امپراطورى ساسانى،دوران طلائى خود را مى‏گذرانده است.و اين داستان نشان مى‏دهد كه در دوره او نيز اكثريت قريب به اتفاق مردم،حق تحصيل نداشتند و حتى انوشيروان دانش دوست،هم حاضر نبود به طبقات ديگر مردم،حق تحصيل علم بدهد.

«فردوسى‏»مى‏گويد:كفشگرى حاضر شد براى مصارف جنگ ايران و روم،گنج‏سيم و زر نثار كند،با آنكه در آن زمان انوشيروان به كمك مالى احتياج بيشترى داشت،زيرا حدود سيصد هزار سپاهى ايران،دچار كمبود غذا و اسلحه بودند،داد و فغان از لشكريان برمى‏خيزد،جريان را به خود شاه مى‏رسانند.انوشيروان،از اين وضع،پريشان خاطر مى‏گردد و بر فرجام خويش بيمناك مى‏شود.بلافاصله‏«بزرگمهر»،وزير انديشمند خود را براى چاره‏جوئى فرا مى‏خواند و دستور مى‏دهد هم اكنون بايد به سوى مازندران رود و هزينه جنگ را فراهم كند.ولى‏«بزرگمهر»مى‏گويد:خطر،نزديك است،بايد فورى چاره كرد. آنگاه بزرگمهر،قرضه‏ى ملى پيشنهاد مى‏كند،انوشيروان پيشنهاد او را مى‏پسندد و دستور مى‏دهد هر چه فورى اقدام شود.بزرگمهر به نزديك‏ترين شهرها و قصبات مامور مى‏فرستد و جريان را با توانگران آن محل در ميان مى‏گذارد.

كفشگرى حاضر مى‏شود تمام هزينه جنگ را بپردازد.فقط توقعى كه دارداينست كه به يگانه پسر او كه مشتاق تحصيل است،اجازه تحصيل داده بشود.بزرگمهر درخواست او را نسبت‏به عطاى او كوچك مى‏شمارد،به پيشگاه خسرو مى‏شتابد و آرزوى پير كفشگر را به شاه مى‏رساند.انوشيروان خشمگين مى‏شود و به وزير خود بزرگمهر پرخاش مى‏كند و مى‏گويد:اين چه تقاضائى است كه تو مى‏كنى؟و اين كار مصلحت نيست،زيرا با خروج او از طبقه‏بندى،سنت طبقات مملكت‏بر هم مى‏خورد و زيان آن بيش از ارزش اين سيم و زرى است كه او مى‏دهد.

سپس فردوسى،از زبان انوشيروان،به تشريح‏«فلسفه ماكياولى‏»او مى‏پردازد:

چو بازارگان بچه گردد دبير هنرمند و با دانش و يادگير

چو فرزند ما بر نشيند،به تخت دبيرى ببايدش،پيروز بخت

هنر يابد ار مرد موزه فروش سپارد بدو چشم بينا و گوش

بدست‏خردمند مرد نژاد نماند جز از حسرت و سرد باد...

بدين ترتيب،به فرمان‏«خسرو دادگر!!»،درم‏هاى مرد كفشگر را پس مى‏فرستند.«كفشگر بى‏چاره‏»،افسرده خاطر مى‏گردد و شبانگاه،دست تظلم وزارى كه عادت مظلومان است، از اين همه ستمكارى و حق كشى،بر درگاه داور بى‏پناهان بلند مى‏كند و زنگ عدل الهى را به صدا در مى‏آورد.

...فتاده برگشت و شد با درم دل كفشگر زان درم،پر زغم

شب آمد،غمى شد ز گفتار شاه خروش جرس خواست از بارگاه (10)

با همه اينها،دستگاه عريض و طويل تبليغاتى انوشيروان،وى را عادل قلمداد نموده و به جامعه ايرانى تحميل كرده است.ولى اين شاه به اصطلاح عادل،نه تنها گره اساسى را در جامعه ايران آن روز نگشود،بلكه سبب شد بدبختيهاى اجتماعى زيادى دامنگير ايرانيان گردد.تنها در غائله مزدك هشتاد هزار و به قولى صد هزار ايرانى را زنده بگور كرد (11) ،تا به خيال خود اين فتنه را از ريشه بركند!غافل از اينكه اين‏«فتنه‏»ريشه كن نگرديد.زيرا اين گونه مجازاتها از بين بردن‏«معلول‏»است نه‏«علت‏»،به اصطلاح مبارزه بر ضد بزهكار است نه جرم!!ريشه فتنه نابسامانى اجتماع و اختلاف طبقاتى و احتكار ثروت و مقام،در دست طبقه خاص و محروميت اكثريت قاطع مردم و مفاسد ديگرى بود و او با كمك سرنيزه و فشار مى‏خواست تا مردم،خود را راضى جلوه دهند.

«ادوارد براون‏»،در مورد نسبت عدالت كه به انوشيروان مى‏دهند،مى‏نويسد:«اقدامات شديدى كه بر ضد«زنادقه‏»به عمل آورد و موافقت و ستايش مؤبدان مجوس را جلب كرد و تواريخ ملى نيز به دست همين مؤبدان تنظيم شد...» (12) در همين تواريخ رسمى،انوشيروان، پادشاهى نمونه‏ى عدل و انسانيت معرفى شده است،حكاياتى نقل كرده‏اند از قبيل اينكه: زنجيرى در بيرون بارگاه شاهى آويخته بود،تا مظلومان دست‏بر آن زنند و با صداى زنگ،شاه را به داورى فراخوانند. (13)

شگفتا!در اين مدت طولانى،هيچ مظلومى جز الاغ پيرى،اين زنگ را به صدا درنياورد. البته معلوم است،الاغ،جرم شهامت و جرئت‏خود را نمى‏دانسته و گرنه هرگز به سيم عدالت نزديك نمى‏شد.

و نيز مى‏گويند:«سلطان روم،سفيرى به جانب سلطان عجم،انوشيروان مى‏فرستد.چون چشم سفير،بر عظمت‏سلطان عجم و بزرگى طاق كسرى مى‏افتد،مى‏بيند سلطان بر سرير نشسته و ملوك در خدمت او حاضرند،نگاهى به اطراف ايوان مى‏اندازد،ايوان را خيلى با شكوه مى‏بيند،در اطراف ايوان اعوجاج و كجى است.از درباريان جريان را مى‏پرسد،به او مى‏گويند:اين كجى را كه ملاحظه مى‏كنى،براى اين است كه در اين جا خانه پيرزنى بود كه شاه خواست آن را بخرد و داخل ايوان نمايد.آن زن حاضر به فروش نشد، انوشيروان هم او را مجبور نكرد.لذا خانه آن پيرزن باعث اعوجاج و كجى اين ايوان گرديد.آن سفير قسم خورد كه‏اين كجى بهتر از راستى است. (14)

واقعا شگفت انگيز است كسى كه مى‏خواهد همچو بنا و ايوان با شكوهى بسازد آيا قبلا نقشه آن را تهيه نمى‏كند و بدون نقشه و زمين كافى اقدام به ساختن چنين ساختمانى مى‏كند؟!و در نتيجه كاخ به صورت بناى كج درمى‏آيد،آيا اين مطلب باور كردنى است؟

بعيد نيست اين نوع داستانها را درباريان و موبدان،به پاس خدمات گرانبهائى كه خسرو با نابود كردن مزدكيان به آنها كرده،به نفع خسرو جعل كرده باشند.

به قول مؤلف كتاب‏«ايران و اسلام‏»،از اينها عجيبتر اين است كه برخى براى آنكه دالت او را شرعى و مستند جلوه دهند،ناچار احاديثى از زبان رسول گرامى و پيشوايان اسلام در اين باب ساخته‏اند.مانند آن حديث معروف‏«ولدت في زمن الملك العادل‏» (15) «من در زمان شاه دادگر چشم به جهان گشودم‏»پيامبر افتخار مى‏كند كه در زمان پادشاه عادل انوشيروان به دنيا آمده است،غافل از اينكه عدالت او چه ربطى به پيامبر دارد.

در خبر ديگر آمده است:على‏«ع‏»به مدائن تشريف آورد و در ايوان كسرى فرود آمد،و انوشيروان را زنده كرد و از حال او پرسيد،او به امير مؤمنان خبر داد به خاطر كفر خود از بهشت محروم است،ولى به جهت عدل در جهنم هم معذب نيست (16) .اكنون ببينيم ساسانيان چه ظلمهائى مى‏كردند؟

پرده‏اى از جنايت‏خسروپرويز

يكى ديگر از كارهاى ظالمانه و ديوانه‏وار او رفتار با بزرگمهر معروف بود،كه در دربار انوشيروان سيزده سال خدمت كرد و باعث‏حسن شهرت او شد،تا سرانجام خسرو پرويز او را به زندان افكند.وى نامه‏اى به بزرگمهر در زندان چنين نوشت:«بهره دانش و خردمندى تو اين شد كه تو را كشتنى ساخت‏».بزرگمهر در پاسخ نوشت:«تا بخت‏يار من بود از خرد خود بهره مى‏بردم،اكنون كه نيست از شكيبائى خود بهره‏مند مى‏گردم. اگر نيكوكارى بسيارى از دست من رفته از بدكارى‏هاى بسيار،نيز آسوده شده‏ام. اگر منصب وزارت از من سلب شده است،رنج‏ستمكارى آن نيز از من دست كشيده،پس مرا چه باك است؟»

تا اين نامه به دست‏خسرو پرويز رسيد،فرمان داد بينى و لب‏هاى بزرگمهر را ببرند. هنگامى كه اين فرمان را به او گفتند،پاسخ داد:آرى لبهاى من بيش از اين سزاوار است.خسرو گفت از چه رو؟گفت از آن رو كه نزد خاص و عام تو را به صفاتى ستودم كه داراى آن نبودى و دلهاى رميده را رو به تو نمودم،و خوبى‏هائى از تو پخش كردم كه تو سزاوار آن نبودى.اى بدكارترين خسروان،با آنكه يقين بر پاكى و نيكى من داشتى،مرا به گمان بد مى‏خواهى بكشى؟پس كه را به دادگرى تو اميدى تواند بود و به گفته تو دل تواند بست؟

خسرو پرويز،از اين سخن برآشفت و فرمان داد بزرگمهر را گردن زدند. (17)

مؤلف كتاب‏«تاريخ اجتماعى ايران‏»،كه خود از پيشتازان ناسيوناليسم است، آنجا كه از علل انحطاط و آشفتگى و نابسامانى عصر ساسانى سخن مى‏گويد،حق انحصارى آموزش و پرورش را براى طبقات ممتاز چنين ترسيم مى‏كند:

«...در اين دوره،تعليم و تربيت و فراگرفتن علوم متداول،انحصار به مؤبدزادگان و نجيب زادگان داشته و اكثريت نزديك به اتفاق فرزندان ايران،از آن محروم بوده‏اند». (18)

آرى اين سنت جاهلى،بقدرى در نظر ساسانيان اهميت داشت،كه‏نمى‏خواستند به هيچ عنوانى از زير بار آن شانه خالى كنند.

از اين رو،به خاطر تامين هوسهاى خام و نابجاى اين اقليت ناز پرورده، اكثريت مردم ايران از حق تحصيل علم و ساير حقوق اجتماعى محروم بودند.

داورى تاريخ درباره پادشاهان ساسانى

حكمرانان ساسانى غالب و در حكومت‏خود،سياست‏خشنى پيش گرفته و به زور شمشير مى‏خواستند مردم را مطيع خود سازند.

مالياتهاى بسيار سنگين و كمرشكن از مردم مى‏گرفتند،از اين نظر مردم ايران عموما ناراضى بودند ولى از بيم جان خود نمى‏توانستند،سخنى بگويند.حتى مردمان مطلع و اشخاص كاردان نيز در دربار ساسانيان ارزشى نداشت.

زمامداران ساسانى،بقدرى مستبد و خودراى بودند كه هيچ كس قدرت اظهار نظر در هيچ كارى نداشت.

تاريخ،با اينكه هميشه به وسيله صاحبان قدرت و زور تحريف مى‏شود،ولى بساط ظلم آنچنان گسترده بود كه در گوشه و كنار تاريخ از ظلم و بى‏دادگرى ستمگران، داستانهايى نقل كرده‏اند.

قساوت قلب خسرو پرويز به حدى بود كه ثعالبى مى‏نويسد:خسرو را گفتند:كه فلان حكمران را به درگاه خوانديم تعلل ورزيد،پادشاه بلافاصله امر كرد كه اگر آمدن او پيش ما به تمام بدن دشوار است،ما به جزئى از تن او اكتفا مى‏كنيم،تا كار بر او آسانتر شود.بگوييد:فقط سر او را به درگاه ما بفرستند (19) !

آشفتگى در حكومت‏ ساسانى

در اواخر دوران ساسانيان،چيزى كه نبايد از ذكر آن غافل شد،موضوع آشفتگى حكومت، رواج خودكامگى،و دسيسه بازى و هرج و مرج در رژيم دولت‏ساسانى بود.

شاهزادگان،اعيان و اشراف و سرداران سپاه به جان هم افتاده بودند و هر دسته، شاهزاده‏اى را برمى‏گزيد و دسته ديگر او را از ميان بر مى‏داشت و كسى ديگر را انتخاب مى‏كرد.

هنگامى كه مسلمانان عرب،به فكر تصرف ايران افتادند،خاندان سلطنتى ساسانى به منتهى درجه ضعف رسيده و گرفتار نفاق شده بودند.

در مدت چهار سال از موقع كشته شدن خسرو پرويز،و جلوس‏«شيرويه‏»،تا جلوس آخرين پادشاه ساسانى‏«يزدگرد»،عده‏اى كه شماره آنها را از شش تا چهارده تن نوشته‏اند بر تخت پادشاهى تكيه زده بودند.

بدين ترتيب در مدت چهار سال،چهارده بار يا كمتر،سلطنت ايران دست‏به دست گشته بود.معلوم است در مملكتى كه در مدت 4 سال 14 بار،كودتا شود و هر بار يكى را بكشند و ديگرى را به جاى او بنشانند،آن مملكت‏به چه وضعى در مى‏آيد.

هر زمامدارى كه روى كار مى‏آمد،كسانى كه مدعى سلطنت‏بودند همه آنها را از بين مى‏برد،و براى هموار ساختن سلطنت‏براى خود چه كارهائى كه انجام نمى‏دادند!پدر پسر را مى‏كشت و پسر پدر خود را نابود مى‏كرد،برادر برادران خود را از بين مى‏برد.

«شيرويه‏»،براى رسيدن به سلطنت پدر خود را كشت (20) و چهل نفر از پسران خسرو پرويز،يعنى برادران خود را نابود كرد. (21)

«شهربراز»،از هر كس كه مطمئن نبود او را كشت.سرانجام تمام كسانى به سلطنت رسيده بودند،همه،چه مرد و چه زن و چه بزرگ و چه كوچك،نزديكان خود يعنى شاهزادگان ساسانى را از بين مى‏بردند تا كسى مدعى سلطنت نباشد.

خلاصه،در دوران ساسانى،كار هرج و مرج چنان بالا گرفته بود كه كودكان‏و زنان را بر تخت مى‏نشاندند و پس از چند هفته مى‏كشتند و ديگرى را بجاى او مى‏نشاندند.

بدين سان،دولت‏ساسانى،عليرغم شكوه و جلوه ظاهرى كه داشت،بسختى،روى به پستى و پريشانى و نابودى مى‏رفت.

آشفتگى اوضاع ايران ساسانى از نظر مذهب

مهمترين سبب آشفتگى اوضاع ايران در دوره ساسانيان،تشتت و اختلاف آراء دينى بوده است.

سر سلسله ساسانيان،«اردشير بابكان‏»چون خود مؤبدزاده بوده و به يارى روحانيان دين زرتشت،به سلطنت رسيده بود،لذا به هر وسيله‏اى كه بود،دين نياكان خود را در ايران انتشار مى‏داد.

در زمان ساسانيان،دين رسمى و عمومى ملت ايران،آئين زردشتى بود و چون لطنت‏ساسانيان با پشتيبانى مؤبدان صورت گرفته بود،از اين جهت روحانيان زردشتى،از طرف دربار ساسانى كاملا حمايت مى‏شدند.سرانجام روحانيان زردشتى در عهد ساسانى مقتدرترين طبقه‏ى ايران را تشكيل مى‏دادند.

حكمرانان ساسانى هميشه دست نشانده مؤبدان بودند و اگر يكى از آنان از روحانيان اطاعت نمى‏كرد،با مخالفت‏سرسخت آنان روبرو مى‏شد.از اين رو،پادشاهان ساسانى بيش از هر طبقه به روحانيان توجه داشتند و در نتيجه حمايت و طرفدارى ساسانيان از مؤبدان،شماره آنها روز به روز به فزونى مى‏رفت.

ساسانيان،براى تحكيم سلطنت‏خود،از وجود روحانيون بيشتر استفاده مى‏كردند و در اطراف و اكناف مملكت پهناور ايران،آتشكده‏هاى مفصلى بر پا نموده و در هر آتشكده تعداد زيادى مؤبد،جاى داده بودند.

مى‏نويسند:خسرو پرويز،آتشكده‏اى ساخت و 12 هزار«هيربد»در آنجا گماشت كه سرود مذهبى و نماز بخوانند (22) .بدين ترتيب،دين زردشتى،آئين دربارى بود.مؤبدان با تمام قدرت خود مى‏كوشيدند كه طبقات محروم و زحمتكش جامعه را آرام نگه دارند و طورى كنند كه مردم بدبختيهاى خود را حس نكنند.

فشار و اختيارات نامحدود مؤبدان،مردم را از آئين زردشتى گريزان مى‏ساخت.و توده مردم مى‏خواستند،دينى غير از دين اشراف،براى خود بيابند.

مؤلف‏«تاريخ اجتماعى ايران‏»مى‏نويسد:«...ناچار مردم ايران از فشار اشراف و موبدان مى‏كوشيدند كه از زير بار گران اين ناملايمات خود را بيرون آورند.به همين جهت در مقابل طريقه رسمى‏«مزديستى زرتشتى‏»،كه مذهب دولت و دربار بود و به آن‏«بهدين‏»مى‏گفتند،دو طريقه‏ى ديگر در ميان زرتشتيان،پيدا شده بود...» (23)

آرى،در نتيجه فشار و سخت گيريهاى اشراف و مؤبدان بود كه در ايران ساسانى مذاهب مختلف،يكى بعد از ديگرى پيدا مى‏شد.«مزدك‏»و پيش از او«مانى‏» (24) ،براى آنكه تحولى در اوضاع روحانى و دينى پديد آورند،خود كوشش كردند اما نتيجه‏يى نگرفتند.

