|

تاريخ
اسلام
ازعام
الفيل سال تولد پيامبر(ص)
مشهور در ميان
اهل تاريخ آن است كه ولادت رسول خدا درعام الفيل بوده ، و عام
الفيل همان سالى است كه اصحاب فيل بسركردگى ابرهه بمكه حمله بردند
و بوسيله پرنده هاى ابابيل نابود شدند.
و اينكه آيا
اين داستان در چه سالى از سالهاى ميلادى بودهاختلاف است كه سال
570 و 573 ذكر شده،ولى با توجه بهاينكه مسيحيان قبل از اسلام
تاريخ مدون و مضبوطى نداشتهاندنمىتوان در اينباره نظر صحيح و
دقيقى ارائه كرد،و از اينرو ازتحقيق بيشتر در اينباره خوددارى
مىكنيم،و به داستان اصحابفيل كه از معجزات قرآن كريم بشمار
مىرود مىپردازيم،و البتهداستان اصحاب فيل با اجمال و تفصيل و با
اختلاف زيادىنقل شده،و ما مجموعهاى از آنها را در زندگانى
رسولخدا«ص»تدوين
كرده و
برشته تحرير در آوردهايم كه ذيلا براىشما نقل مىكنيم،و سپس
پارهاى توضيحات را ذكر خواهيم كرد:
داستان اصحاب فيل
كشور يمن كه
در جنوب غربى عربستان واقع است منطقهحاصلخيزى بود و قبائل مختلفى
در آنجا حكومت كردند و از آنجمله قبيله بنى حمير بود كه سالها در
آنجا حكومت داشتند.
ذونواس يكى از
پادشاهان اين قبيله است كه سالها بر يمنسلطنت مىكرد،وى در يكى از
سفرهاى خود به شهر«يثرب»تحت
تاثير تبليغات يهوديانى كه بدانجا مهاجرت كرده بودند قرارگرفت،و از
بت پرستى دست كشيده بدين يهود در آمد.طولىنكشيد كه اين دين تازه
بشدت در دل ذونواس اثر گذارد و ازيهوديان متعصب گرديد و به نشر آن
در سرتاسر جزيرة العرب وشهرهائيكه در تحتحكومتش بودند كمر بست،تا
آنجا كهپيروان اديان ديگر را بسختى شكنجه مىكرد تا بدين يهود
درآيند،و همين سبب شد تا در مدت كمى عربهاى زيادى بدينيهود
درآيند.
مردم«نجران»يكى
از شهرهاى شمالى و كوهستانى يمنچندى بود كه دين مسيح را پذيرفته و
در اعماق جانشان اثر كردهبود و بسختى از آن دين دفاع مىكردند و
بهمين جهت از پذيرفتنآئين يهود سر پيچى كرده و از اطاعت«ذونواس»سرباز
زدند.
ذونواس بر
آنها خشم كرد و تصميم گرفت آنها رابسختترين وضع شكنجه كند و بهمين
جهت دستور داد خندقىحفر كردند و آتش زيادى در آن افروخته و
مخالفين دين يهود رادر آن بيفكنند،و بدين ترتيب بيشتر مسيحيان
نجران را در آن خندق سوزاند و گروهى را نيز طعمه شمشير كرده و يا
دست و پاو گوش و بينى آنها را بريد،و جمع كشتهشدگان آنروز رابيست
هزار نفر نوشتهاند و بعقيده گروه زيادى از مفسران قرآنكريم«داستان
اصحاب اخدود»كه
در
قرآن كريم(در سورهبروج)ذكر شده است اشاره بهمين ماجرا است.
يكى از
مسيحيان نجران كه از معركه جان بدر برده بود ازشهر گريخت،و با
اينكه ماموران ذونواس او را تعقيب كردندتوانست از چنگ آنها فرار
كرده و خود را بدربار امپراطور-درقسطنطنيه-برساند،و خبر اين كشتار
فجيع را به امپراطور روم كهبكيش نصارى بود رسانيد و براى انتقام
از ذونواس از وى كمكخواست.