در حدود سال 497 ميلادى بود كه‏«مزدك‏»قيام كرد.لغو مالكيت انحصارى و نسخ رسم چند همسرى و تشكيل حرمسرا را،در سرلوحه برنامه اصلاحى خود قرار داد.وقتى طبقات محروم از اين برنامه اطلاع پيدا كردند،پروانه‏وار به گرد او هجوم آوردند و به رهبرى‏«مزدك‏»،انقلاب بزرگى به راه انداختند.اين قيامها و جنبش‏ها براى آن بود كه مردم به حق مشروع خداداد خود برسند.سرانجام كار«مزدك‏»،با مقاومت روحانيان و مخالفت‏سپاهيان مواجه شد و موجب فتنه و تباهى اوضاع ايران گشت.

و همچنين در اواخر عهد ساسانى،آئين زردشتى كاملا حقيقت‏خود را از دست داده بود. كار مقدس شمردن آتش به جائى رسيده بود،كه پتك زدن به آهن‏گداخته را كه در پرتو مجاورت با آتش،طبيعت آن را به خود گرفته،ناروا مى‏دانستند.و اصول و عقايد زردشت را بيشتر خرافات و افسانه‏ها تشكيل مى‏داد و در اين دوره حقايق اين دين، جاى خود را به يك مشت‏شعائر پوچ و بى‏روح و بيهوده‏اى داده بود كه مؤبدان پيوسته براى تقويت‏خود بر تشريفات آن مى‏افزودند.افسانه‏ها و خرافات دور از عقل،به اندازه‏اى در اين دين راه يافته بود كه حتى خود روحانيان را نيز نگران مى‏ساخت.و در بين مؤبدان هم كسانى بودند كه از اول،بى مغزى شعائر و عقايد زردشتى را فهميده بودند و از زير بار آنها شانه خالى مى‏كردند.

از طرف ديگر،از زمان انوشيروان به بعد،راه تفكر در ايران باز شده بود و در نتيجه نفوذ فرهنگ يونانى و هندى و همچنين،تماس عقايد زردشتى با عقايد مسيحيت و مذهبهاى ديگر،بيش از پيش اين امر را تقويت نمود و سبب بيدارى مردم ايران مى‏گشت و لذا بيشتر از هر وقت ديگر،از خرافات و مطالب واهى و بى‏اساس آئين زردشتى رنج مى‏بردند.

بالاخره،فسادى كه در جامعه روحانيت زرتشتى پديد آمده بود و خرافات و افسانه‏هاى دور از عقل و خرد كه در آئين زردشتى راه يافته بود،همه سبب تشتت و اختلاف در عقايد و آراء ملت ايران گشت.با بروز اين اختلاف و شيوع مذاهب گوناگون،روح شك و ترديد در بين طبقه متفكر پديد آمد و از ايشان نيز رفته رفته به ديگران سرايت نمود.در نتيجه توده مردم ايمان قطعى و اعتقاد كاملى كه قبلا داشتند،به كلى از دست دادند.

بدين ترتيب،هرج و مرج و بى‏دينى و لااباليگرى سراسر ايران را فرا گرفت. چنانكه‏«برزويه‏»،طبيب معروف عهد ساسانى،نمونه كاملى از اختلاف عقايد و آشفتگى اوضاع ايران ساسانى را در مقدمه‏«كليله و دمنه‏»ترسيم نموده است.

جنگ‏هاى ايران و روم

«بزرگمهر»،كه مردى مدبر و هوشيار بود و در راس دستگاه انوشيروان قرار داشت.وى با تدبير كامل و تجربيات خود،در بسيارى از اوقات كشور ايران را ازخطرات بزرگ نجات مى‏داد،ولى گاهى بازيگران و سخن چينان،روابط وى را با انوشيروان تيره مى‏كردند و او را بر ضد وى تحريك نموده،حكم توقيف او را صادر مى‏نمودند.

همين،فتنه جويان،ذهن انوشيروان را نسبت‏به امپراطور روم مشوب كردند،و او را تحريك كردند كه براى گسترش مرزهاى كشور و تضعيف رقيب خطرناك خود،«پيمان صلح جاويد»را ناديده بگيرد و به روميان حمله كند.بالاخره،آتش جنگ شعله‏ور شد و در مدت نسبتا كوتاهى سربازان ايران،سوريه را فتح كردند و انطاكيه را آتش زدند و آسياى صغير را تاراج نمودند.پس از بيست‏سال جنگ و خونريزى،هر دو سپاه قدرت و امكانات خود را از دست دادند،و پس از تلفات زياد،دو مرتبه پيمان صلح بستند،و مرزهاى خود را مانند سابق معين نمودند به اين شرط كه دولت‏«روم‏»،سالى معادل بيست هزار دينار به دولت ايران بپردازد.

ناگفته پيدا است‏يك چنين جنگهاى طولانى،آن هم در نقاط دور از مركز،تا چه اندازه بر ثروت و صنعت‏يك ملت،ضرباتى سنگين وارد مى‏سازد.مرمت آثار يك چنين جنگ طولانى، با در نظر گرفتن وسائل آن روز به زودى ممكن نبود.اين جنگ و تاخت و تاز،مقدمات سقوط حتمى دولت ايران را فراهم آورد.

هنوز لطمه‏هاى اين جنگ جبران نشده بود كه بار دگر جنگ هفت‏ساله‏اى آغاز گرديد.«تى باريوس‏»،امپراطور روم،پس از آنكه بر اورنگ سلطنت تكيه زد،به منظور انتقام با حملات شديد خود استقلال ايران را تهديد نمود.هنوز وضع دو سپاه روشن نگشته بود كه انوشيروان از جهان رفت و پسر او«خسرو پرويز»،زمام امور را به دست گرفت.وى نيز در سال 614 ميلادى،هنه‏هائى به دست آورد و مجددا به روميان تاخت،و در اولين حمله،شام و فلسطين و آفريقا را فتح كرد،و«اورشليم‏»را غارت نمود،و كليساى قيامت و مزار مسيح را آتش زد و شهرها را ويران ساخت و پس از ريخته شدن خون نود هزار مسيحى،جنگ به نفع ايرانيان پايان پذيرفت.

در چنين موقع كه جهان متمدن آن روز در آتش جنگ و بيدادگرى‏مى‏سوخت،پيامبر اسلام، در سال 610،مبعوث به رسالت گرديد و نداى جانفزاى توحيد را به گوش عالميان رساند و مردم را به صلح و صفا و نظم و آرامش دعوت نمود.مغلوب شدن روميان خداپرست،به دست ملل آتش پرست،سبب شد كه بت پرستان مكه اين شكست را به فال نيك بگيرند،و با خود بگويند ما هم به اين نزديكى خداپرستان(مسلمانان)را سركوب خواهيم ساخت، مسلمانان از شنيدن اين خبر سخت نگران شدند.

پيامبر اسلام‏«ص‏»منتظر وحى الهى بود،تا اينكه آيه‏اى به مضمون ياد شده در زير نازل گرديد:«روميان در سرزمينى نزديكى عربستان شكست‏خوردند،ولى آنان بالاخره پس از چند سالى پيروز خواهند شد» (25) .

پيشگوئى قرآن،درباره روميان در سال 627 ميلادى تحقق پذيرفت،و«هرقل‏»با يك حمله‏«نينوا»را گرفت.هر دو رقيب آخرين دقايق عمر خود را مى‏گذراندند،و در صدد تجديد نيرو بودند،ولى چون اراده حتمى ايزد يكتا بر اين تعلق گرفته بود،كه اين دو سرزمين با نور يكتا پرستى روشن گردد،و روح افسرده ايرانيان و روميان با نسيم روح افزاى اسلام زنده شود.چيزى نگذشت كه خسرو پرويز،به دست فرزند خود شيرويه كشته شد،و فرزند نيز پس از هشت ماه از مرگ پدر،درگذشت.در اين دوران،آنچنان هرج و مرج ايران را فرا گرفت كه پس از شيرويه در مدت چهار سال،زمامداران متعددى در ميان آنها حكومت كردند،كه چهار نفر آنها زن بود،تا اينكه سپاه اسلام، با حملات خود به اين اوضاع خاتمه داد و اين كشمكشهاى پنجاه ساله به پيشرفت فتوحات اسلامى كمك شايان كرد.

پى‏نوشت‏ها:

1. «تاريخ علوم و ادبيات در ايران‏»،دكتر صفا/3-4،و«ايران در زمان ساسانيان‏»، كريستن سن/267.

2 و 3 و 4. «پيامبر»،رهنما،ج 1/42-43 محمد تقى خان حكيم‏«معتمد السلطان‏»،در كتاب گنج دانش،به مناسبت تحقيق درباره ايوان كسرى قالى نگارستان را بطور دقيق ترسيم كرده است.

5. «سنى ملوك الارض و الانبياء»/420.

6. «تاريخ طبرى‏»،به نقل كريستن سن/327.

7. «تاريخ اجتماعى ايران‏»،ج 2/6-24.

8. «لما ذا خسر العالم بانحطاط المسلمين‏»/70-71

9. «ايران فى عهد الساسانيين‏»/424.

10. «مروج الذهب‏»،ج 1/263-264.

11. «تاريخ اجتماعى ايران‏»/618.

12. «تاريخ ادبى ايران‏»،ج 1/246.

13. «تاريخ اجتماعى ايران‏»،ج 1/618.

13. «مروج الذهب‏»،ج 1/264.

14. همان مدرك.

15. در اين باره به كتابهاى:«تذكرة الموضوعات‏»،«اللئالى الموضوعه‏»،سيوطى،و نيز«مجمع الزوائد هيتمى‏»مراجعه فرمائيد.

17. اين داستان را فردوسى،در شاهنامه،در وقايع انوشيروان به مناسبت جنگ ايران و روم آورده است.«شاهنامه‏»،ج 6/260-257،و همچنين دكتر صاحب الزمانى در كتاب‏«ديباچه‏اى بر رهبرى‏»،بطور جالبى اين داستان را تجزيه و تحليل نموده است.«به ديباچه‏اى بر رهبرى‏»/258-262 و نيز«گزارش نامه ايران‏»،مهديقلى خان هدايت/232 مراجعه بفرمائيد.

18. «تاريخ اجتماعى ايران‏»،ج 2/26.

19. «ايران در زمان ساسانيان‏»/318.

20. «مروج الذهب‏»،ج 1/281.

21. «تاريخ اجتماعى ايران‏»،ج 2/15-19.

22. «تاريخ تمدن ساسانى‏»،ج 1/1.

23. «تاريخ اجتماعى ايران‏»،ج 2/20.

24. مذهب مانى،آئين زرتشت آميخته با مسيحيگرى بود،و از دو مسلك بومى و بيگانه،مسلكى را اختراع نمود.

25. الم،غلبت الروم في ادنى الارض و هم من بعد غلبهم سيغلبون ،سوره روم،آيه 1.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 جهان در عصر بعثت>  روم

وضع عمومى روم مقارن ظهور اسلام

كتاب: فروغ ابديت، ج 1، ص 69

نويسنده: جعفر سبحانى

روم آن روز،دست كمى از رقيب خود،«ايران‏»نداشت جنگهاى داخلى،و ستيزه‏هاى خارجى كه دائما با ايران،بر سر«ارمنستان‏»و غيره داشت،مردم آنجا را براى پذيرش يك انقلاب جديد آماده مى‏ساخت.اختلافات مذهبى،بيش از هر چيز در توسعه اين اختلافات دخالت داشت.در ميان بت پرستان و مسيحيان شعله جنگ خاموش نمى‏شد، هنگامى كه رجال كليسا حكومت را به دست گرفتند،رقباى خود را سخت تحت فشار نهاده، و اين خود به ايجاد يك اقليت ناراضى كمك مى‏كرد،و عامل بزرگى را كه براى پذيرش دين اسلام و استقبال‏گرم ملت روم،از اين نهضت،مى‏توان شمرد،محروميت دسته‏هاى مختلف در اثر خشونت رجال كليسا بود.اختلاف كشيشان از يك طرف،و مسلكهاى گوناگون مذهبى از طرف ديگر،روز بروز از سطوت و قدرت امپراطورى روم مى‏كاست.

گذشته از اينها پيوسته سفيد پوستان و زردپوستان طرف شمال و مشرق،در نظر داشتند كه نقاط حاصل خيز اروپا را به دست آورند،و گهگاه در تصادمات،خسارتهاى هنگفتى به يكديگر وارد مى‏كردند و اين خود سبب شد كه امپراطورى روم،دو نيمه شده و به دو بلوك شرقى و غربى تقسيم گرديد.تاريخ نويسان معتقدند كه:اوضاع سياسى و اجتماعى و مالى روم،در قرن ششم،بسيار آشفته بود.حتى تفوق روم بر ايران را گواه قدرت نظامى وى نمى‏دانند،بلكه معتقدند كه شكست ايران،معلول بى‏نظمى دستگاه حاكمه ايران بوده است.اين دو كشور كه تاج سيادت و سياست جهان را بر سر نهاده بودند،در عصر طلوع اسلام با يك وضع هرج و مرج به سر مى‏بردند.بديهى است كه اين اوضاع يك آمادگى و تشنگى فوق العاده‏اى،براى پذيرش يك آئين صحيح،كه به اوضاع زندگى آنها سر و سامانى مى‏بخشد،ايجاد مى‏نمايد.

بحثهاى موسمى در روم

در برخى از كشورها جمعى بى كار و هوسران،يك سلسله مسائل پوچ و بى‏معنى را به منظورهاى غير صحيح،مطرح مى‏سازند و عمر گرانبهاى مردم را هدر مى‏دهند.ما براى اين مطلب،نمونه و گواههاى زيادى در بسيارى از كشورهاى مشرق زمين داريم،كه فعلا مجال بحث آن نيست.اتفاقا روم آن روز بيش از همه،گرفتار اين نوع مسائل بود.مثلا امپراطوران روم و رجال سياسى،بر اثر پيروى از برخى از دستگاههاى مذهبى معتقد بودند كه:مسيح،دو طبيعت و دو مشيت دارد،ولى برخى از مسيحيان‏«يعقوبى‏»قائل بودند كه وى فقط يك طبيعت و يك مشيت دارد.همين مسئله بى‏اساس، لطمه شديدى بر استقلال و هماهنگى روم زد و شكاف عميقى در ميان آنان ايجاد كرد به طورى كه دستگاه حاكمه مجبور بود از عقائد خود دفاع كند و براى همين جهت مخالفان را سخت تحت تعقيب قرار داد و همين فشار و انزجار روحى سبب شد كه برخى به دولت ايران پناه برند،و هم اينها بودند كه در برخورد با سپاه اسلام سنگرها را خالى نمودند،و با آغوش باز سپاه اسلام را استقبال كردند.

روم آن روز،درست مانند قرون وسطاى اروپا بود كه‏«فلاماريون‏»،ستاره‏شناس معروف، داستان زير را پيرامون سطح فرهنگ اروپا در قرون وسطى شرح مى‏دهد.كتاب‏«مجموعه لاهوتيه‏»،مظهر كامل حكمت‏«اسكولاستيك‏»،در قرون وسطى بود،و چهار صد سال به عنوان يك كتاب رسمى در اروپا تدريس مى‏شد.قسمتى از آن كتاب تحت اين عنوان بحث مى‏كند:آيا چند فرشته ممكن است در نوك سوزن جاى گيرد؟و يا از مردمك چشم چپ پدر جاويدانى تا مردمك چشم راست وى،چند فرسنك است؟!

روم واژگون بخت،در عين اينكه آن همه ستيزه‏هاى خارجى گريبانگيرش بود،سيل اختلافات داخلى كه اكثر به رنگ مذهب جلوه مى‏كرد،هر روز كشور را به لب پرتگاه نزديك مى‏ساخت.يهود كه يك ملت‏شرور و دسيسه باز بودند،چون ديدند كه فشار امپراطور مسيحى روم از حد گذشت،نقشه‏هائى براى برانداختن دولت روم كشيدند و يك بار هم شهر«انطاكيه‏»را تصرف نمودند،و گوش و بينى و لب اسقف بزرگ شهر را بريدند. حكومت روم به منظور انتقام،پس از مدتى يهوديان‏«انطاكيه‏»را قتل عام كرد.اين كشت و كشتار بى‏رحمانه،ميان دو ملت‏يهود و نصارى در روم چند بار تكرار شد،و گاهى موج كينه‏جوئى به خارج از كشور نيز سرايت مى‏كرد.مثلا يهوديان،يك مرتبه هشتاد هزار مسيحى را از ايران خريدند و به منظور انتقام از مسيحيان،مانند گوسفند سر بريدند.

اين جاست كه خواننده گرامى مى‏تواند دورنماى تاريك و پر هرج و مرج جهان معاصر با طلوع اسلام را مشاهده كند و اعتراف نمايد كه اين تعاليم عالى نجات بخش،از آن محيط ظلمت زده،زائيده فكر بشر نيست،و اين نسيم فرح بخش وحدت و اتفاق و آهنگ صلح و صفا كه هدف آئين اسلام است،سرچشمه‏اى جز غيب ندارد.چطور مى‏توان گفت اسلامى كه حتى به حيوانات حق حيات داده،مولود چنين محيط خون آشام است.

اسلام،تمام اين بحثهاى بى‏اساس را در باره اراده و مشيت عيسى‏«ع‏»از بين برد، و در شناسائى مسيح چنين فرمود:

«مسيح فرزند مريم پيامبرى بيش نبود كه پيش از وى پيامبران آمده بودند،و مادر وى زن پاكدامن و راستگوئى بود،در عين حال هر دو غذا مى‏خوردند و بشربودند» (1) .

اين آيه،بسيارى از مباحث‏بيهوده رجال كليسا را درباره روح و خون و هويت عيسى خاتمه داد.چنانكه با تعاليم عالى و زنده كردن ملكات فاضله،بشر را از ماجراجوئى و خونريزى بازداشت.

پى‏نوشت‏ها:

1. ما المسيح بن مريم الا رسول قد خلت من قبله الرسل و امه صديقة كانا ياكلان الطعام.(مائده-آيه 75).

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 جهان در عصر بعثت> شبه‏جزيره عربستان> جغرافيا>  نژاد

نژاد عرب ساكن جزيرة العرب

عربهاى ساكن جزيرة العرب قبل از اسلام عمدتا به دو دسته تقسيم ميشوند:

الف-عربهاى بومى و به اصطلاح اهل تاريخ عرب

«مستعربه‏»كه خود را از دودمان حضرت اسماعيل عليه السلام ميدانند و به آنها«عدنانيون‏»گويند،و اينان عموما در همان

منطقه حجاز و نجد و اطراف مكه و صحراهاى شمالى سكونت داشته‏اند...

ب-عرب يمن كه همان قبائل‏«حمير»هستند كه به آنها عرب‏«عاربة‏»و عرب جنوبى هم ميگفتند،و اينان نسبشان به‏«يعرب بن قحطان‏»و حضرت هود عليه السلام ميرسد و به اينان‏نيز«قحطانيون‏»گويند،و بگفته برخى از اهل تاريخ قحطان ازفرزندان نوح عليه السلام بود كه از بابل به يمن آمده و در آنجا به‏سلطنت رسيده و فرزندان وى،پس از او بسلطنت‏يمن برگزيده‏شده و حكومت‏حميريان و سبائيان را در آنجا تشكيل دادند،كه‏قرنها در يمن حكومت كردند و تمدنهائى بوجود آوردند كه‏اجمالى از آنرا ذيلا خواهيد خواند.

و علت اينكه آثار عرب يمن از نظر تمدن و تاريخ بيشتر ازعرب حجاز ثبت‏شده وضع جغرافيائى و آب و هواى عربستان‏بوده،زيرا منطقه يمن بخاطر آب و هواى مناسب و وجود آب ومرتع در قديم محل سكونت و توقف مردم و موجب ايجاد شهرها وزندگى و ايجاد تمدن و آبادى بوده است،و ما نيز بحث‏خود را ازهمان قوم سبا كه در قرآن كريم نامشان آمده شروع ميكنيم:

قرآن كريم درباره قوم سبا-كه بزرگترين حكومت را درجنوب شبه جزيره عربستان يعنى كشور يمن تشكيل دادند و حكومت آنان چنانچه نقل شده تا سال 115 قبل از ميلاد امتداديافت-چنين گويد:

لقد كان لسبا فى مسكنهم آية جنتان عن يمين و شمال كلوا من‏رزق ربكم و اشكروا له بلدة طيبة و رب غفور×فاعرضوا فارسلنا عليهم‏سيل العرم و بدلناهم بجنتيهم جنتين ذواتى اكل خمط و اثل و شى‏ءمن سدر قليل ذلك جزيناهم بما كفروا و هل نجازى الا الكفور×وجعلنا بينهم و بين القرى التى باركنا فيها قرى ظاهرة و قدرنا فيها السيرسيروا فيها ليالى و اياما آمنين×فقالوا ربنا باعد بين اسفارنا و ظلمواانفسهم فجعلناهم احاديث و مزقناهم كل ممزق ان فى ذلك لآيات‏لكل صبار شكور (1) .

يعنى-مردم سا را در جايگاهشان برهانى بود:دو باغستان از راست وچپ(بدانها گفته شد)بخوريد از روزى پروردگارتان و سپاسگزارى وشكر وى را بجا آريد،كه شهرى پاكيزه و پروردگارى آمرزنده داريد:

ولى آنها(از اطاعت‏حق و سپاسگزارى او)روى گرداندند و ما نيز سيلى‏سخت‏بر آنها فرستاديم،و دو باغستان(پر نعمت)آنها را بدو باغستان‏تبديل كرديم كه بار درختانش ميوه تلخ و شوره گز و اندكى سدر بود،و اين‏كيفر ما بدانجهت‏بود كه كفران نعمت كردند،و آيا ما جز كفران پيشه راكيفر كنيم؟و ميان آنها و دهكده‏هاى ديگرى كه در آنها بركت داديم دهكده‏هاى ديگرى قرار داديم و در آنها مسيرهائى براى رفت و آمدشان‏معين كرديم و بدانها گفتيم:در آنها شبها و روزها با ايمنى راه برويد،وآنها گفتند:پروردگارا ميان منزلگاههاى ما فاصله انداز و به خويشتن‏ستم كردند،و ما آنها را موضوع قصه‏ها(و عبرت ديگران)قرار داديم و تار ومارشان كرديم،كه در اين داستان براى هر صبر پيشه و سپاسگزارى‏نشانه‏ها و عبرتهائى است.

بگفته مورخان پادشاهان سبا حدود سال 850 قبل ازميلاد دولتى در يمن تشكيل دادند كه متجاوز از ششصد سال‏حكومتشان طول كشيد.و از آثار و كشفياتى كه اخيرا بدست‏آمده و اكنون در موزه‏هاى اروپا نمونه‏هاى آن موجود است معلوم‏شده كه مردم سبا از عاليترين تمدنها برخوردار بوده‏اند،و درساختن ظروف طلا و نقره و بناهاى مجلل،و آبادى و تزيين‏شهرها مهارتى كامل داشته‏اند.

از كارهاى مهم پادشاهان سبا كه با نبودن وسائل امروزى‏انجام داده‏اند ساختن سد«مارب‏»است،و مارب نام شهرى‏بوده كه سلاطين سبا آنجا را پايتخت‏خود قرار داده بودند.

اين شهر در دامنه دره‏اى قرار داشته كه بالاى آن دره را كوههائى بزرگ تشكيل ميدهد و در ميان آن دره تنگه‏اى‏كوهستانى وجود دارد و دو طرف آن تنگه دو كوه معروف بكوه‏«بلق‏»است كه فاصله آنها ششصد قدم ميباشد.

خاك يمن پهناور و حاصلخيز بود ولى مانند ساير نقاط‏عربستان آب در آنجا فراوان نبود و رودخانه‏هاى مهمى نيزنداشت، گاهگاهى در اثر بارانهاى فصلى سيلى برميخاست و درميان دشت پهناور بهدر ميرفت،از اينرو مردم يمن بفكر ساختن‏سد افتادند تا آبهاى زيادى باران را در پشت آن سدها ذخيره‏كنند و در فصل تابستان از آنها استفاده نمايند.و روى اين فكر-بگفته برخى-سدهاى بسيارى ساختند كه مهمترين آنها سدمارب بود و سد مزبور را در ميان فاصله دو كوه‏«بلق‏»زدند.وروى اصول هندسى در دو طرف آن دريچه‏هائى براى استفاده ازآب سد قرار دادند و در اوقات لازم ميتوانستند بوسيله آن دريچه‏هاآب را كم و زياد كنند.

طول اين سد-بگفته مورخين-در حدود هشتصد قدم بوده،وعرض آن حدود پنجاه قدم.

در اثر بستن اين سد دو طرف آن بيابان بشهرهاى سرسبزى‏كه بگفته بعضى مجموعا سيزده شهر بود و مزارع و باغات پر ميوه‏تبديل شد،و آن ريگهاى سوزان بباغ جنان مبدل گشت،و درباره‏توصيف آن شهرها و فراوانى نعمت آنها سخنها گفته‏اند: بگفته برخى كسى كه در آن باغها قدم ميگذارد درختان‏ميوه‏دار آن بحدى بود كه تا ده روز راه،رنگ آفتاب را نميديد،واين راه بسيار را در زير سايه درختان خرم و پر ميوه طى ميكرد.

و برخى گفته‏اند:زنها زنبيلها را روى سر ميگذاردند و چون‏چند قدم از زير درختان ميگذشتند زنبيلهاشان پر از ميوه ميشد. (2)

بهر صورت در اثر بستن آن سدها از هواى لطيف و ميوه‏هاى‏فراوان و آبهاى روان و ساير نعمتهاى بيحساب آنجا استفاده‏ميكردند.

و البته سزاوار چنان بود كه مردم سبا در برابر آنهمه نعمت‏بيكران كه خدا به ايشان بخشيده بود سپاسگزارى او را انجام‏دهند،و خدائى را كه از آن بيچارگى و گرسنگى نجاتشان داده‏بود شكر گويند،ولى تدريجا غفلت‏بر آنها چيره گشت وبسركشى و خودپرستى دچار شدند.

خداى تعالى براى ارشاد و هدايتشان پيمبرانى فرستاد (3) ولى‏آنمردم بجاى اينكه سخنان پيمبران الهى را بشنوند و به موعظه‏ها و نصيحتهاشان گوش دل فرا دهند،به تكذيب آنها پرداخته و درعياشى و شهوترانى مستغرق گشتند،و شايد مانند ساير ملتهاى‏سركش و شهوتران كه انبياء را سد راه لذت و شهوت خودميديدند،به آزار آنها نيز كوشيدند،و بدين ترتيب مستحق عذاب‏الهى گشتند.

خداى تعالى سيل‏«عرم‏»را بر آن سد عظيم گماشت تا آنراويران ساخت،و آب،تمام دشت و باغات و خانه‏ها را بگرفت وهمه را ويران كرد و،پس از چندى آن وادى خرم را بصحرائى‏خشك و سوزان مبدل ساخت و بجاى آنهمه درختان ميوه‏دار وباغات سرسبز چند درخت اراك و درخت‏شوره گز و اندكى‏درخت‏سدر بجاى ماند،و آن بلبلان خوش الحان جاى خود رابفغان بومان سپردند.

از رهروان عشق جز افسانه‏اى نماند آشفه را ز سيل بلا خانه‏اى نماند بلبل ز دستبرد خزان خامشى گرفت الا فغان بوم بويرانه‏اى نماند

پراكنده شدن بسيارى از قبائل عرب يمن در نقاط مختلف جزيرة‏العرب

بارى با ويران شدن سد مارب و خشك شدن آن شهرها ومزارع خرم و سرسبز بسيارى از قبائل عرب يمن به نقاط مركزى وشمالى جزيرة العرب كوچ كردند كه از آنجمله قبيله خزاعه بود كه به حجاز كوچ كرده و در آنجا سكنى گزيدند،و از آنجمله‏قبائل غسان و نحم و تغلب و ديگران كه نام ديگرشان قبائل‏«آل‏جفته‏»است‏بودند كه به شامات رفته و در آنجا سكونت اختياركرده و همان قبيله غسان بودند كه بعدها حكومت غسانيان را درسرحدات شام تشكيل داده و با حمايتى كه دولت روم از ايشان‏ميكرد به قدرت زيادى رسيدند و حارث بن جبلة يكى از اميران‏ايشان را تا سر حد پادشاهى قدرت دادند،و در برابر ايشان‏لخميان بودند كه تحت الحمايه پادشاهان ساسانى ايران بوده و ازايشان طرفدارى ميكردند...و اين دو دسته تا زمان ظهور اسلام‏نيز در آنجا حكومت داشته و سپس منقرض گشتند...

و قبائل اوس و خزرج نيز كه در يثرب سكونت گزيدند ازهمين مهاجران يمن و عربهاى قحطان هستند،جز اينكه برخى‏چون ابن اسحاق هجرت آنها را به سرزمين حجاز به زمان قبل ازويران شدن سد مارب نسبت داده‏اند،اگر چه اصل هجرت دررابطه با ويرانى همان سد بود...

بدين شرح كه گفته‏اند:قبائل مزبور يعنى قبائل خزاعه و آل‏جفته و اوس و خزرج همين كه آثار ويرانى سد را مشاهده‏كردند،و دانستند كه بزودى سد مزبور ويران خواهد شد بهمراه‏عمرو بن عامر لخمى كه بزرگ آنها بود از يمن كوچ كرده وبسرزمين حجاز و نقاط شمالى جزيرة العرب رفتند،و بهمانگونه كه گفته شد قبيله خزاعة در حجاز و نزديكى مكه،و آل جفته درسرحدات شام،و اوس و خزرج در يثرب سكونت اختياركردند...

و قبائل ديگر«حمير»و«سبا»مانند قبائل‏«مذحج‏»و«كندة‏»و«انمار»و اشعريان در يمن ماندند،و پادشاهان‏«تبع‏» (4) در همين قبائل پادشاهى كرده و داستان‏«ربيعة بن‏نصر»كه يكى از همين پادشاهان‏«تبع‏»بوده و خواب‏وحشتناكى كه ديده بود و«شق‏»و«سطيح‏»را براى تعبير آن‏خواست از همين پادشاهان يمن بود (5) چنانچه‏«تبان اسعد»نيزكه به يثرب حمله كرد،و مدتها با آنها جنگيد و بالاخره نيزنتوانست كارى از پيش ببرد (6) و پس از آنكه دو تن از عالمان يهود آن شهر را با خود برد از تصرف آن شهر منصرف شده و به يمن‏بازگشت و در مراجعت‏سر راه خود بمكه آمده و جامه‏اى بر خانه‏كعبه پوشانيد از همين پادشاهان‏«تبع‏»-و به اصطلاح از«تبابعة‏»بوده است (7)

آخرين پادشاه اين خاندان كه سلطنت او در يمن بدست‏لشگر حبشه برچيده شد و خود او نيز در جنگ با آنان كشته شد«ذونواس‏»بود،كه در قرآن كريم در سوره بروج و داستان‏اصحاب اخدود به سرگذشت او اشاره شده،و هم او بود كه آن‏حفره‏هاى آتش را كه بصورت كانالهائى درآورده بود حفر كرده‏و مردم نجران را كه حاضر نشدند از آئين مسيح ست‏بردارند باآن طرز دلخراش سوزاند.

سركرده لشگر حبشه كه توانسته بود ذونواس و لشكريان اورا شكست داده و به فرمانروائى پادشاهان‏«تبع‏»در يمن خاتمه‏دهد و بر آنجا مسلط شود طبق بسيارى از روايات همان‏«ابرهة‏»بود كه بعدها در يمن كليسا و معبدى ساخت و در صدد برآمد تابشهر مكه حمله كند و خانه كعبه را ويران سازد و خداوند او و لشكريانش را بوسيله پرندگان‏«ابابيل‏»نابود ساخت.

همانگونه كه در سوره فيل در قرآن كريم آمده‏است.

كشور يمن سالها در دست همين لشكريان حبشه و دست‏نشاندگان نجاشى اداره ميشد كه طبق نقل برخى اين مدت‏هفتاد و دو سال بوده كه به اين ترتيب پس از ابرهه،فرزندش‏يكسوم بن ابرهة،و پس از او برادرش مسروق بن ابرهة، در آنجافرمانروائى كردند تا اينكه‏«سيف بن ذى يزن‏»يكى ازبازماندگان همان قبائل حمير با اشاره نعمان بن منذر و كمك‏پادشاهان ساسانى ايران و يارى آنها توانست‏حكومت از دست‏رفته خود را در يمن باز يابد و پس از جنگ سختى كه با آنها كردبكمك سربازان ايرانى حبشيان را از سرزمين يمن بيرون رانده،وچنانچه گفته شد پس از گذشت هفتاد و دو سال حكومت‏حبشيان دوباره بر آن سرزمين حاكم شدند.

و اما در مورد عرب حجاز

عربهاى حجاز كه نسبشان بحضرت اسماعيل عليه السلام‏ميرسد همانها هستند كه پس از آنحضرت در آن سرزمين نشو ونما يافته و تدريجا نسل آنها زياد شد،و قبائلى را تشكيل ميدادندهمانگونه كه اهل تاريخ نوشته‏اند:پس از توقف هاجر همسر گرامى ابراهيم خليل و فرزندش اسماعيل عليهما السلام درمكه،قبيله‏اى بنام‏«جرهم‏»كه از باديه نشينان بيابانهاى‏اطراف بودند،با اطلاع از جوشيدن و پيدا شدن آب در آن منطقه‏بنزد هاجر و اسماعيل آمدند و با اجازه هاجر در آن سرزمين‏توقف و سكنى كردند.

ابراهيم خليل عليه السلام گاهگاهى بديدن هاجر و اسماعيل‏ميآمد و با بزرگ شدن اسماعيل مامور به ذبح او و بناى خانه كعبه‏گرديد بشرحى كه در تواريخ مذكور است.

پس از اينكه اسماعيل دوران بلوغ را پشت‏سر گذارد بفكر ازدواج‏افتاد و از همان قبيله جرهم دخترى را به زنى گرفت و پس ازمدتى بدستور ابراهيم او را طلاق داده و زن ديگرى از ايشان‏بگرفت و اين زن دختر مضاض بن عمرو جرهمى بود كه بگفته‏اهل تاريخ خداوند دوازده پسر و يك دختر از آن زن به اسماعيل‏عنايت فرمود كه يكى از آنها«نابت‏بن اسماعيل‏»بود.

پس از وفات اسماعيل رياست مكه را فرزندش‏«نابت‏»بعهده گرفت،و پس از او قبيله جرهم،رياست‏شهر مكه و توليت‏خانه كعبه را بخود اختصاص داده،و فرزندان اسماعيل را از اين‏منصبها بى‏بهره ساختند.

اينان سالها بر مكه فرمانروائى كردند و تدريجا به ستمكارى وفساد در آن مكان مقدس دست زدند تا جائيكه گويند:مردى از آنها بنام‏«اساف‏»بن بغى،با زنى به نام‏«تائلة‏»دختر وائل درخانه كعبه زنا كرد و خداوند آندو را به جرم اين بى‏احترامى وگناه بصورت دو قطعه سنگ مسخ فرمود،و مردم مكه براى عبرت‏ديگران آن دو صورت سنگى را در نزديكى كعبه گذارده بودند،ومردم آندو را تماشا ميكردند...

و در اثر طول زمان و گذشت روزگار تدريجا آن دو صورت‏بهمان نامهاى‏«اساف‏»و«تائله‏»مورد پرستش گروههائى ازقبائل خزاعه درآمدند،بشرحى كه در تاريخ مذكور است.

بارى وضع ستمكارى و فساد بوسيله قبيله جرهم در مكه‏گسترش يافت تا اينكه قبيله خزاعة-كه از همان قبائل مهاجريمن بودند و پس از مهاجرت از يمن در همان نزديكى مكه درجائى كه اكنون بنام‏«مر الظهران‏»است‏سكنى گزيده بودند،آماده جنگ با قبيله جرهم و نجات مردم و تطهير آن شهر از ظلم‏و فساد آنها شدند،و پس از جنگى كه ميان آنها واقع شد قبيله‏خزاعه،جرهميان را شكست داده و از آن شهر بيرون كردند...

آخرين كسى كه از قبيله جرهم در مكه‏حكومت داشت و در جنگ با خزاعه شكست‏خورد«عمرو بن‏حارث بن مضاض جرهمى‏»بود كه چون ديد نمى‏تواند در برابرخزاعه مقاومت كند بمنظور حفظ اموال كعبه بدرون خانه كعبه رفت و جواهرات و هداياى نفيسى را كه براى كعبه آورده بودند واز آنجمله دو آهوى طلائى و مقدارى شمشير و زره و غيره بودهمه را بيرون آورده و در چاه زمزم ريخت،و آن چاه را پر كرده و باخاك يكسان نمود،و بگفته برخى حجر الاسود را نيز از جاى خودكنده و بهمراه آن جواهرات در چاه زمزم انداخت،و سپس قبيله‏خود را برداشته و به يمن رفت و بقيه عمر خود را با تاسف بسياردر يمن سپرى كرد...