امپراطور روم
كه از شنيدن آن خبر متاثر گرديده بود در پاسخوى اظهار داشت:كشور
شما بمن دور است ولى من نامهاى به«نجاشى»پادشاه
حبشه مىنويسم تا وى شما را يارى كند،وبدنبال آن
نامهاى در آن باره به نجاشى نوشت.
نجاشى لشكرى
انبوه مركب از هفتاد هزار نفر مرد جنگى بهيمن فرستاد،و بقولى
فرماندهى آن لشكر را به«ابرهه»فرزند«صباح»كه
كنيهاش ابو يكسوم بود سپرد،و بنا به قول ديگرىشخصى را
بنام«ارياط»بر
آن لشكر امير ساخت و«ابرهه»راكه
يكى از جنگجويان و سرلشكران بود
همراه او كرد.
«ارياط»از
حبشه تا كنار درياى احمر بيامد و در آنجابكشتيها سوار شده اين سوى
دريا در ساحل كشور يمن پيادهشدند، ذونواس كه از جريان مطلع شد
لشكرى مركب از قبائليمن با خود برداشته بجنگ حبشيان آمد و هنگامى
كه جنگشروع شد لشكريان ذونواس در برابر مردم حبشه تاب
مقاومتنياورده و شكستخوردند و ذونواس كه تاب تحمل اين شكسترا
نداشتخود را بدريا زد و در امواج دريا غرق شد.
مردم حبشه
وارد سرزمين يمن شده و سالها در آنجا حكومتكردند،و«ابرهه»پس
از چندى«ارياط»را
كشت و خود بجاىاو نشست و مردم يمن را مطيع خويش ساخت و نجاشى را
نيز كهاز شوريدن او به«ارياط»خشمگين
شده بود بهر ترتيبى بود ازخود راضى كرد.
در اين مدتى
كه ابرهه در يمن بود متوجه شد كه اعراب آننواحى چه بت پرستان و چه
ديگران توجه خاصى بمكه و خانهكعبه دارند،و كعبه در نظر آنان
احترام خاصى دارد و هر سالهجمع زيادى به زيارت آن خانه مىروند و
قربانيها مىكنند،وكمكم بفكر افتاد كه اين نفوذ معنوى و اقتصادى
مكه و ارتباطىكه زيارت كعبه بين قبائل مختلف عرب ايجاد كرده ممكن
است روزى موجب گرفتارى تازهاى براى او و حبشيان ديگرى كه درجزيرة
العرب و كشور يمن سكونت كرده بودند بشود،و آنها رابفكر بيرون راندن
ايشان بياندازد،و براى رفع اين نگرانى تصميمگرفت معبدى با شكوه در
يمن بنا كند و تا جائى كه ممكن استدر زيبائى و تزئينات ظاهرى آن
نيز بكوشد و سپس اعراب آنناحيه را بهر وسيلهاى كه هستبدان معبد
متوجه ساخته و ازرفتن بزيارت كعبه باز دارد.
معبدى كه
ابرهه بدين منظور در يمن بنا كرد«قليس»نامنهاد
و در تجليل و احترام و شكوه و
زينت آن حد اعلاى كوششرا كرد ولى كوچكترين نتيجهاى از زحمات چند
ساله خودنگرفت و مشاهده كرد كه اعراب هم چنان با خلوص و شور وهيجان
خاصى هر ساله براى زيارت خانه كعبه و انجام مراسم حجبمكه
مىروند،و هيچگونه توجهى بمعبد با شكوه او ندارند.وبلكه روزى بوى
اطلاع دادند كه يكى از اعراب«كنانة»بمعبد«قليس»رفته
و
شبانه محوطه معبد را ملوث و آلوده كرده و سپسبسوى شهر و ديار خود
گريخته است.
اين
جريانات،خشم ابرهه را بسختى تحريك كرد و با خودعهد نمود بسوى مكه
برود و خانه كعبه را ويران كرده و به يمنباز گردد و سپس لشگر حبشه
را با خود برداشته و با فيلهاى چندى و با فيل مخصوصى كه در جنگها
همراه مىبردند بقصد ويرانكردن كعبه و شهر مكه حركت كرد.