سالها بر اين منوال گذشت وكسى از جاى آن هدايا و آهوان طلائى و چاه زمزم خبر نداشت،وافراد زيادى از بزرگان قريش در صدد پيدا كردن زمزم و حفر آن‏برآمدند ولى موفق نشدند تا اينكه اين افتخار نصيب عبد المطلب‏گرديد.

قبائل خزاعة كه بر مكه استيلا يافتند دو تيره بودند،يكى‏«غبشان‏»و ديگر«بنى بكر بن عبد مناة‏».

تيره غبشان تدريجا قدرت را از دست‏بنى بكر بن عبد مناة‏گرفت و حكومت مكه را خود بدست گرفتند و سالها در آن شهرحكومت كردند (8) كه برخى مدت حكومت آنها را سيصد سال وبرخى پانصد سال ذكر كرده‏اند،و چنانچه گفته‏اند: دوران‏حكومت ايشان در مكه دوران ميشومى بود،زيرا رسم ميشوم‏بت‏پرستى در زمان ايشان در مكه آغاز شد و بجاهاى ديگر نيز سرايت‏يافت،و«عمرو بن لحى‏»كه نخستين بت‏يعنى بت‏«هبل‏»را بصورت سوغات از شام بمكه آورد،و مردم را به‏پرستش آن وادار كرد،و در اثر ثروت بسيار و نفوذى كه در مكه ومردم آن سرزمين داشت جمع زيادى از مردم پرستش بت هبل راپذيرفتند...از همين خانواده و بلكه رئيس آنها در مكه بوده است‏كه بدنبال او بتهاى ديگرى بمكه آوردند و تدريجا بت‏پرستى درميان طوائف مختلف عرب رواج يافت.

رياست قبيله خزاعة تا زمان قصى بن كلاب(جد ششم‏رسول خدا(ص))ادامه داشت،و در آنزمان قصى بن كلاب-كه‏از تيره قريش و فرزندان اسماعيل بود،و در ماجراى جنگ ميان‏دو قبيله جرهم و خزاعه از هر دو كناره گرفته و در قسمت جنوبى‏شهر مكه مسكن داشتند-و در ميان قبيله قريش و بنى كنانة‏احترام و قدرتى پيدا كرده بود،بنزد رئيس خزاعة كه نامش حليل‏بن حبشية بود-رياست‏شهر مكه را نيز بعهده داشت-رفته ودخترش‏«حبى‏»را براى خود خواستگارى كرد،و حليل بن‏حبشية نيز پذيرفت و دخترش را بهمسرى قصى بن كلاب درآورد.

قصى بن كلاب از همسرش‏«حبى‏»چهار پسر پيدا كردبنامهاى:عبد مناف،و عبد الدار،عبد العزى و عبد،و بدنبال آن‏فرزندان ديگرى پيدا كرد و تدريجا قدرت و سيادت او در ميان‏قبائل قريش و بنى كنانة فزونى گرفت،و بفكر بازپس گرفتن حكومت مكه و رياست‏شهر و منصبهاى آنجا از قبيله خزاعه‏افتاد،و چون با بزرگان قريش و بنى كنانة مشورت كرد آنها را نيزبا خود هم عقيده و همراه ديد و پس از جنگى كه با آنها كردخزاعه را شكست داده و از مكه بيرون كرد و قبائل قريش را كه‏در اطراف مكه پراكنده شده بودند گرد آورده و در مكه جاى داد،و براى هر گروه محله‏اى و جايگاهى قرار داد، خانه كعبه را از نو بنا كرده و در كنار آن نيزخانه‏اى براى مشورت و تصميم‏گيرى بزرگان قريش بنا كرد ونامش را«دار الندوة‏»گذارد و تمام منصبهاى مكه،مانند منصب‏كليد دارى كعبه،و سقايت‏حاجيان،و پرچمدارى قريش،وپرده‏دارى كعبه و منصبهاى ديگر به او واگذار شد،و تدريجابزرگترين قدرتها و سيادتها را در ميان قبائل قريش و سرزمين حجازپيدا كرد،و فرامين و دستورات او سالها بصورت قانون در ميان‏قريش لازم الاجراء بود.

اين منصبها پس از او بفرزندش عبد الدار و پس از وى‏بفرزندان او و ديگران رسيد و طبق مصالحه‏اى كه ميان آنها برقرارشد منصب پرچمدارى قريش و پرده‏دارى كعبه و سرپرستى دار الندوة به فرزندان عبد الدار،و منصب ميهمان دارى و سقايت‏حاجيان بفرزندان عبد مناف واگذار شد،و تا زمان بعثت رسول‏خدا و ظهور اسلام نيز بهمين منوال بود.

پى‏نوشتها:

1-سوره سبا آيه 15-19.

2-سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 10.

3-از وهب بن منبه نقل شده كه گفته است:خداى تعالى سيزده پيغمبر،و از سدى‏روايت‏شده كه گفته است:دوازده هزار پيامبر براى ايشان فرستاد(سيرة‏النبوية ابن كثير ج 1 ص 10).

4-«تبع‏»لقب پادشاهان يمن بوده،چنانچه‏«كسرى‏»لقب پادشاهان ايران و«قيصر»لقب پادشاهان روم و«نجاشى‏»لقب پادشاهان حبشه،و«فرعون‏»لقب‏پادشاهان مصر بوده.

5-داستان مزبور را ابن هشام در سيره نقل كرده و ما نيز ترجمه آنرا در تاريخ‏زندگانى رسول خدا برشته تحرير در آورده‏ايم.

6-و برخى گفته‏اند«تبان‏»در اين سفر بيارى عموزادگان خود-يعنى همان قبائل‏اوس و خزرج كه از يمن بدانجا آمده بودند-آمده بود كه آنها را در برابر يهوديانى‏كه پس از مهاجرت اوس و خزرج بدانجا آمده و سكونت كرده بودند و به ساكنان‏قبلى آنجا زور ميگفتند يارى دهد...و الله العالم.

7-شرح اين ماجرا را نيز ابن هشام در كتاب سيره بتفصيل نقل كرده و نگارنده آنرادر سال 47 شمسى ترجمه نموده و كتابفروشى اسلاميه آنرا بچاپ رسانده كه ميتوانيدبدانجا مراجعه نمائيد.

8-ميان خزاعه و بنى بكر نيز بعدها اختلاف پديد آمد و در ماجراى صلح حديبيه وفتح مكه همان اختلاف ايشان نقش مهمى داشت‏بشرحى كه در جاى خود خواهدآمد.

تاريخ تحليلى اسلام جلد 2 صفحه 129

رسولى محلاتى

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 جهان در عصر بعثت> شبه‏جزيره عربستان> جغرافيا> نژاد

اعراب شرقى و شمالى شبه جزيره

قرنها پيش از ظهور اسلام در نقطه شرقى و شمالى شبه جزيره عربستان، سه تيره از عرب وجود داشته‏اند; بدين شرح:

1- اعراب بائده

قبل از همه در عربستان مى‏زيسته‏اند، و براى خود دوران و سرگذشتى داشته‏اند، ولى طى حوادث شومى منقرض گشتند و نابود شدند. به همين جهت نيز به آنها «بائده‏» مى‏گويند، يعنى نابود شده و از ميان رفته.

گويا اينان همان قوم عاد و ثمود و غيره بوده‏اند كه در سرزمين «احقاف‏» يعنى جائى كه امروز كشور مسقط و عمان است، مى‏زيسته‏اند، و در نقاط ديگر شبه جزيره هم پراكنده بودند. در روزگار طلوع اسلام، الواح و قبورى باقى مانده بود كه مردم آنها را به همان عرب بائده نسبت مى‏دادند.

2- اعراب نجد

اينان كه در شرق شبه جزيره به صورت قبائل مختلف مى‏زيستند، روزگار خود را حتى در يك قرن پيش با چادرنشينى و جنگ و گريزها مى‏گذرانيدند. از نيم قرن به اين طرف خاندان سعودى در اين منطقه حكومت‏خود را تشكيل داده و امروز پايتخت آنها «رياض‏» در منطقه نجد واقع است (1)

3- اعراب حجاز

عرب اصيل شبه جزيره كه قرن‏ها بواسطه وجود خانه خدا (كعبه) در ميان آنها، محترم‏ترين مردم به شمار مى‏رفتند، در قسمت‏شمال و غرب جزيره به سر مى‏بردند. شهرهاى حجاز هنگام ظهور اسلام مكه و مدينه و طائف بود. در كنار درياى سرخ و سى و دو فرسخى شهر مدينه هم «ينبع‏» قرار داشت، كه خود بندرى بوده است، و رابط ميان حجاز و آفريقا به شمار مى‏رفت.

قريش نجيب‏ترين مردم حجاز بودند كه در شهر مكه سكونت داشتند. نجابت و احترامى كه قريش در ميان ساير قبايل مختلف عرب كسب كرده بودند، به خاطر «كعبه‏» خانه خدا و يادگار حضرت ابراهيم و اسماعيل بود كه قريش خود از اولاد حضرت اسماعيل به شمار مى‏رفتند. به طورى كه عموم قبايل عرب در يمن و حجاز و نجد و ديگر نقاط كعبه و شهر مكه را محترم شمرده و آن مكان مقدس را رمز اعتبار خود مى‏دانستند.

ر ساله اعراب از باديه‏ها و شهرها در ماه رجب و ذى حجه براى زيارت كعبه و انجام مراسم، و زيارت بت‏هاى مشهور خود به مكه و منا مى‏آمدند. از ميان عرب عدنانى و قريش قبائلى كه شهرت داشتند عبارت بودند از: بنى هاشم، بنى اميه، بنى مخزوم، بنى اسد، بنى نوفل، بنى جمح، بنى عدى، بنى سهم، بنى عبدالدار، بنى زهره، و غيره.

و از اينان نيز تيره‏هائى به وجود آمدند كه در تاريخ اسلام از ايشان ياد مى‏شود.

از اين قبائل چهار قبيله بيش از بقيه شهرت داشتند، و محل اعتبار و مورد توجه بودند: بنى هاشم، بنى اميه، بنى مخزوم، بنى عبدالدار. هنگام بالا گرفتن كار پيغمبر (صلى الله عليه و آله) در مكه و مدينه، بزرگ بنى هاشم پيغمبر اسلام، و بزرگ بنى اميه ابوسفيان، و بزرگ بنى مخزوم ابوالحكم بود كه بعدها بواسطه خودسرى و جهالتش در مقابل اسلام و پيغمبر (صلى الله عليه و آله) «ابوجهل‏» خوانده شد.

مردم قريش طى سفرهاى بازرگانى خود در شام و فلسطين با نصارا، و در حيره (عراق) با ايرانيان و در يمن با يهوديان حميرى آشنا شدند، و از مجموع اين برخوردها به ميزان زيادى از طرز تفكر و آداب و رسوم آنها آگاهى يافتند، بدون اينكه راه و روش و آداب و رسوم خود را از دست‏بدهند، يا تحت تاثير آنها قرار گيرند.

كار قريش در مكه و طائف تجارت، و اعراب باديه شترچرانى و جنگ و گريز و قتل و غارت بود. قرآن مجيد از اين دو وضع قريش و اعراب باديه در موارد مختلف سخن گفته و اوضاع و احوال و طرز زندگى و روحيات و صفات آنها را بازگو مى‏كند

پى‏نوشتها:

1- (يكى از كارهاى زشتى كه اين خاندان نمودند اين است كه سرزمين مقدس حجاز و محيط طلوع آخرين ديانت الهى و پيغمبر ختمى مرتبت (صلى الله عليه و آله) را به جاى اينكه عربستان بنامند، بنام جد خود «سعود»، عربستان سعودى ناميدند. و آن سرزمين مقدس را كه تعلق به عموم مسلمانان جهان دارد بعنوان ملك شخصى خود در آوره‏اند!)

تاريخ اسلام صفحه 18

على دوانى

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جهان در عصر بعثت> شبه‏جزيره عربستان> جغرافيا> زبان

زبان اعراب

به موازات ظهور اسلام، عرب سه دسته بودند. عرب شمال كه در نجد و حجاز و اواسط سرزمين عرب يعنى شبه جزيره مى‏زيستند، و به زبانى كه قرآن مجيد بر اساس آن نازل گرديد، سخن مى‏گفتند. و ديگر عرب قحطانى مقيم جنوب بودند كه در يمن موطن اصلى خود و حضر موت سكونت داشتند، و زبان آنها لغت‏سباى يا حميرى بود. عرب قحطانى به مرور ايام در حجاز پراكنده شدند كه از جمله دو قبيله معروف اوس و خزرج بودند، كه در سرزمين يثرب و شهر «مدينه‏» به سر مى‏بردند.

دسته ديگر عرب «نبطى‏» بود كه در اصل عرب نبودند، ولى با عرب آميزش پيدا كردند و در سرزمين آنها سكونت ورزيدند، و با آنان وصلت نمودند. از اينرو، زبان آنها عربى خالص نبود، بلكه تركيبى از عربى و غير عربى بود.

تاريخ اسلام صفحه 16

على دوانى

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 جهان در عصر بعثت> شبه‏جزيره عربستان> جغرافيا> اقتصاد

تجارت قريش

سرزمين مكه فاقد توليد بود. نه زمين قابل كشتى داشت، و نه كالا و فراورده‏هائى كه خود مصرف كنند و به ديگران عرضه نمايند. از اين روز ساكنان مكه به كار تجارت و سوداگرى اشتغال داشتند و زندگى خود را با وارد ساختن نيازمنديهاى خويش از خارج تامين مى‏نمودند. وجود مكه و تقدسى كه در ميان قبايل عرب جاهلى داشت، و منطقه حرم كه جايگاه امنى بود، و آمد و رفت قبائل عرب از نقاط مختلف عرب‏نشين به مكه چه براى پرستش بت‏هاى خود و چه به منظور شركت در مراسم سالانه حج كه در ماه رجب و ذى حجه انجام مى‏گرفت، زمينه خوبى براى تجارت تجار عرب و مبادلات تجارى آنها بود. تجارت حجاز تقريبا در اختيا مردم قريش يعنى مردم مكه و اشراف طائف بود. تجارت قريش با فلسطين و سوره (شامات) در شمال، و با يمن در جنوب بود، و گاهى تجار از راه دريا به حبشه، و از راه نجد به حيره (عراق) تا مدائن پايتخت ايران ساسانى بود، و شايد به داخله ايران هم آمد و رفت مى‏كردند. حتى با روم و مصر و هند هم رابطه تجارى داشتند.

تجار مكه تابستانها را به شمال مى‏رفتند كه آب و هوائى خوش داشت، و زمستانها كه هوا سرد بود، راهى جنوب مى‏شدند. خداوند زندگى آنها را بدين گونه تامين مى‏كرد و در قرآن مجيد سوره قريش مى‏فرمايد: «براى اين كه قريش با هم مانوى شوند (و دلهاشان با هم) الفت گيرد (آنها را به انديشه سفر تجارت انداختيم) الفت‏يافتن آنها نسبت‏به هم در سفر تابستانى و زمستانى آنان تامين مى‏شد. پس قريش بايد صاحب اين خانه (كعبه) را پرستش كنند، خدائى كه آنها را از گرسنگى نجات بخشيد، و طعام داد، و از بيم و هراس ايمن ساخت‏». (1)

بازرگانان قريش در سفرهاى تجارى خود از بيابان‏هاى هولناك و مخوف مى‏گذشتند، و صدها فرسخ راه را مى‏پيمودند. بيابان‏ها و دشت‏هاى سوزان و بهت‏انگيزى كه در همه جاى آن سكوت مطلق حكمفرما بود. نه راهى، نه آبى و درختى ، و نه آبادى و نشانه‏اى.

فقط هنگام سفر به شمال يا بازگشت از آنجا از «خيبر» و از شهر «مدينه‏» عبور مى‏كردند، و در موقع سرازير شدن به جنوب «طائف‏» واقع در دوازده فرسخى مكه را مى‏ديدند، و بعد هم وادى «تهامه‏» و نقطه مسكونى آنجا را.

در سمت چپ حركت آنها هنگام بيرون رفتن از شهر مكه سواحل «بحر احمر» و درياى سرخ، و در سمت غرب، دشت‏هاى بى‏كران و شنزارهاى سوزان و كوه‏ها و دره‏هاى مخوف فراوان وجود داشت، و آن طرف‏تر خليج فارس، و در جنوب درياى عمان واقع بود.

تجار مكه در سفرهاى تجارى خود، از وجود اعراب بدوى كه به خوبى از راه‏هاى صحرا و منازل ميان راه آگاه بودند، براى راهنمائى و حمايت كاروان‏هاى خود استفاده مى‏كردند.

تجارت قريش در بازارهاى ده‏گانه آنها در نقاط مختلف عربستان از شمال يعنى شامات تا جنوبى‏ترين نقطه عربستان يعنى يمن و حضرموت انجام مى‏گرفت. اعراب در «اسواق‏» و بازارهاى خود ضمن تجارت و مبادله كالاى خود، به مفاخرت قبيله‏اى و خودنمائى و ارائه جنبه‏هاى مادى و معنوى خويش مى‏پرداختند. اين مفاخرت‏ها ضمن اشعار نغز و دلكش آنان و خطابه‏هاى پر شورشان، به خوبى نمايان بود.

معروف‏ترين اين بازارهاى فصلى، «سوق عكاظ‏» بود كه پيغمبر (صلى الله عليه و آله) نيز در ايام جوانى، در آن شركت داشته است.

بازارهاى ده‏گانه عرب

با اينكه راجع به اسواق عرب و نقش اين بازارها به خصوصبازار عاكاظ در دادوستد و ارائه شعر و خطابه و مفاخرت قبيله‏اى اشاره نموديم، و باز هم يادآور خواهيم شد، مع‏الوصف مناسب مى‏دانيم جداگانه هم از آنها ياد كنيم.

«سوق‏» در زبان عربى به معناى بازار وجمع آن «اسواق‏» است. اسواق عرب، ده بازار بزرگ و همگانى فصلى بوده كه رد زمان جاهليت‏يعنى دوران پيش از ظهور اسلام درنقاط مختلف عربستان شهشرت داشت. در حقيقت عرب را مى‏توانستد در اين بازارها شناخت.

اسواق عرب پس از مراسم حج آنها كه در ماه رجب و ذى‏الحجه در مكه و عرفات و منا انجالم مى‏گرفت، و شعار بزرگ قبائل عرب بود، مهمترين مرسم و كنگره بزرگ آنها در ماه‏هاى مختلف سال به شمار مى‏رفت.

محل برگزارى بازرهاى دهگانه عرب در كشور كنونى اردن،يمن، عدن، حضرموت، بحرين، مسقط و عمان و نجد يعنى عربستان كنونى بود.