اعراب كه از
ماجرا مطلع شدند در صدد دفع ابرهه و جنگ بااو بر آمدند و از جمله
يكى از اشراف يمن بنام«ذونفر»قوم
خود رابدفاع از خانه كعبه فرا خواند و ديگر قبايل عرب را نيز
تحريككرده
حميت و غيرت آنها را در جنگ با دشمن خانه خدابرانگيخت و جمعى را با
خود همراه كرده بجنگ ابرهه آمد ولىدر برابر سپاه بيكران ابرهه
نتوانست مقاومت كند و لشكريانششكستخورده خود نيز به اسارت
سپاهيان ابرهه در آمد و چون اورا پيش ابرهه آوردند دستور داد او را
بقتل برسانند و«ذونفر»كهچنان
ديد و گفت:مرا بقتل نرسان
شايد زنده ماندن من براى توسودمند باشد.
پس از
اسارت«ذونفر»و
شكست او،مرد ديگرى از رؤساىقبائل عرب بنام«نفيل
بن حبيب
خثعمى»با
گروه زيادى ازقبائل خثعم و ديگران بجنگ ابرهه آمد ولى او نيز
بسرنوشت«ذونفر»دچار
شد و بدستسپاهيان ابرهه اسير گرديد.
شكست پى در پى
قبائل مزبور در برابر لشكريان ابرهه سببشد كه قبائل ديگرى كه سر
راه ابرهه بودند فكر جنگ با او را ازسر بيرون كنند و در برابر او
تسليم و فرمانبردار شوند،و از آنجمله قبيله ثقيف بودند كه در طائف
سكونت داشتند و چون ابرهه بدانسرزمين رسيد،زبان به تملق و چاپلوسى
باز كرده و گفتند:مامطيع توايم و براى رسيدن بمكه و وصول بمقصدى كه
در پيشدارى راهنما و دليلى نيز همراه تو خواهيم كرد و بدنبال
اينگفتار مردى را بنام«ابورغال»همراه
او كردند،و ابو رغاللشكريان ابرهه را
تا«مغمس»كه
جائى در چهار كيلومترى مكهاست راهنمائى كرد و چون بدانجا رسيدند«ابو
رغال»بيمار
شد ومرگش فرا رسيد و او را در همانجا دفن كردند،و چنانچهابن هشام
مىنويسد:اكنون مردم كه بدانجا مىرسند بقبرابو رغال سنگ مىزنند.
همينكه ابرهه
در سرزمين«مغمس»فرود
آمد يكى ازسرداران خود را بنام«اسود
بن مقصود»مامور
كرد تا
اموال ومواشى مردم آن ناحيه را غارت كرده و بنزد او ببرند.
«اسود»با
سپاهى فراوان بآن نواحى رفت و هر جا مال و ياشترى ديدند همه را
تصرف كرده بنزد ابرهه بردند.
در ميان اين
اموال دويستشتر متعلق به عبد المطلب بود كهدر اطراف مكه مشغول
چريدن بودند و سپاهيان«اسود»آنها
را بهيغما گرفته و بنزد ابرهه بردند،و بزرگان قريش كه از
ماجرا مطلعشدند نخستخواستند بجنگ ابرهه رفته و اموال خود را باز
ستانند ولى هنگامى كه از كثرت سپاهيان با خبر شدند از اين فكرمنصرف
گشته و به اين ستم و تعدى تن دادند.
در اين ميان
ابرهه شخصى را بنام«حناطه»حميرى
بمكهفرستاد و بدو گفت:بشهر مكه برو و از بزرگ
ايشان جويا شو وچون او را شناختى باو بگو:من براى جنگ با شما
نيامدهام ومنظور من تنها ويران كردن خانه كعبه است،و اگر شما
مانعمقصد من نشويد مرا با جان شما كارى نيست و قصد ريختنخون شما
را ندارم.
و چون حناطه
خواستبدنبال اين ماموريتبرود بدو گفت:
اگر ديدى بزرگ
مردم مكه قصد جنگ ما را ندارد او را پيش منبياور.
حناطه بشهر
مكه آمد و چون سراغ بزرگ مردم را گرفت او رابسوى عبد المطلب
راهنمائى كردند،و او نزد عبد المطلب آمد وپيغام ابرهه را
رسانيد،عبد المطلب در جواب گفت:بخدا سوگندما سر جنگ با ابرهه را
نداريم و نيروى مقاومت در برابر او نيز درما نيست،و اينجا خانه خدا
است پس اگر خداى تعالى ارادهفرمايد از ويرانى آن جلوگيرى خواهد
كرد،وگرنه بخدا قسم ماقادر بدفع ابرهه نيستيم.
«حناطه»گفت:اكنون
كه سر جنگ با ابرهه را نداريد پس برخيز تا بنزد او برويم.عبد
المطلب با برخى از فرزندان خودحركت كرده تا بلشگرگاه ابرهه رسيد،و
پيش از اينكه او را پيشابرهه ببرند«ذونفر»كه
از جريان مطلع شده بود كسى را نزدابرهه فرستاد و از شخصيتبزرگ عبد
المطلب او را آگاه ساختو بدو گفته شد:كه اين مرد پيشواى قريش و
بزرگ اين سرزميناست،و او كسى است كه مردم اين سامان و وحوش بيابان
رااطعام مىكند.
عبد المطلب-كه
صرفنظر از شخصيت اجتماعى-مردى خوشسيما و با وقار بود همينكه وارد
خيمه ابرهه شد و چشم ابرهه بدوافتاد و آن وقار و هيبت را از او
مشاهده كرد بسيار از او احترامكرد و او را در كنار خود نشانيد و
شروع بسخن با او كرده پرسيد:
حاجتت چيست؟
عبد المطلب
گفت:حاجت من آنست كه دستور دهىدويستشتر مرا كه بغارت بردهاند
بمن باز دهند!برهه گفت:
تماشاى سيماى
نيكو و هيبت و وقار تو در نخستين ديدار مرامجذوب خود كرد ولى خواهش
كوچك و مختصرى كه كردىاز آن هيبت و وقار كاست!آيا در چنين
موقعيتحساس وخطرناكى كه معبد تو و نياكانت در خطر ويرانى و انهدام
است،و عزت و شرف خود و پدران و قوم و قبيلهات در معرض هتك و زوال
قرار گرفته در باره چند شتر سخن مىگوئى؟!
عبد المطلب در
پاسخ او گفت:«انا
رب الابل و للبيت رب»!
من صاحب اين
شترانم و كعبه نيز صاحبى دارد كه از آننگاهدارى خواهد كرد!
ابرهه گفت:هيچ
قدرتى امروز نمىتواند جلوى مرا از انهدامكعبه بگيرد!
عبد المطلب
بدو گفت:اين تو و اين كعبه!
بدنبال اين
گفتگو،ابرهه دستور داد شتران عبد المطلب را باوباز دهند و عبد
المطلب نيز شتران خود را گرفته و بمكه آمد و چونوارد شهر شد بمردم
شهر و قريش دستور داد از شهر خارج شوند وبكوهها و درههاى اطراف
مكه پناهنده شوند ا جان خود را ازخطر سپاهيان ابرهه محفوظ دارند.
آنگاه خود با
چند تن از بزرگان قريش بكنار خانه كعبه آمد وحلقه در خانه را بگرفت
و با اشگ ريزان و قلبى سوزان بتضرع وزارى پرداخت و از خداى تعالى
نابودى ابرهه و لشگريانش رادرخواست كرد و از جمله سخنانى كه بصورت
نظم گفته اين دوبيت است:
يا رب لا ارجو
لهم سواكا يا رب فامنع منهم حماكا ان عدو البيت من عاداكا امنعهم
ان يخربوا قراكا
-پروردگارا در
برابر ايشان جز تو اميدى ندارم پروردگاراحمايت و لطف خويش را از
ايشان بازدار كه دشمن خانه همانكسى است كه با تو دشمنى دارد و تو
نيز آنانرا از ويرانىخانهات بازدار.