در اين قلمرو وسيع شبه جزيره تقريبا از مجموع قبائل عرب اعم از بت‏پرست و نصرانى و يهودى و ستاره‏پرست و پيروان ساير اديان و عقايد خرافى، از شام و عراق و يمن و بحرين و سواحل خليج فارس و نجد و يمامه و تهامه و حجاز شركت مى‏جستند.

برنامه كار آنها و شركت در اين بازرها اين بود كه از ماه ربيع‏الاول آغاز مى‏گرديد تا در ماه ذى‏الحجه پس از شكت در آخرين بازرها بتوانند به مكه بيايند و در مراسم حج‏حضور يابند و بعد از پايان موسمبه ميان قبايل خود در نقاطى كه خواهيم شناخت، بازگردند.

بنابراين قبايل عرب در دوره سال شخصيت و منافع مادى و معنوى خود را بدين گونه تامين مى‏كردند. اين غير از سفرهاى تجارى عرب به يمن و شام و ايران و حبشه و ديگر نقاط بود.

تجار عرب كالاهاى خود را كه از اين كشورها مى‏آوردند اغلب در اسواق دهگانه خود عرضه مى‏كردند و بقيه شركت كنندگان نيز آنها را با فرآورده‏هاى خود مبادله مى‏نمودند.

يعقوبى مورخ مشهور «بازارهاى دهگانه عرب را كه در آنها براى مبادله تجارى و داد و ستد خود اجتماع مى‏كردند، و ساير مردم هم در آنها گرد مى‏آمدند، و بدان وسيله از تامين خون ومال خود برخوردار مى‏گشتند» بدين سان شرح مى‏دهد:

1- يكى از بازارهاى دهگانه عرب در دومة الجندل در ماه ربيع‏الاول برگذار مى‏شد. رؤساى اين بازار از دو قبيله غسانى و بنى كلب بودند. (2)

2- بازار مشقر واقع در هجر در بحرين بود كه در ماه جمادى‏الاولى گشايش مى‏يافت، و قبيله بنى تميم آن را برگذار مى‏نمود.

3- بازار صحار (شهرى واقع در كنار دريا درمسقط و عمان) در اولين روز ماه رجب افتتاح مى‏شد.

4- بازار ريا عرب از بازار صحار سرازير مى‏شدند به بازار ريا، و آل جلندى حكمرانان آنجا از آنها ماليات مى‏گرفتند.

5- بازار شحر (در ساحل درياى هند در خاك يمن در سرزمين مهره) بازار آنجا در سايه كوهى كه قبر حضرت هود (عليه السلام) در آن واقع است، به وسيله اعراب مهره برگذار مى‏شد.

6- بازار عدن در روز اول ماه مبارك رمضان برگذار مى‏گرديد، و تجار از آنجا عطر به ساير نقاط مى‏بردند.

7- بازار صنعاء در نيمه ماه مبارك رمضان افتتاح مى‏شد.

8- بازار رابيه درحضر موت در جنوب يمن برگذار مى‏گرديد.

اعراب با محافظ به آنجا مى‏رفتند. زيرا حضر موت مملكت نبود، و قبيله كنده آن را برگذار مى‏نمودند و به حفاظت از آمد و رفت مردم برمى‏خواست.

9- بازار عكاظ واقع در بالاى سرزمين نجد بود. عرب درماه ذى‏القعده در بازار عكاظ اجتماع مى‏كردند. در اين بازار قريش و ساير قبائل عرب گرد مى‏آمدند، و بيشتر آنها اعراب مضرى بودند. در بازار عكاظ بود كه قبايل عرب اقدام به مفاخرت مى‏نمودند.

10- بازار ذى‏المجاز عرب از بازار عكاظ و ذى‏المجاز براى شركت در مراسم به سوى مكه سرازير مى‏شدند. (3)

مشهورترين اين بازارها كه در تاريخ اسلام از آن سخن رفته است همان بازارعكاظ بود. چون تمام قبائل پس از شركت در بازارهاى ديگر در آخر به «سوق عكاظ‏» مى‏آمدند و در آنجا بود كه به مفاخرت و ايراد شعر و خطابه و شناسائى و شناساندن خود مى‏پرداختند.

پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله) نيز در اين بازار حضور يافته بود و پس از اعلام نبوت و شكت و ديدنى‏هاى خود در بازار عكاظ ياد مى‏كرد.

به طور خلاصه قبائل عرب از شمال و غرب براى شركت در بازارهاى خود به حركت در مى‏آمد و سرانجام بيشتر آنها (غير از يهوديان و نصرانى‏ها و ستاره‏پرستان) وارد مكه مى‏شدند، و پس از شركت در موسم و طواف خانه كعبه و زيارت بعضى از بتهاى خود به اوطان خويش بازمى‏گشتند.

پى‏نوشتها:

1- (بسم الله الرحمن الرحيم لايلاف قريش، ايلافهم رحلة الشتاء و الصيف فليعبدوا رب هذا البيت، الذى اطعمهم من جوع، و آمنهم من خوف.)

2- اعراب غسانى و بنى كلب ك عمال رومى‏ها بودند، چون همجوار فلسطين و در منطقه ظهور مسيحيت اقامت داشتند، مانند قبيله طى كه حاتم طائى از آنها بود و در نزديك دومة الجندل سكونت داشتند، اغلب مسيحى بودند. همچنين اعراب حيره كه دست نشاندگان ايران ساسانى در مقابل هجوم روميان به قلمرو آنها در عراق كنونى، به شمار مى‏رفتند. نيز به مسيحيت گرويده بودند. دومة الجندل واقع در نقطه‏اى بود كه امروز جزو كشور اردن به شمار مى‏رود.)

3- تاريخ يعقوبى - جلد 1 صفحه 314.)

تاريخ اسلام صفحه 30

على دوانى

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جهان در عصر بعثت> شبه‏جزيره عربستان> جغرافيا> اقتصاد

رباخوارى قريش

مى‏توان گفت اهل مكه عموما تاجربودند. مرد و زن اشراف مكه و فاميل‏هاى وابسته، در مال‏التجاره و سرمايه اين تجارت عمومى و هميشگى سهيم بودند، و از اين راه ثروت زيادى به دست مى‏آوردند. معروف است كه خديجه همسر پيغمبر قبل از ازدواج باآن حضرت از تجار عمده بود، ولى بايد دانست كه بقيه زنان قريش هم تقريبا چنين بودند، و اختصاص به خديجه نداشت.

از اين گذشته چون مردم مكه سالى يكبار از زوار كعبه و قبائل مختلف كه براى انجام مراسم حج مى‏آمدند، پذيرائى مى‏نمودند و آنها نيز فراورده‏هاى خود را در در منازل ميان راه و خود مكه مى‏فروختند، از اين راه نيز، سود سرشارى عايد قريش مى‏شد.

براى درك اهميت قريش، بايد در نظر داشت كه گاهى دوهزار و پانصد شتر كالاى آنها را ميانحجازو شام و يمن مبادله مى‏كرد.

مبادلات تجارى آنها طلا، نقره، پوست، چرم، ادويه، عطر، صمغ، سنا، يعنى محصولات يمن و هند و حبشه بود، و از شام و مصر و فلسطين نيز كتان، ابريشم، اسلحه، غله، زيتون، و روغن زيتون و غيره مى‏آوردند.

به مازات ظهور اسلام تجار عمده قريش ابوسفيان از قبيله بنى اميه، عتبة بن ربيعه از قبيله عبدالدار، ابوجهل از قبيله بنى مخزوم، و ابولهب از قبيله بنى هاشم بودند، كه همگى از ثروتمندان و مال‏داران معروف به شمار مى‏رفتند.

تجارت و ثروت اندوزى قريش با ربا خوارى توام بود. ربا را با چند برابر مى‏گرفتند. ثروتمندان عرب گذشته ازسودى كه از تجارت مى‏بردند، سود حاصل از ربا نيز بر درآمد سرشار آنها مى‏افزود. ربا را توعى بيع و خريد و فروش مى‏دانستند. چنان به آن دل بستهبودند كه موقع مطالبه و گرفتن هيچگونه ترحم و ملاحظه نداشتند. شيو رباخوارى آينده بدهكاران را مختل مى‏نمود، و بسيارى در زير بار آن به ستوه مى‏آمدند. چه بسا كه به واسطه ندارى ناگزير مى‏شدند به صورت مزدور و يا برده طلب كار رباخوار درآيند.

اين معنا موجب گرديد كه اسلام از همان آغاز كار به جنگ رباخواران برود، تا آنجا كه قرآن رباخوارى را در حكم جنگ با خدا دانسته است. (1)

و صريحا مى‏گويد: خدا داد و ستد معمول را حلال كرده است، و ربا را حرام. (2)

از كارهاى بسيار مفيد و سرنوشت‏ساز اسلام همين مبارزه با رباخوارى بود كه قشر مستضعف را نجات داد، و جلو سود كلان مفت‏خوران را گرفت.

پى‏نوشتها:

(1)فاذنوا بحرب من الله و رسوله - سوره بقره آيه 279.

(2)واحل الله البيع و حرم الربوا - سوره بقره آيه 275.

تاريخ اسلام صفحه 40

على دوانى

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جهان در عصر بعثت> شبه‏جزيره عربستان> جغرافيا> اقتصاد

وضعيت اقتصادى جزيرة العرب

كتاب: از پيدايش اسلام تا ايران اسلامى، ص 23

نويسنده: رسول جعفريان

كمبود شديد آب در جزيرة العرب از مهم‏ترين عوامل شكل دهنده به شيوه زندگى و فعاليت‏هاى اقتصادى عرب‏ها بود.كشاورزى جز در مناطق محدود وجود نداشت.شتر عنصر مهم زندگى عرب‏ها و همدم آنان بود.در مواردى گوسفندانى هم نگهدارى مى‏شد.بدين ترتيب عرب، دامدارى محدودى را برگزيده بود تا بتواند چند روزى در منطقه‏اى به سر برد.نتيجه اين امر، عدم رشد شهر نشينى و بطور طبيعى عدم رشد حرفه و صنعت در آن جامعه شده بود.

تجارت در مكه وجود داشت و اين به دليل مركزيت عبادى آن بود كه خود حاصل وجود كعبه و بتكده‏هاى عرب در اين شهر بود.بازارهاى مكه محل مناسبى براى تأمين ما يحتاج مردم بود كه كالاهاى آن بيشتر از خارج جزيرة العرب فراهم مى‏شد.در اين تجارت ساير قبايل و نيز ساكنان يثرب و طائف مشاركت داشتند.

مردم يثرب و طائف به دليل داشتن آب، به كشاورزى اشتغال داشتند.اين آب تنها براى آبيارى نخلستان و اندكى كشاورزى كفايت مى‏كرد، نه بيشتر.محصولاتى مانند جو و گندم نيز در طائف و مدينه كشت مى‏شد كه البته چندان گسترده نبود.گفتيم كه جنوب جزيرة العرب، يعنى يمن يا عربستان خوشبخت از نعمت باران كافى برخوردار بود و از اين رو منطقه‏اى ثروتمند به شمار مى‏رفت.شايد همين سبب دست اندازى قدرت‏هاى خارجى بر آن بود.

در مجموع، اعراب مردمى فقير و كم درآمد و در عين حال سخت كوش بودندو به زندگى سخت و خشن و دشوار عادت داشتند.اين ويژگى يك جامعه بدوى است كه به پشتوانه آن و جمعيت كافى مى‏تواند تمدنى را ويران كند و جانشين آن شود.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 جهان در عصر بعثت> شبه‏جزيره عربستان> جغرافيا> دين

مذهب در عربستان

كتاب: فروغ ابديت، ج 1، ص 43

نويسنده: جعفر سبحانى

وقتى ابراهيم خليل،پرچم يكتا پرستى را در محيط حجاز برافراشت و با هميارى فرزند خود،اسماعيل‏«كعبه‏»را تعمير نمود،گروهى به او پيوستند و از اشعه خورشيد وجود او،دلهائى روشن گرديد.اما درست معلوم نيست كه تا چه اندازه آن رادمرد الهى، توانست آئين توحيد را گسترش دهد،و صفوف فشرده‏اى را از خداپرستان تشكيل دهد.

امير مؤمنان،اوضاع مذهبى ملل عرب را چنين تشريح مى‏كند:

«مردم آنروز داراى مذهبهاى گوناگون،و بدعتهاى مختلف و طوائف متفرق بودند، گروهى خداوند را به خلقش تشبيه مى‏كردند(و براى او اعضائى قائل بودند)،و برخى در اسم او تصرف مى‏كردند(مانند بت پرستان،كه‏«لات‏»را از الله و«عزى‏»را از عزيز گرفته بودند)،و جمعى به غير او اشاره مى‏كردند سپس آنان را به وسيله رسول اكرم هدايت كرد و به معارف الهى آشنا ساخت‏» (1)

طبقه روشنفكر عرب،ستاره و ماه را مى‏پرستيدند.تاريخ نويس معروف عرب،«كلبى‏»،كه در سال 206 هجرى وفات يافته،چنين مى‏نويسد:قبيله‏«بنى مليح‏»جن پرست‏بودند و قبيله‏«حمير»آفتاب،و«كنانه‏»ماه،و«تميم‏»دبران،و«لخم‏»مشترى،و«طى‏»سهيل،و«قيس‏»شعرى، و«اسد»عطارد را مى‏پرستيدند.

اما طبقه منحط،كه اكثريت‏سكنه عربستان را تشكيل مى‏داد،علاوه بر بتهاى قبيله‏اى و خانگى،به تعداد روزهاى سال 360 بت مى‏پرستيدند،و حوادث هر روز را به يكى از آنها وابسته مى‏دانستند.

بت پرستى در محيط مكه،پس از ابراهيم خليل‏«ع‏»به كوشش‏«عمرو بن‏قصى‏»انجام گرفت. ولى به طور مسلم در روزهاى نخست‏به اين صورت گسترده نبود،بلكه روز نخست آنها را شفيع دانسته،آنگاه گام فراتر نهاده،كم كم آنها را صاحبان قدرت پنداشتند. بتهائى كه دور كعبه چيده شده بود،مورد علاقه و احترام همه طوائف بوده،اما بتهاى قبيله‏اى تنها مورد تعظيم يك دسته خاصى بود،و براى اينكه بت هر قبيله محفوظ بماند، براى آنها جاهائى معين مى‏كردند و كليد دارى معابد،كه جايگاه بتان بود به وراثت دست‏به دست مى‏گشت.

بتهاى خانگى،هر شب و روز ميان يك خانواده پرستش مى‏شد،هنگام مسافرت خود را به آنها مى‏ماليدند،و در حال مسافرت براى عبادت خود،سنگهاى بيابان را مى‏پرستيدند،و در هر منزلى كه فرود مى‏آمدند،چهار سنگ انتخاب كرده،و زيباتر از همه را معبود و بقيه را پايه اجاق قرار مى‏دادند.

اهالى مكه،علاقه مفرطى به حرم داشته و هنگام مسافرت سنگهائى از آن همراه خود برده،و در هر منزلى فرود مى‏آمدند،آنها را نصب كرده و مى‏پرستيدند.و شايد اينها همان‏«انصاب‏»باشند كه به سنگهاى صاف و بى شكل تفسير شده،و در برابر آن‏«اوثان‏»است كه به سنگهاى شكل دار و پر نقش و نگار و تراشيده معنى گرديده است.و اما«اصنام‏»بتهائى بودند،كه آنها از زر و سيم ريخته و يا از چوب تراشيده مى‏شدند.

خضوع اعراب در برابر بتها واقعا حيرت انگيز بود،آنها معتقد بودند كه به وسيله قربانيها مى‏توان رضايت آنها را جلب كرد،و پس از قربانى كردن،خون حيوان قربانى شده را،به سر و صورت بت مى‏ماليدند،و در كارهاى بزرگ و سنگين از آنها مشورت مى‏كردند و مشورت آنان چوبهائى بود كه در يكى مى‏نوشتند«افعل‏»،و در ديگرى‏«لا تفعل‏»،سپس دست دراز مى‏كردند،و هر كدام از آنها بيرون مى‏آمد،بر طبق آن عمل مى‏نمودند.

خلاصه:بت پرستى دين رايج‏بود و به صورتهاى گوناگون در بين آنان نفوذ داشت. كعبه،در حقيقت‏بتخانه خدايان اعراب جاهلى بود،و هر قبيله در آنجا بتى داشت و بالغ بر 360 بت‏به اشكال مختلف در اين خانه بود.حتى نصارى هم آنجا بر روى ستونها و ديوارها،صورت مريم و عيسى و تصوير فرشتگان و داستان ابراهيم‏را نقش كرده بودند.از جمله‏«لات‏»و«منات‏»و«عزى‏»،كه قريش آنها را دختران خدا مى‏شمردند،و مورد پرستش خاص آنها بود.«لات‏»،مادر خدايان به شمار مى‏آمد،معبدش نزديك‏«طائف‏»قرار داشت و به صورت سنگ سفيدى بود كه پرستش مى‏شد.«منات‏»،خداى سرنوشت و پروردگار مرگ و اجل بود،كه معبدش بين مكه و مدينه بود.

«لات‏»و«عزى‏»را ابو سفيان در روز احد،همراه خويش آورده بود،و از آنها استمداد مى‏جست.گويند:يك تن از بنى اميه،به نام‏«ابو احيحه سعيد بن عاص‏»،در بستر مرگ مى‏گريست.ابو جهل كه به عيادتش آمده بود،گفت:اين گريه براى چيست؟آيا از مرگ مى‏ترسى كه از آن گريزى نيست؟گفت نه ليكن،از آن مى‏ترسم كه بعد از من، مردم‏«عزى‏»را نپرستند.ابو جهل گفت:«عزى‏»را مردم به جهت تو نپرستيده‏اند،تا به سبب مرگ تو از پرستش آن دست‏بردارند. (2)

غير از اينها،خدايان ديگر هم در ميان اعراب مورد تكريم بودند.چنانكه قريش،در داخل كعبه بتى داشت كه‏«هبل‏»خوانده مى‏شد.نه تنها هر قبيله داراى بت مخصوصى بود،بلكه در هر خانواده‏اى علاوه بر پرستش بت قبيله،بت‏خانوادگى نيز داشتند و اشياء گوناگون، از ستارگان گرفته تا ماه و آفتاب و سنگ و چوب و خاك و خرما و مجسمه‏هاى مختلف،مورد پرستش هر يك از قبائل مختلف بود،كه در كعبه و در ساير معابد،اين بتها مورد توجه قريش و ساير اعراب بودند.نسبت‏به آنها مراسم طواف و قربانى به جاى آورده مى‏شد و هر قبيله،هر ساله شخصى را با تشريفاتى انتخاب مى‏كرد و در پيشگاه الهه و اصنام خود قربانى مى‏ساخت،و پيكر خونينش را،در نزديكى قربانگاه دفن مى‏كرد.