آنگاه خود و
همراهان نيز بدنبال مردم مكه بيكى از كوههاىاطراف رفتند و در
انتظار ماندند تا ببينند سرانجام ابرهه و خانه كعبه چهخواهد شد.
از آنسو چون
روز ديگر شد ابرهه به سپاه مجهز خويش فرمانداد تا بشهر حمله كنند
و كعبه را ويران سازند.
نخستين نشانه
شكست ايشان در همان ساعات اول ظاهر شدو چنانچه مورخين
نوشتهاند،فيل مخصوص را مشاهده كردند كهاز حركت ايستاد و به پيش
نمىرود و هر چه خواستند او را بهپيش برانند نتوانستند،و در اين
خلال مشاهده كردند كهدستههاى بيشمارى از پرندگان كه شبيه پرستو و
چلچله بودند ازجانب دريا پيش مىآيند.
پرندگان مزبور
را خداى تعالى مامور كرده بود تا بوسيلهسنگريزههائى كه در منقار
و چنگال داشتند-و هر كداميك ازآن سنگريزهها باندازه نخود و يا
كوچكتر از آن بود-ابرهه ولشگريانش را نابود كنند.
ماموران الهى
بالاى سر سپاهيان ابرهه رسيدند و سنگريزههارا رها كردند و بهر يك
از آنان كه اصابت كرد هلاك شد وگوشتبدنش فرو ريخت،همهمه در
لشگريان ابرهه افتاد و ازاطراف شروع بفرار كرده و رو به هزيمت
نهادند،و در اين گير ودار بيشترشان بخاك هلاك افتاده و يا در
گودالهاى سر راه،وزير دست و پاى سپاهيان خود نابود گشتند.
خود ابرهه نيز
از اين عذاب وحشتناك و خشم الهى در اماننماند و يكى از سنگريزهها
بسرش اصابت كرد،و چون وضع راچنان ديد به افراد اندكى كه سالم مانده
بودند دستور داد او رابسوى يمن باز گردانند،و پس از تلاش و
رنجبسيارى كه بيمنرسيد گوشت تنش بريخت و از شدت ضعف و بيحالى در
نهايتبدبختى جان سپرد.
عبد المطلب كه
آن منظره عجيب را مىنگريست و دانستكه خداى تعالى بمنظور حفظ خانه
كعبه،آن پرندگان را فرستادهو نابودى ابرهه و سپاهيانش فرا رسيده
است فرياد برآورد و مژدهنابودى دشمنان كعبه را بمردم داد و بآنها
گفت:
بشهر و ديار
خود باز گرديد و غنيمت و اموالى كه از اينانبجاى مانده برگيريد،و
مردم با خوشحالى و شوق بشهرباز گشتند. و گويند:در آنروز غنائم
بسيارى نصيب اهل مكه شد،وقبيله خثعم كه از قبائل ديگر در چپاولگرى
حريصتر بودند بيشاز ديگران غنيمتبردند،و زر و سيم و اسب و شتر
فراوانىبچنگ آوردند.
و اين بود
آنچه از رويهمرفته روايات و تفاسير اسلامىاستفاده مىشود.
و اينك چند
تذكر:
1-برخى
خواستهاند داستان اصحاب فيل را بر آنچه دركتب تاريخى اروپائيان و
ساسانيان و لشكركشى انوشيروان بهيمن و نابود شدن لشكر ابرهه در سر
زمين حجاز بوسيله آبله وامثال آن منطبق ساخته و با تصرفاتى كه در
كلمات و تاويلاتىكه در عبارات كردهاند بنظر خود جمع بين قرآن
كريم و تواريخنمودهاند كه نمونههائى از آنرا در ذيل مىخوانيد:
فريد وجدى در
دائرة المعارف خود در ماده«عرب»داستاناصحاب
فيل و حمله آنها را بمكه ذكر كرده و
سپس مىگويد:
«فاصابت
جيش
ابرهه مصيبة اضطرته للرجوع عن عزمه»پس
لشكر ابرهة به مصيبتى دچار شد كه ناچار شد
ازتصميمى كه در ويران كردن كعبه و مكه داشتباز گردد... و سپس سوره
مباركه فيل را ذكر كرده و آنگاه گويد:
«مفسران
در
تفسير پرندههاى ابابيل گفتهاند:آنها پرندگانىبودند كه از دريا
بيرون آمده و لشكر ابرهه را با سنگهائى كهدر منقار داشتند بزدند و
آنها نابود شدند...»