اين بيان مى‏رساند كه چگونه صفحه جزيرة العرب،از خانه تا بيابان و از خانه خلق تا خانه خالق،انباشته و آكنده از الهه و اصنام بود. (3) بر اثر پرستش اين معبودهاى پوشالى گوناگون،تضادها و تعارضها و جنگها و اختلافها و كشت و كشتارها و بالاخره بدبختى‏ها و خسارتهاى مادى و معنوى فراوانى،دامنگير اين صحرانشينان وحشى بود.

امير مؤمنان على‏«ع‏»در يكى از خطبه‏هاى خود،درباره اعراب پيش از اسلام مى‏فرمايد: «خدا محمد«ص‏»را،به رسالت مبعوث ساخت،تا جهانيان را بيم دهد و او را امين دستورهاى آسمانى خود قرار داد.در آن حال،شما اى گروه عرب بدترين دين‏ها را داشتيد،و در بدترين سرزمينها زندگى مى‏نموديد،و در بين سنگهاى خشن و مارهاى گزنده مى‏خوابيديد،از آب تيره مى‏نوشيديد و غذاى ناگوار مى‏خوريد،خن يكديگر را مى‏ريختيد و پيوندهاى خويشاوندى را قطع مى‏نموديد،بتها در ميان شما بر پا بود و گناهان سراسر وجود شما را فراگرفته بود.» (4)

طرز تفكر اعراب درباره انسان پس از مرگ

آنان اين مشكل فلسفى را چنين تشريح مى‏كردند:روان انسان پس از مرگ به صورت پرنده‏اى،شبيه‏«بوم‏»،به نام‏«هامه و صدى‏»،از كالبد بيرون مى‏آيد و پيوسته در كنار جسد بيروح انسان شيون مى‏كند،و ناله‏هاى جان خراش و وحشتزا سرمى‏دهد.آنگاه كه كسان مرده،وى را به خاك سپردند،روح او به صورتى كه گفته شد،آرامگاه وى را مسكن اتخاذ مى‏كند و تا ابد قرار مى‏گيرد،و گاهى براى اخذ اطلاعات از اوضاع فرزندان، بر بام خانه فرزندان مى‏نشيند.

اگر انسان،به وسيله مرگ غير طبيعى،چشم از اين جهان پوشيده باشد،حيوان نامبرده پيوسته صدا مى‏زند:اسقونى...!اسقونى...!يعنى با ريختن خون قاتل من،سيرابم كنيد و تا انتقام از قاتل گرفته نشود،خاموش نخواهد شد.

پى‏نوشت‏ها:

1. «و اهل الارض يومئذ ملل متفرقة،و اهواء منتشرة،و طوائف متشتتة بين مشبه لله بخلقه، او ملحد في اسمه او مشير الى غيره فهداهم به من الضلالة،و انقذهم من الجهالة‏»، نهج البلاغه،خ 1.

2. الاصنام نگارش نسابه معروف به كلبى،ص 23.

3. به قول شاعر:معابد جمله ويرانه،حريم كعبه بتخانه×ز خالق،خلق بيگانه،چه در ضرا چه در سرا.

4. «نهج البلاغه‏»،خ 26.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 جهان در عصر بعثت> شبه‏جزيره عربستان> اعتقادات> خرافات

خرافات

كتاب: فروغ ابديت، ج 1، ص 54

نويسنده: جعفر سبحانى

قرآن مجيد،هدفهاى مقدس بعثت پيامبر اسلام را با جمله‏هاى كوتاهى بيان كرده است.يكى از آنها كه شايان توجه بيشتر مى‏باشد،اين آيه است:

«و يضع عنهم اصرهم و الاغلال التى كانت عليهم‏» (1)

«پيامبر اسلام تكاليف شاق،و غل و زنجيرهايى را كه بر آنها است‏بر مى‏دارد».

اكنون بايد ديد مقصود از غل و زنجيرى كه در دوران طلوع فجر اسلام،به دست و پاى عرب دوران جاهليت‏بود،چيست؟مسلما مقصود،غل و زنجير آهنين نيست،بلكه منظور همان اوهام و خرافاتى است كه فكر و عقل آنها را از رشد و نمو بازداشته بود،و يك چنين گير و بند كه به بال‏فكر بشر بسته شود،به مراتب از سلسله آهنين،زيان‏بخش‏تر و ضرر بارتر است.زيرا زنجيرهاى آهنين پس از گذشتن مدتى،از دست و پا برداشته مى‏شود و فرد زندانى با فكر سالم و منزه از خرافات گام در زندگى مى‏گذارد،اما سلسله‏هائى كه از اوهام و اباطيل،بسان رشته‏هاى سردرگم،به عقل و شعور و ادراك انسان پيچيده مى‏شود،چه بسا تا دم مرگ با انسان همراه مى‏باشد،و او را از هر گونه تلاش،حتى براى باز كردن اين قيد و بند،باز مى‏دارد.انسان با فكر سالم و در پرتو عقل و خرد مى‏تواند هر گونه قيد و بند آهنين را در هم شكند،ولى فعاليت و تلاش انسان بدون فكر سالم و دور از هر گونه وهم و خيال،نقشى بر آب و عارى از فائده مى‏شود.

يكى از بزرگترين افتخارات پيامبر گرامى اينست كه:با خرافات و اوهام و افسانه و خيال،مبارزه نمود،و عقل و خرد بشر را از غبار و زنگ خرافات شستشو داد.و فرمود:من براى اين آمده‏ام كه قدرت فكرى بشر را تقويت كنم،و با هر گونه خرافات به هر رنگ كه باشد،حتى اگر به پيشرفت هدفم كمك كند سرسختانه مبارزه نمايم.

سياستمداران جهان،كه جز حكومت‏بر مردم غرض و مقصدى ندارند،پيوسته از هر پيش آمدى به نفع خود استفاده مى‏كنند.حتى اگر افسانه‏هاى باستانى و عقائد خرافى ملتى به رياست و حكومت آنها كمك كند،از ترويج آن خوددارى نمى‏نمايند،و اگر آنان،افرادى متفكر و منطقى باشند،در اين صورت به نام احترام به افكار عمومى و عقايد اكثريت،از افسانه‏ها و اوهام كه با ميزان و مقياس عقل تطبيق نمى‏كند،طرفدارى مى‏كنند.

ولى پيامبر اسلام،نه تنها از آن عقائد خرافى كه به ضرر خود و اجتماع تمام مى‏شد،جلوگيرى مى‏نمود،بلكه حتى اگر يك افسانه محلى،يك فكرى بى‏اساس به پيشرفت هدف او كمك مى‏كرد،با تمام قوا و نيرو با آن مبارزه نموده و كوشش مى‏كرد كه مردم بنده حقيقت‏باشند نه بنده افسانه و خرافات.اينك از باب نمونه داستان زير را مطالعه بفرمائيد:

...يگانه فرزند ذكور حضرت پيامبر،به نام‏«ابراهيم‏»درگذشت.پيامبر در مرگ وى غمگين و دردمند بود،و بى‏اختيار اشگ از گوشه چشمان او سرازيرمى‏شد.روز مرگ او آفتاب گرفت،ملت‏خرافى و افسانه پسند عرب:گرفتگى خورشيد را نشانه عظمت مصيبت پيامبر دانسته و گفتند:آفتاب براى مرگ فرزند پيامبر گرفته شده است. پيامبر اين جمله را شنيد،بالاى منبر رفت و فرمود:آفتاب و ماه،دو نشانه بزرگ از قدرت بى‏پايان خدا هستند و سر به فرمان او دارند،هرگز براى مرگ و زندگى كسى نمى‏گيرند.هر موقع ماه و آفتاب گرفت،نماز آيات بخوانيد.در اين لحظه از منبر پائين آمد،و با مردم نماز آيات خواند. (2)

فكر گرفتگى خورشيد،به خاطر مرگ فرزند صاحب رسالت،گر چه عقيده مردم را سبت‏به وى راسختر مى‏ساخت،و در نتيجه به پيشرفت آئين او كمك مى‏كرد،ولى او هرگز راضى نشد كه موقعيت او از طريق افسانه در دل مردم تحكيم گردد.

مبارزه وى با افسانه و خرافه،كه نمونه بارز آن،مبارزه با بت پرستى و الوهيت هر مصنوع ممكن مى‏باشد،نه تنها شيوه دوران رسالت او بود،بلكه او در تمام ادوار زندگى،حتى در زمان كودكى با اوهام و خرافات مبارزه مى‏نمود.

روزى كه سن محمد«ص‏»،از چهار سال تجاوز نمى‏كرد،و در صحرا زير نظر دايه و مادر رضاعى خود«حليمه‏»زندگى مى‏نمود،از مادر خود درخواست كرد كه همراه برادران رضاعى خود به صحرا رود.«حليمه‏»مى‏گويد:فرداى آن روز،محمد را شستشو دادم،و به موهايش روغن زدم،به چشمانش سرمه كشيدم،براى اينكه ديوهاى صحرا به او صدمه نرسانند،يك مهره يمانى كه در نخ قرار گرفته بود،براى محافظت‏به گردن او آويختم.محمد«ص‏»مهره را از گردن درآورد و به مادر خود چنين گفت:مادر جان آرام،خداى من كه پيوسته با من است،نگهدار و حافظ من است. (3)

خرافات در عقائد عرب جاهلى

عقائد تمام ملل و جامعه‏هاى جهان،روز طلوع ستاره اسلام،با انواعى از خرافات و افسانه‏ها آميخته بود،و افسانه‏هاى يونانى و ساسانى بر افكار مللى كه مترقى‏ترين جامعه آن روز به شمار مى‏رفتند،حكومت مى‏كرد.و هم اكنون در ميان ملل مترقى شرق،خرافه‏هاى زيادى وجود دارد،كه تمدن كنونى نتوانسته آنها را از قاموس زندگى مردم بردارد.رشد افسانه و خرافه به تناسب علم و فرهنگ،جامعه هر چه از نظر علم و فرهنگ عقب باشد،به همان نسبت‏خرافه و اوهام در ميان آنها زيادتر خواهد بود.

تاريخ،براى مردم شبه جزيره،خرافه و افسانه‏هاى زيادى ضبط كرده است،و نويسنده كتاب‏«بلوغ الارب في معرفة احوال العرب‏» (4) ،بيشتر آنها را در همان كتاب،با يك سلسله شواهد شعرى و غيره گرد آورده است.انسان پس از مراجعه به اين كتاب و غير آن، با انبوهى از خرافات روبرو مى‏گردد كه مغز عرب جاهلى را پر كرده بود.و اين رشته‏هاى بى‏اساس،يكى از علل عقب افتادگى اين ملت،از ملل ديگر بود.بزرگترين سد، در برابر پيشرفت آئين اسلام،همان افسانه‏ها بود،و از اين جهت پيامبر با تمام قدرت مى‏كوشيد كه آثار«جاهليت‏»را،كه همان افسانه و اوهام بود از ميان بردارد.هنگامى كه‏«معاذ بن جبل‏»را به يمن اعزام نمود،به او چنين دستور داد:

«و امت امر الجاهلية الا ما سنه الاسلام و اظهر امر الاسلام كله صغيره و كبيره‏» (5) يعنى:اى معاذ،آثار جاهليت و افكار و عقايد خرافى را،از ميان مردم نابود كن،و سنن اسلام را كه همان دعوت به تفكر و تعقل است،زنده نما.

او در برابر توده‏هاى زيادى از عرب كه ساليان درازى افكار جاهلى و عقائدخرافى بر آنها حكومت كرده بود،چنين مى‏گفت:«كل ماثرة في الجاهلية تحت قدمى‏» (6) يعنى:با پديد آمدن اسلام،كليه مراسم و عقائد و وسائل افتخار موهوم،محو و نابود گرديد و زير پاى من قرار گرفت.

اينك براى روشن ساختن ارزش معارف اسلام،نمونه‏هايى را در اين جا مى‏آوريم:

1-آتش افروزى براى آمدن باران:

شبه جزيره عربستان،در بيشتر فصول با خشكى روبرو است.مردم آنجا براى فرود آمدن باران،چوبهائى را از درختى به نام‏«سلع‏»و درخت زودسوز ديگرى،به نام‏«عشر»گرد مى‏آوردند و آنها را به دم گاو بسته،گاو را تا بالاى كوه مى‏راندند.سپس چوبها را آتش زده،به جهت وجود مواد محترقه در چوبهاى‏«عشر»،شعله‏هاى آتش از آنها بلند مى‏شد و گاو بر اثر سوختگى شروع به دويدن و اضطراب و نعره زدن مى‏كرد،و آنان اين عمل ناجوانمردانه را،به عنوان يك نوع تقليد و تشبيه به رعد و برق آسمانى انجام مى‏دادند.شعله‏هاى آتش را به جاى برق،و نعره گاو را به جاى رعد، محسوب مى‏داشتند،و اين عمل را در نزول باران مؤثر مى‏دانستند.

2-اگر گاو ماده آب نمى‏خورد،گاو نر را مى‏زدند:

گاوهاى نر و ماده را براى نوشيدن آب،كنار جوى آب مى‏بردند،گاهى مى‏شد كه گاوهاى نر،آب مى‏نوشيدند ولى گاوهاى ماده لب به آب نمى‏زدند،آنان تصور مى‏كردند كه علت امتناع،همان وجود ديوها است كه در ميان شاخهاى گاو نر جا گرفته‏اند و نمى‏گذارند گاوهاى ماده آب بنوشند و براى راندن ديوها به سر و صورت گاوهاى نر مى‏زدند. (7)

3- شتر سالمى را داغ مى‏زدند تا ديگرى بهبودى پيدا كند:

اگر در ميان شتران،بيمارى پيدا مى‏شد،و يا قرحه و تاولى در لب و دهان آنها ظاهر مى‏گرديد،براى جلوگيرى از سرايت اين بيمارى،شتر سالمى را مى‏آوردند،لب و بازو و ران او را داغ مى‏كردند،ولى علت اين كار روشن نيست،گاهى احتمال مى‏دهند كه جنبه پيش‏گيرى داشته و يك نوع معالجه علمى بوده است،ولى از آن نظر كه از ميان شتران زياد فقط به سر يك شتر چنين بلائى را مى‏آوردند،مى‏توان گفت كه:يك عمل خرافى بوده و علل موهومى داشته است.

4- شترى را در كنار قبرى حبس مى‏كردند،تا صاحب قبر هنگام قيامت پياد

ه محشور نشود:

اگر مرد بزرگى فوت مى‏كرد،شترى را در كنار قبر او در ميان گودالى حبس مى‏كردند، و آب و علف به او نمى‏دادند،تا جان سپرد،و متوفى روز رستاخيز بر آن سوار شود،و پياده محشور نگردد.

5-شترى را در كنار قبر پى مى‏كردند:

از آنجا كه شخص متوفى،در دوران زندگى براى عزيزان و مهمانان خود،شتر نحر مى‏كرد،براى تكريم از متوفى و سپاسگزارى از او،بازماندگانش در پاى قبر او، شترى را به طرز دردناكى پى مى‏كردند.

اسلام چگونه با اين خرافات جنگيده است؟

اينگونه اعمال(علاوه بر اينكه هيچ كدام با منطق و انديشه علمى سازگار نيست، زيرا با افروختن آتش باران نازل نمى‏شود،و زدن گاو نر،تاثيرى در گاو ماده نمى‏گذارد،و داغ كردن شتر سالم باعث‏بهبودى شتر بيمار نمى‏گردد و همچنين...)،يك نوع زجر و ستم به حيوانات بوده است.اگر ما اين عقائدو رفتار را با قوانين متقن اسلام كه درباره حمايت از حيوانات وارد شده است مقايسه نمائيم،خواهيم گفت:اين شريعت،نقطه مقابل افكار محيط بوده است.ما در اين جا از ميان دهها دستور اسلامى درباره حمايت‏حيوانات،فقط يك دستور كوتاهى را مى‏آوريم:

رسول اكرم‏«ص‏»مى‏فرمايد:هر حيوان سوارى بر صاحب خود شش حق دارد:

1-در هر منزلى فرود آمد،آن را علوفه دهد.

2-اگر از آبى مى‏گذرد،آن را بر حيوان عرضه بدارد.

3-بر صورت او تازيانه نزند.

4-موقع سخن گفتن طولانى،بر پشت آن قرار نگيرد.

5-بار زيادتر از توانائى بر آن حمل نكند.

6-حيوان را به پيمودن راهى كه از توانائى آن بيرون است،واندارد. (8)

6- كيفيت معالجه بيماران:

اگر كسى را عقرب و مار مى‏گزيد،بر گردن مار و عقرب گزيده،زيور آلات طلائى مى‏آويختند،و معتقد بودند كه اگر مس و قلع همراه خود داشته باشد مى‏ميرد. بيمارى‏«هارى‏»را كه معمولا از گاز گرفتن سگان بيمار به وجود مى‏آيد،با ماليدن كمى از خون بزرگ قبيله بر موضع جراحت معالجه مى‏نمودند،و در شعر زير اين معنى منعكس است. (9) و اگر علائم جنون در كسى ظاهر مى‏گرديد،براى راندن ارواح خبيثه به كثافات پناه برده،كهنه آلوده و استخوان مردگان را به گردن وى مى‏آويختند.براى اينكه بچه آنها ديوزده نشود،دندان روباه و گربه را به نخى بسته و به گردن بچه‏ها مى‏انداختند.هر گاه لب و دهان بچه‏ها كورك مى‏زد،مادر بچه،غربالى به سر مى‏گرفت و از خانه‏هاى قبيله،نان و خرما جمع مى‏كرد و آنها را به سگها مى‏داد،تا دانه و كورك لب و دهان فرزندش بهبودى پيدا كند،و زنان قبيله مواظبت مى‏كردند بچه‏هاى آنها از آن نانها و خرماها نخورند،كه مبادا آنها نيز بهمين درد گرفتار شوند.

براى معالجه بيمارى جلدى مانند ريختن پوست‏بدن،آب دهن به آن مى‏ماليدند،اگر بيمارى شخصى ادامه مى‏يافت،تصور مى‏كردند كه بيمار،حيوانى را مانند مار و غيره كه متعلق به ديوها است كشته است.براى پوزش خواستن از ديوها،مجسمه‏هائى از گل به صورت شتر درست كرده و جو و گندم و خرما بر آن حمل نموده،در برابر سوراخ كوه مى‏گذاشتند و فردا به همان نقطه باز مى‏گشتند.اگر مى‏ديدند كه بارها دستخورده است، آن را نشانه قبولى هدايا دانسته مى‏گفتند كه بيمار خوب خواهد شد و در غير اين صورت،معتقد بودند كه چون هديه ناچيز بوده از اين نظر مورد پذيرش ديوها واقع نگرديده است.

مبارزه اسلام با اين خرافات

اسلام با اين خرافه‏ها،از طرق مختلفى مبارزه كرده است.هنگامى كه عده‏اى از اعراب بيابانى كه با آويزه جادوئى و قلاده‏هايى كه در آنها سنگها و استخوانها به بند كشيده مى‏شد،بيماران خود را معالجه مى‏كردند،خدمت رسولخدا«ص‏»شرفياب شدند و درباره مداوا با گياهان و داروهاى طبى پرسش نمودند،رسول اكرم فرمود:لازم است‏بر هر فرد بيمار سراغ دارو رود،زيرا خدائى كه درد آفريده دارو نيز آفريده است. (10) حتى موقعى كه سعد بن ابى وقاص بيمارى قلبى گرفت،حضرت فرمود:بايد پيش‏«حارث كلده‏»طبيب معروف ثقيف برويد،سپس خود آن حضرت او را به داروى مخصوصى راهنمائى كرد (11) .

علاوه بر اين،بياناتى درباره آويزه‏هاى جادوئى،كه فاقد همه گونه آثارند،وارد شده است.اينك،به نقل دو روايت در اين باره اكتفاء مى‏ورزيم:

1-مردى كه فرزند او دچار گلودرد شده بود،با آويزه‏هاى جادوئى وارد محضر پيامبر شد.پيامبر فرمود:فرزندان خود را با اين آويزه‏هاى جادوئى نترسانيد،لازم است در اين بيمارى از عصاره‏«عود هندى‏»استفاده نمائيد. (12) امام صادق‏«ع‏»مى‏فرمود:«ان كثيرا من التمائم شرك‏»،بسيارى از بازوبندها و آويزه‏ها شرك است. (13)

پيامبر و اوصياء گرامى او با راهنمائى مردم به داروهاى زياد،كه همه آنها را محدثان بزرگ اسلام،تحت عنوان طب النبى و طب الرضا و...گرد آورده‏اند،بار ديگر ضربه محكمى بر اين اوهام كه گريبان عرب دوران جاهليت را گرفته بود،وارد ساخته‏اند.

7-قسمت ديگرى از خرافات:

براى رفع نگرانى و ترس،از وسائل زير استفاده مى‏كردند:موقعى كه وارد دهى مى‏شدند و از بيمارى وبا،يا ديو مى‏ترسيدند،براى رفع ترس در برابر دروازه روستا،10 بار صداى الاغ مى‏دادند و گاهى اين كار را با آويختن استخوان روباه به گردن خود، توام مى‏نمودند.و اگر در بيابانى گم مى‏شدند،پيراهن خود را پشت رو مى‏كردند و مى‏پوشيدند.موقع مسافرت كه از خيانت زنان خود مى‏ترسيدند،براى كسب اطمينان نخى را بر ساقه و يا شاخه درختى مى‏بستند،موقع بازگشت اگر نخ به حال خود باقى بود، مطمئن مى‏شدند كه زن آنها خيانت نورزيده است،و اگر باز،يا مفقود مى‏گرديد،زن را به خيانت متهم مى‏ساختند.

اگر دندان فرزند آنان مى‏افتاد،آن را با دو انگشت‏به سوى آفتاب پرتاب كرده مى‏گفتند:آفتاب!دندانى بهتر از اين بده.زنى كه بچه‏اش نمى‏ماند،اگر هفت‏بار بر كشته مرد بزرگى قدم مى‏گذاشت،معتقد بودند كه:بچه او باقى مى‏ماند و...

پى‏نوشت‏ها:

1. سوره اعراف/157.

2. «بحار الانوار»،ج 22/155.

3. مهلا يا اماه،فان معي من يحفظني.«بحار»،ج 15/392.

4. نگارش سيد محمود آلوسى،ج 2/286-369.

5. «تحف العقول‏»/25،و«سيره ابن هشام‏»،ج 3/412.

6. «سيره ابن هشام‏»،ج 3/412.

7. شاعر عرب زبان در اين باره كه گاو نر به جرم آب نخوردن گاو ماده زده مى‏شد، چنين مى‏گود:

فانى اذا كالثور يضرب جنبه

اذا لم يعف شربا و عافت صواحبه

8. «من لا يحضره الفقيه‏»/228،همچنين براى آگاهى از روايات مربوط به حقوق حيوانات،به كتاب‏«الشؤون الاقتصاديه‏»/130-159،مراجعه فرمائيد.

9. احلامكم لسقام الجهل شافية×كما دماءكم تشفى من الكلب.

10. «التاج‏»،ج 3/178،يعنى اين آويزها در رفع بيمارى مؤثر نيست.

11. «التاج‏»،ج 3/179.

12. «التاج‏»،ج 3/184.

13. «سفينه‏»،ماده‏«رقى‏».

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جهان در عصر بعثت>  شبه‏جزيره عربستان>  اعتقادات>  آيين‏ها

بتهاى قبايل عرب

كتاب: تاريخ پيامبران اسلام، ص 5

نويسنده: دكتر محمدابراهيم آيتى

جد شانزدهم پيامبر الياس بن مضر مى‏باشد، او پس از پدر در ميان قبايل بزرگى يافت و او را «سيد العشيره» لقب دادند.سه پسر به نامهاى «مدركه» ، «طابخه» و «قمعه» (1) داشت و مادرشان «خندف» دختر «عمران بن الحاف بن قضاعه» و نام اصلى وى «ليلى» بود.

قبايلى را كه نسبشان به اليأس مى‏رسد «بنى خندف» گويند.يعقوبى گويد: «اليأس‏را بيمارى سل گرفت و مرگ وى روز پنجشنبه بود» و مراد شاعر عرب در اين شعر:

إذا مؤنس (2) لاحت خراطيم شمسه*بكت غدوة حتى ترى الشمس تغرب

خندف است كه روزهاى پنجشنبه از آغاز تابش أشعه خورشيد تا غروب آفتاب بر شوهر خويش گريه مى‏كرد.

قبيله‏هاى: «بنى تميم» ، «بنى ضبه» ، «مزينه» ، «رباب» (3) ، «خزاعه» و «أسلم» از اليأس بن مضر منفصل مى‏شوند.

ابن اسحاق گويد: نسب شناسان «مضر» گمان مى‏كنند كه قبيله «خزاعه» از فرزندان «عمرو بن لحى بن قمعة بن اليأس» اند، و به گفته يعقوبى «قمعه» نزد «خزاعه» رفت و در ميان آنان زن گرفت و لذا فرزندان او را به «خزاعه» نسبت مى‏دهند.نخستين امير «خزاعى» مكه همين «عمرو بن لحى» بود كه پس از جرهميان بر مكه سلطنت يافت و بت پرستى را در مكه رواج داد .و به گفته رسول اكرم: «اول كسى بود كه دين حضرت ابراهيم را دگرگون ساخت و بت‏ها را به پا داشت.و «بحيره» و «وصيله» و «حامى» را بدعت گذاشت (4) .

ابن هشام گويد: «عمرو بن لحى» از مكه به شام رفت و در «مآب» ازسرزمين «بلقاء» بت پرستان «عمالقه» را ديد و از آنان بتى خواست، پس «هبل» را به وى دادند و آن را با خويش به مكه آورد.

ابن اسحاق گويد: «آغاز بت پرستى در ميان «بنى اسماعيل» به گمان بعضى چنان بود كه هر وقت كسى مى‏خواست از مكه بيرون رود، سنگى از سنگ‏هاى حرم را به منظور تعظيم حرم با خويش برمى‏داشت، و چون در منزلى فرود مى‏آمد، همان سنگ را مى‏نهاد و گرد آن طواف مى‏كرد و اين كار مقدمه‏اى شد تا هر سنگ زيبائى را پرستش كنند و أخلاف از كيش خداپرستى أسلاف بر كنار ماندند.و به جاى دين ابراهيم و اسماعيل به گمراهى و بت‏پرستى افتادند» .

ابو المنذر: هشام بن محمد بن سائب كلبى مى‏گويد: كه «عرب بت‏پرست هر گاه در سفر به منزلى فرود مى‏آمد، چهار سنگ از زمين بر مى‏داشت، و زيباتر از همه را خدا قرار مى‏داد و سنگ‏هاى ديگر را ديگپايه مى‏ساخت و هنگام كوچ كردن آنها را رها مى‏كرد و در منزل ديگر، چهار سنگ ديگر به همان ترتيب برمى‏گزيد (5) .و نيز مى‏گويد: كه «انصاب» بر سنگ‏هاى مورد پرستش و «أصنام» بر بت‏هاى شكلدار ساخته شده از چوب و زر و سيم و «اوثان» بر بت‏هاى تراشيده شده از سنگ اطلاق مى‏شد (6) .

ابن اسحاق گويد: «قوم نوح را بت‏هائى بود كه خداى متعال قصه آن را براى پيغمبر خويش در قرآن آورده و گفته است: و قالوا لا تذرن آلهتكم و لا تذرن ودا و لا سواعا و لا يغوث و يعوق و نسرا (7) آنگاه فرزندان اسماعيل بت‏هاى خويش را به همان نام‏ها ناميدند.

«هذيل بن مدركة بن اليأس بن مضر «سواع را بت خويش گرفتند وجايش در «رهاط» بود. «كلب بن وبره» از «بنى قضاعه» و درا، و ددر «دومة الجندل» جاى داشت.

طايفه أنعم از قبيله طيى‏ء و اهل جرش از قبيله مذحج «يغوث» را، و يغوث در جرش بود.طايفه خيوان از قبيله همدان، «يعوق» را، و يعوق در سرزمين همدان يمن جاى داشت.طايفه ذو الكلاع از قبيله حمير «نسر» را در سرزمين حمير در صنعاء، خولان را در سرزمين خولان بتى بود به نام «عميانس» .

«بنى ملكان بن كنانة بن خزيمة بن مدركة بن اليأس بن مضر» بتى داشتند به نام «سعد» .مردى از «بنى ملكان» كه شتران وى از ديدن اين بت كه سنگى دراز بود رميدند و پراكنده گشتند گفته است:

اتينا إلى سعد ليجمع شملنا*فشتتنا سعد، فلا نحن من سعد

و هل سعد إلا صخرة بتنوفة*من الأرض لا يدعو لغى و لا رشد (8)

در ميان قبيله دوس، عمرو بن حممه دوسى را بتى بود به نام «ذو الكفين»«طفيل بن عمرو بن طريف دوسى» در مكه اسلام آورد و چون به ميان قبيله‏اش برگشت، پدر و همسرش اسلام آوردند .آنگاه در سفرى به مكه نزد رسول اكرم آمد و از اسلام نياوردن قوم خود شكوه كرد و به امر آن حضرت، ديگر بار به ميان قوم خود بازگشت تا رسول اكرم هجرت كرد و جنگ‏هاى بدر و أحد و خندق به انجام رسيد.سپس با هفتاد يا هشتاد خانواده مسلمان «دوسى» در «خيبر» به رسول خدا پيوست، و همه از غنائم «خيبر» سهم بردند و تا فتح مكه با رسول خدا بود و آنگاه با درخواست خودش مأمور رفتن و سوزاندن «ذو الكفين» شد.و پس از وفات رسول‏اكرم در جنگ با اهل رده همراه مسلمين بود تا از كار «طليحه» فارغ شدند و آنگاه با پسرش «عمرو بن طفيل» رهسپار «يمامه» گشت و در جنگ يمامه به شهادت رسيد (9) .

قبيله «دوس» بتى ديگر به نام «ذو الشرى» كه ابن اسحاق آن را ذكر كرده است داشت (10) .

قبيله «قريش» بت‏هائى از جمله «هبل» كه در ميان كعبه بود، «إساف» كه بر ركنى از أركان كعبه كه مبدأ طواف بود، «نائله» بر ركنى ديگر كه طواف بدان ختم مى‏شد، «مجاور الريح» بر كوه صفا و «مطعم الطير» بر كوه مروه داشتند.قريش و «بنى كنانه» را بتى بود به نام «عزى» كه خادمان آن طايفه «بنى شيبان» از قبيله «سليم» و از هم پيمانان «بنى هاشم» بودند .

قبيله ثقيف را در شهر طائف بتى بود به نام «لات» كه خادمان و دربانان آن، طايفه «بنى معتب» از قبيله ثقيف بودند.

دو قبيله «أوس» و «خزرج» و ديگر مردم بت پرست «يثرب» در ساحل دريا در ناحيه «مشلل» و سرزمين «قديد» بتى به نام «مناة» داشتند.نام اين سه بت هم در قرآن مجيد آمده است (11) .

قبيله‏هاى «دوس» و «خثعم» و «بجيله» و ديگر ساكنان سرزمين «تباله» را بتى به نام «ذو الخلصه» بود.قبيله «طيى‏ء» و ديگر اهالى دو كوه طيى‏ء، يعنى «أجأ» و «سلمى» بتى به نام «فلس» داشتند (12) .ابن هشام روايت مى‏كند كه رسول اكرم، على بن أبى طالب را براى ويران ساختن اين بتخانه فرستاد و «على» در آنجا دو شمشير به نام «رسوب» و «مخذم» به دست آورد كه رسول اكرم هر دو را به وى بخشيد (13) .اما كلبى نسابه در باره «مناة» مى‏گويد كه: «على» براى ويران ساختن آن رفت و دو شمشير «حارث بن أبى شمر غسانى» يعنى «رسوب» و «مخذم» را كه «حارث» به «مناة» إهداء كرده بود به دست آورده نزد رسول اكرم آورد و آن حضرت هر دو را به وى بخشيد (14) .

قبيله «حمير» و أهل «يمن» را در سرزمين «صنعاء» بتخانه‏اى به نام «رئام» بود.در حضر موت بتى داشتند به نام «جلسد» (15) به صورت يك قطعه سنگ سفيد كه قطعه سنگ سياهى را به جاى سر بر فراز آن نصب كرده بودند .

قبيله «بنى ربيعة بن كعب بن سعد بن زيد مناة بن تميم» بتخانه‏اى به نام «رضاء» داشتند .قبايل «بكر بن وائل» و «تغلب بن وائل» و «إياد» را در سرزمين «سنداد» بتى به نام «ذو الكعبات» بود.طايفه‏اى از «بنى عذره» بتى به نام «شمس» داشتند.ابن اسحاق گويد: «اهل هر خانه را نيز بتى بود كه در آغاز سفر و هنگام سوار شدن و نيز در هنگام بازگشت از سفر، پيش از هر كارى دست به آن مى‏سودند (16) .

اما در عين بت‏پرستى، آداب و رسومى از قبيل تعظيم كعبه، طواف، حج و عمره، وقوف عرفات، وقوف مزدلفه، قربانى شتران و تلبيه حج و عمره از زمان حضرت ابراهيم در ميان ايشان باقى مانده بود و در همين آداب هم حق و باطل را به هم آميخته بودند.چنانكه «كنانه» و «قريش» در موقع محرم شدن و تلبيه گفتن چنين مى‏گفتند:

«لبيك، اللهم لبيك، لبيك لا شريك لك إلا شريك هو لك، تملكه و ما ملك» (17) .عرب نوعا به حشر و نشر و ثواب و عقاب و بهشت و دوزخ اعتقادى نداشتند.و بت‏ها را به منظور شفاعت در حوائج دنيوى پرستش مى‏كردند (18) .

پى‏نوشت‏ها:

1 ـ نامشان به ترتيب عامر، عمرو و عمير است.

2 ـ مراد از «مؤنس» روز پنجشنبه است.چه عرب در آن زمان روزهاى هفته را از يكشنبه تا شنبه چنين مى‏ناميد: أول، أهون، جبار، دبار، مؤنس، عروبه، شيار.شاعر عرب گويد:

أومل أن أعيش و أن يومى*ب «أول» أو ب «أهون» أو «جبار»

أو المردى «دبار» فإن أفته*ف «مؤنس» أو «عروبة» أو «شيار»

(در كتاب لسان العرب به جاى المردى «التالى» و به جاى افته «يفتنى» ثبت شده است.م).

3 ـ يعنى قبايل تيم، عدى، ثور و عكل

4) ر.ك: سوره مائده، آيه .103

5 ـ كتاب الاصنام: چاپ مصر، به تحقيق احمد زكى پاشا، ص .33

6 ـ الاصنام، ص .53

7 ـ سوره نوح آيه 23 يعنى و گفتند: رها نكنيد خدايان خويش را، و رها نكنيد ود را و نه سواع را و نه يغوث و يعوق و نسر را.م.

8 ـ يعنى: به جانب سعد آمديم تا پراكندگى ما را به جمع تبديل كند بر عكس ما را متفرق ساخت، در اين صورت ما از سعد نيستيم، آيا سعد جز قطعه سنگى است در زمين بى‏گياه كه نه به گمراهى مى‏خواند و نه به راه راست.م.

9 ـ ر.ك.به: سيرة النبى ج 1 ص 80 تا 85 چاپ مصر مصطفى البابى سال 1355 ه.

10 ـ به قول كلبى بت بنى حارث بن يشكر بن مبشر از قبيله «أزد»«ذو الشرى» نام داشت (الاصنام ص 37) .

11 ـ سوره نجم، آيه 19 ـ .20

12 ـ بر اوزان فلس و قفل و عنق و حبر، ضبط شده است.

13 ـ ر.ك: سيره ج 1، ص .87

14 ـ ر.ك: الاصنام، ص .15

15 ـ نام بتى است كه جوهرى آن را در ماده «جسد» ذكر كرده و لام را زائد گرفته است.

16 ـ ر.ك: سيرة النبى، ج 1، ص 81 ـ 95.ترجمه تاريخ يعقوبى ص .332

17 ـ تلبيه مخصوص هر يك از قبايل را در ترجمه تاريخ يعقوبى، ص 333 ـ 334 بنگريد.ترجمه اين تلبيه اين است: بلى، خدايا بلى، بلى براى تو انبازى نيست جز انبازى كه او از آن تو است، تو او را مالكى و او مالك نيست (و يا تو او را و هر چه را او مالك است مالكى) .م.

18 ـ قرآن مجيد سوره زمر، آيه 3.سوره يونس، آيه .18

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جهان در عصر بعثت> شبه‏جزيره عربستان> اعتقادات> آيين‏ها

شرح حالى مختصر از حنفاء جزيرة العرب

كتاب: تاريخ پامبران اسلام، ص 13

نويسنده: دكتر محمدابراهيم آيتى

با آن كه مقارن ظهور اسلام، چنانكه گفته شد، كيش غالب عرب بت پرستى بود، معذالك در گوشه و كنار جزيره عربستان علاوه بر اقليت‏هاى مذهبى كه بدانها اشاره رفت، حنفائى بوده‏اند كه بر خلاف توده مردم مشرك و بت‏پرست، از شرك و بت پرستى بر كنار و به خداى يگانه و أحيانا به ثواب و عقاب و قيامت معتقد بودند.و اينك برخى از آنها را نام مى‏بريم:

1 ـ ورقة بن نوفل بن أسد بن عبد العزى بن قصى (از قريش) عمو زاده أم المؤمنين «خديجة كبرى» دختر «خويلد بن أسد» كه به گفته محمد بن اسحاق (1) كيش مسيحى گرفت و از كتاب‏هاى مذهبى اهل كتاب استفاده كرد.به گفته بعضى: ورقة به رسول اكرم ايمان آورد و مسلمان از دنيا رفت (2) .

2 ـ عبيد الله بن جحش، از قريش، پسر عمه و برادر زن رسول اكرم، كه پيوسته در حيرت و طلب حق بود و بت پرستى را رها كرد، تا آنكه بعد از ظهور دين اسلام، مسلمانى گرفت، و با همسر مسلمان خويش «أم حبيبه» دختر «أبو سفيان» به حبشه مهاجرت كرد و آنجا از دين اسلام برگشت و مسيحى شد.و چنانكه نوشته‏اند، در حبشه بر همان كيش مسيحى بدرود زندگى گفت.

3 ـ عثمان بن حويرث بن أسد بن عبد العزى بن قصى (از قريش) كه نزدقيصر روم رفت.و كيش مسيحى گرفت.و قيصر مقدم وى را گرامى شمرد.

4 ـ زيد بن عمرو بن نفيل (از قريش) پدر «سعيد بن زيد» صحابى معروف كه از بت پرستى و خوردن ميته و خون و قربانيهاى بتها، كناره گرفت، او مردم را از كشتن دختران نهى مى‏كرد و خداى ابراهيم را مى‏پرستيد و اشعارى مشتمل بر توحيد و ايمان به معاد مى‏گفت، از جمله :

عزلت اللات و العزى جميعا*كذلك يفعل الجلد الصبور

و لكن أعبد الرحمن ربى*ليغفر ذنبى الرب الغفور

ترى الأبرار دارهم جنان*و للكفار حامية سعير

و در قصيده ديگر مى‏گويد:

و إياك لا تجعل مع الله غيره*فإن سبيل الرشد أصبح باديا (3)

زيد بن عمرو در جستجوى حق از مكه بيرون رفت و در هر جا گمان حق مى‏داشت به تحقيق و جستجو مى‏پرداخت، تا آنكه موصل و جزيره و (4) شام را گشت و در زمين «بلقاء» (در شام) راهبى را ديد كه از كيش مسيحى نيك آگاه بود و دين ابراهيم را از وى جستجو كرد، راهب گفت: به همين زودى در همان شهرى كه از آن بيرون آمده‏اى.پيغمبرى ظهور خواهد كرد و به دين ابراهيم دعوت خواهد كرد. «زيد» ازكيش «يهودى» و «عيسوى» صرف نظر كرد و با شتاب رهسپار مكه گشت و در بلاد «لخم» به دست «لخميان» كشته شد.

اين چهار نفر در يكى از عيدهاى قريش كه نزد بتى فراهم شده بودند، با يكديگر ميعاد نهادند كه ديگر گرد بت پرستى نگردند و در جستجوى دين حق بر آيند (5) .

5 ـ نابغه جعدى: قيس بن عبد الله (از شعراى معروف عرب در جاهليت و اسلام) كه از ميگسارى و بت پرستى دورى گزيد و در اشعار دوران جاهليت خويش، از توحيد و بعث و جزا و بهشت و دوزخ سخن گفت، در يكى از قصائد جاهلى مى‏گويد:

الحمد لله لا شريك له*من لم يقلها فنفسه ظلما (6)

و نيز از اوست در توصيف بهشت:

فلا لغو و لا تأثيم فيها*و ما فاهوا به لهم مقيم (7)

6 ـ أمية بن أبى الصلت ثقفى (از مردم طائف و طايفه بنى ثقيف) كه يكى از بزرگترين شعراى دوران جاهلى عرب است و به كتاب‏هاى آسمانى آشنائى داشت، و ميگسارى را تحريم كرد و درباره بت‏ها اظهار شك و ترديد كرد و در جستجوى دين حق بر آمد و خود در پيامبرى طمع ورزيد، به همين جهت چون رسول اكرم به نبوت مبعوث گرديد، «أمية» بر آن حضرت حسد برد و گفت تاكنون اميدوار بودم كه پيامبرشوم. «مية» در سال دوم يا نهم هجرت، در يكى از قصرهاى طائف جان سپرد و خواهرش كه مسلمان شده بود يكى از قصائد طولانى او را براى رسول اكرم خواند.و از اين قصيده است:

لك الحمد و النعماء و الفضل ربنا*و لا شيى‏ء أعلى منك جدا و أمجدا

آنگاه قصيده ديگرى از برادرش به عرض رسانيد كه در آن گفته است:

وقف الناس للحساب جميعا*فشقى معذب و سعيد

رسول اكرم پس از شنيدن اشعار أمية كه صريح در ايمان به خدا و روز حساب بود چنين گفت :

آمن شعره و كفر قلبه (8) شعرش ايمان داشت، اما دلش كافر بود.أميه نخستين كسى بود كه «بسمك اللهم» نوشت، و تا آمدن اسلام معمول بود (9) .

7 ـ قس بن ساعده إيادى، حكيم و خطيب معروف عرب كه رسول اكرم او را در بازار عكاظ، سوار بر شترى سرخ موى در حال سخنرانى ديده بود و خطبه‏اى از وى نقل فرموده و آنگاه گفت: اشعارى هم مى‏خواند كه آنها را حفظ ندارم.پس ابو بكر آنها را خواند (10) .خطبه‏ها و كلماتى مشتمل بر اعتراف به توحيد و ايمان به معاد، از وى نقل شده است. ـ أبو قيس: صرمة بن أبى أنس، از قبيله «بنى النجار» كه در زمان جاهليت رهبانيت گرفت، و دست از بت پرستى برداشت و خواست مسيحى شود، اما از آن هم در گذشت و براى خود عبادتگاهى معين كرد و در آنجا به عبادت پرداخت و مى‏گفت پروردگار «ابراهيم» را پرستش مى‏كنم.أبو قيس پس از هجرت رسول اكرم به مدينه اسلام آورد و اسلام وى نيكو شد و اشعارى در باره رسول اكرم گفت كه در كتب تاريخ و تراجم ضبط شده است (11) .

9 ـ خالد بن سنان، از قبيله «بنى عبس بن بغيض» كه بر حسب حديث نبوى «پيامبرى بود كه قومش حق وى را نشناختند» (12) .چون مرگ خالد فرا رسيد، قوم خود را به نزديكى بعثت رسول اكرم خبر داد، و دخترش به دين اسلام در آمد و چون سوره «قل هو الله أحد» را از آن حضرت شنيد گفت: پدرم نيز چنين مى‏گفت (13) .

10 ـ تبان أسعد: أبو كرب، پادشاه يمن كه بر حسب روايات مورخان هفتصد سال پيش از بعثت رسول اكرم به نبوت وى ايمان آورد و در اشعار خود به رسالت پيامبر اسلام گواهى داد (14) .

11 ـ زهير بن أبى سلمى، شاعر معروف عرب كه از اشعار جاهلى وى نقل شده است:

يؤخر و يوضع فى كتاب فيدخر*ليوم الحساب، أو يعجل فينقم (15)

زهير دو پسر داشت به نام بجير و كعب كه هر دو از صحابه و شعراى رسول اكرم‏به شمار آمده‏اند، قصيده ميميه «زهير» يكى از «معلقات سبع» است كه پيش از ظهور اسلام و نزول قرآن از لحاظ فصاحت و بلاغت در خانه كعبه آويخته شده بود.

اسامى گويندگان اين هفت قصيده به شرح ذيل است:

1 ـ امرؤ القيس بن حجر كندى، متوفى به سال 540 ميلادى، صاحب قصيده لاميه (16) .

2 ـ طرفة بن عبد بكرى، از قبيله «بكر بن وائل» از قبايل «عدنانى» صاحب قصيده «داليه» متوفى در حدود سال 569 ميلادى (17) .

3 ـ زهير بن أبى سلمى مزنى، از عرب «عدنانى» صاحب قصيده «ميميه» متوفى به سال 627 ميلادى (18) .

4 ـ لبيد بن ربيعه عامرى صحابى، صاحب قصيده «الفيه» متوفى به سال 661 ميلادى (19) . ـ عمرو بن كلثوم بن مالك عدنانى، صاحب قصيده نونيه متوفى در حدود سال 584 م (20) .

6 ـ عنترة بن شداد عبسى.صاحب قصيده ميميه متوفى در حدود سال 615 م (21) .

7 ـ حارث بن حلزه يشكرى عدنانى.صاحب قصيده همزيه (22) ، متوفى در حدود سال 570 م.

برخى أصحاب معلقات را ده نفر دانسته‏اند و سه نفر ذيل را افزوده‏اند.

8 ـ عبيد بن أبرص أسدى، صاحب قصيده باثيه كه «منذر بن ماء السماء» پادشاه حيره، متوفى در سال 554 ميلادى او را كشت (23) .

9 ـ أعشى قيس: ميمون بن قيس بن جندل، صاحب قصيده لاميه (24) متوفى به سال 7 ه.

10 ـ نابغه ذبيانى: زياد بن معاويه، صاحب قصيده داليه (25) ، متوفى به سال 604 م؟ .دنباله اسامى بعضى از حنفاء:

12 ـ أبو عامر راهب، از قبيله أوس، پدر حنظله «غسيل الملائكه» از شهداى أحد كه داستان وى را در جاى خودش خواهيم گفت.

13 ـ بحيرى راهب، از قبيله «عبد القيس» كه كيش مسيحى گرفت و چنانكه در جاى خود گفته خواهد شد، به نبوت رسول خدا ايمان داشت.

14 ـ عداس، غلام «عتبة بن ربيعه» از مردم «نينوى» كه داستان ملاقات وى با رسول خدا در جاى خود گفته خواهد شد، وى از كسانى است كه به نبوت رسول اكرم مژده مى‏داد (26) .

پى‏نوشت‏ها:

1 ـ نويسنده سيره.

2 ـ در مدح رسول اكرم گفت:

يعفو و يصفح، لا يجزى بسيئة*و يكظم الغيظ عند الشتم و الغضب

(مروج الذهب، ص 73، ج 1)

ترجمه شعر اين است: مى‏بخشد و گذشت مى‏كند و به بدى پاداش نمى‏دهد و خشم خود هنگام دشنام و غضب فرو مى‏نشاند.م.

3 ـ ترجمه اشعار اين است:

لات و عزى همه را كنار گذاشتم، چنين مى‏كند شخص نيرومند بردبار (1)

ليكن بخشايشگر، پروردگار خود را مى‏پرستم تا پروردگار آمرزنده از گناه من چشم پوشى كند (2)

نيكوكاران را مى‏بينى كه بهشت خانه ايشان است، و براى كافران زبانه آتش سوزان است (3)

زنهار قرار مده ديگرى را با خداوند، چه راه هدايت به روشنى آشكار شده است (4) م.

4 ـ و او در نسخه وجود نداشت، اينجانب با توجه به منابع از جمله سيره ابن هشام (ج 1، ص 246، چاپ مصطفى البابى 1355 ه). آن را افزودم.م.

5 ـ ر.ك: سيرة النبى، ج 1 ص 237 ـ 247 چاپ مصطفى البابى 1355 ه.مروج الذهب ج 1، ص 70 .چاپ مطبعة السعادة 1367 ه.

6 ـ ر.ك: الاصابه، ج 3، ص 537 ـ 540.چاپ افست دار صادر از چاپ اول 1328 ه.مروج الذهب ج 1، ص 70 (در كتاب مروج الذهب اين شعر به أمية بن أبى الصلت ثقفى نسبت داده شده است .م).

7 ـ مروج الذهب ج 1، ص 71.در كتاب مروج الذهب اين شعر نيز به اميه نسبت داده شده است .اينك ترجمه دو شعر:

ستايش مخصوص خداوند است، خداوند شريك ندارد، هر كس چنين نگويد به خود ستم كرده است (1) .

در بهشت نه لغو است و نه نسبت گناه، و آنچه بدان تفوه كنند بر ايشان حاضر است (2) م .

8 ـ ر.ك: سفينة البحار، ج 1، ص 45، ولى در معارف ابن قتيبة «آمن لسانه و كفر قلبه» آمده است، ص 60 چاپ دوم مصر دار المعارف، ترجمه اين دو شعر اين است:

پروردگار ما، ستايش و بخشش و احسان به تو اختصاص دارد، چيزى در عظمت و عزت از تو بالاتر نيست (1) .

مردم همه براى حساب ايستاده‏اند هم شقى معذب است و هم سعيد (2) .م.

9 ـ مروج الذهب، ج 1، ص .73

10 ـ مروج الذهب، ج 1.ص 69، جمهرة خطب العرب، ج 1، ص 35 ـ 36 (نقل از صبح الاعشى، 1 : 212، اعجاز القرآن 124، البيان و التبيين، 1: 168، الاغانى 14: 40، العقد الفريد، 2 : 156، مجمع الامثال ميدانى، 1: 47) .

11 ـ مروج الذهب، ج 1، ص .74

12 ـ ذلك نبى أضاعه قومه (مروج الذهب، ج 1، ص 67) .

13 ـ ر.ك: معارف ابن قتيبه، ص 28 ـ 29.مروج الذهب، ج 1 ص .68

14 ـ ر.ك: سيرة النبى ج 1 ص 15 ـ .25

15 ـ ترجمه: به تأخير افكنده مى‏شود و نهاده مى‏شود در كتابى و آنگاه اندوخته مى‏گردد براى روز حساب و يا به زودى كيفر داده مى‏شود.م.

16 ـ على عليه السلام او را أشعر شعراء دانست (سفينة البحار، ج 1، ص 703، نقل از ابن ابى الحديد) و از او به «ملك ضليل» يعنى شاه بسيار گمراه، پادشاه بسيار بيچاره سرگردان تعبير فرمود (نهج البلاغه خ 455) امرؤ القيس آخرين پادشاه سلسله كندى است كه در قرن پنجم ميلادى در عربستان مركزى زمام حكومت را به دست گرفتند و با پادشاهان يمن همان رابطه را داشتند كه ملوك حيره با خسروان ايران، شاهان غسانى با قيصرهاى روم، مؤسس اين سلسله حجر بن عمرو آكل المرار، در سال 450 ميلادى در گذشت.ديوان امرؤ القيس در سال 1877 در پاريس چاپ شده است.

17 ـ وى پيوسته عمرو بن منذر پادشاه حيره و برادرش قابوس بن منذر را در شعر خويش هجومى گفت، تا آنكه عامل بحرين به فرمان عمرو بن منذر كه خود طرفه به اميد صد هزار درهم جايزه حامل آن فرمان بود دست و پاى وى را بريد و به دارش آويخت (ر.ك: ترجمه تاريخ يعقوبى، ص 257 ـ 260) .ديوان طرفه را اعلم شنتمرى شرح كرده است.

18 ـ اسلام آوردن زهير معلوم نيست ولى دو پسرش «بجير» و «كعب» كه دو شاعر بزرگوارند، اسلام آورده‏اند، ديوان وى اول بار در سال 1870 م در لندن به طبع رسيده است.

19 ـ ر.ك: آداب اللغة العربية، ج 1 ص .111

20 ـ ر.ك: المجانى الحديثه، ج 1، ص 127، م.

21 ـ طبقات فحول الشعراء، ص .128

22 ـ طبقات فحول الشعراء .127

23 ـ طبقات فحول الشعراء ص 115.در بعضى كتب، قتل عبيد بن نعمان بن منذر نسبت داده شده است (ر.ك: معارف ابن قتيبه ص 649، چاپ دوم مصر، دار المعارف 1388، و أعلام زركلى، ج 4، ص 340 چاپ سوم) م.

24 ـ أبو بصير: أعشاى كبير كه قصيده لاميه‏اش از معلقات عشر است و در خطبه «شقشقيه» مولى على عليه السلام يك شعر از وى آمده است، أعشى قصيده‏اى در مدح رسول اكرم گفت و به مكه آمد، اما گويا توفيق اسلام آوردن نيافت.

25 ـ براى وى در بازار «عكاظ» خيمه‏اى زده مى‏شد، و در اشعار عرب داورى مى‏كرد.

26 ـ ر.ك: مروج الذهب، ج 1 ص 74 ـ .75

 جهان در عصر بعثت> شبه‏جزيره عربستان> اعتقادات> آيين‏ها

قبايل موسوى و عيسوى در شبه جزيره

كتاب: تاريخ پيامبران اسلام، ص 11

نويسنده: دكتر محمدابراهيم آيتى

پيش از ظهور دين مبين اسلام، دو كيش «موسوى» و «عيسوى» در عربستان پيروانى داشته است و در نواحى جنوبى عربستان، دين «يهود» تا آنجا پيش رفته بود كه پادشاه يمن «ذونواس» آن را پذيرفت و بسيارى از مسيحيان «نجران» از جمله «عبد الله بن ثامر» ، پيشواى ايشان را به جرم عيسوى بودن با وضع فجيعى به قتل رسانيد (1) .

يهوديان جنوبى در حدود قرن اول پيش از ميلاد، به نواحى شمال عربستان مهاجرت كرده بودند و در «يثرب» ، «وادى القرى» ، «تيماء» ، «خيبر» و «فدك» بيشتر به كار كشاورزى سرگرم بودند و چنانكه در تاريخ هجرت رسول اكرم گفته خواهد شد، سه طايفه يهودى مذهب «بنى قريظه» ، «بنى نضير» و «بنى قينقاع» در مدينه و اطراف آن سكونت داشتند.

دين عيسوى بيشتر در «نجران» و نواحى شمال غربى، در ميان «غسانيان» و «تغلب» و «قضاعه» و نيز در شمال شرقى عربستان در ميان اهل حيره كم و بيش رواج داشت.دولت حبشه و دولت روم شرقى نيز پشتيبان عيسويان بودند، البته در اثر مجاورت با امپراطورى ايران و نفوذ ايرانيان در حكومت يمن، مردمى از عرب با عقايد دينى ايرانيان هم آشنائى پيدا كرده بودند.

ابن قتيبه دينورى مى‏نويسد (2) : نصرانيت در ميان مردم دو قبيله «ربيعه» و «غسان» و برخى از «قضاعى‏ها» و يهوديت در ميان قبايل «حمير» ، «بنى كنانه»«