وى سپس گويد:
«ولى
صحيح است
كه كلام خدا را بر خلاف ظاهر آن حملكرد بخاطر كثرت استعارات و
مجازات در زبان عرب،و قرآنبه زبان لغت ايشان نازل شده و صحيح است
كه گفته شود آناتفاق مهمى كه بى مقدمه براى لشكر ابرهه پيش آمد
بصورتپرندگانى تصوير شد كه از آسمان آمده و آنها را بوسيلهسنگهاى
خود سنگ باران كردهاند».
(1)
و در
ماده«ابل»و
ابابيل پس از تفسير لغوى و معناى لفظابابيل گويد:
«اما
روايات
در باره شكلهاى اين پرندگان بسيار است وهمين كثرت اقوال دليل آنست
كه از رسول خدا«ص»دراينباره
نص صحيح و صريحى يافت نمىشود...»
«و
ابن زيد
گفته:كه آنها پرندگانى بودند كه از دريا آمدند،و در رنگ آنها
اختلاف كردهاند،برخى گفتهاند سفيد بودند، و برخى گويند:سياه
بوده،و قول ديگر آنكه سبز بودند ومنقارهائى همچون منقار پرندگان و
دستهائى همچون دستسگان داشتند،و برخى گفتهاند:سرهاشان همچون
سراندرندگان بوده...»
«و
در
باره«سجيل»گفتهاند:گل
متحجر بوده،و قول ديگرآنكه گل بوده،و قول سوم
آنكه:سجيل،همان«سنگ
وگل»است،و
قول ديگر آنكه سنگى بوده كه چون به سوارمىخورد
بدنش را سوراخ كرده و هلاكش مىكرد،و عكرمهگفته:پرندگان سنگهائى
را كه همراه داشتند مىزدند و چونبه يكى از آنها اصابت مىكرد
بدنش آبله در مىآورد،و عمروبن حارث بن يعقوب از پدرش روايت كرده
كه پرندگان مزبورسنگها را بدهان خود گرفته بودند،و چون
مىانداختند پوستبدن در اثر اصابت آن تاول مىزد و آبله در
مىآورد».
مؤلف دائرة
المعارف پس از نقل اين سخنان گويد:
«و
برخى از
دانشمندان معاصر عقيده دارند كه اين پرندگانعبارت بودند از
ميكروبهائى كه حامل طاعون بودند،و يا پشهمالاريا بودند،و يا
ميكروب آبله بودهاند،و در آيه شريفه همكلامى كه منافات با اين
نظريه و معنى باشد وجود ندارد، وبدين ترتيب منقول با معقول با هم
متحد و موافق خواهدشد...»
وى سپس
گويد:«و
ما هم اين نظريه را پسنديده و تاييد مىكنيم،بخصوص كههيچ مانعى نه
لغوى و
نه علمى براى رد اين نظريه وجود نداردكه مانع تفسير پرنده به
ميكروب گردد،و بسيار اتفاق افتادهكه طاعون در لشگرها سرايت كرده و
آنها را به هزيمت ونابودى كشانده.»
و سپس داستان
لشكر كشى ناپلئون را به عكا نقل كرده كه پس ازچند ماه محاصره لشكرش
به طاعون مبتلا شده و بناچار جان خودو لشكريانش را برداشته و بمصر
بازگشت...
(2)
پيش از اين
نيز گفتار مؤلف«اعلام
قرآن»را
براى شما نقلكرديم
(3)
كه اظهار عقيده كرده بود كه«ابابيل»جمع
آبله است، و«طير»هم
بمعناى سريع است،و اشكال آنرا هم
ذكركردهايم،و نويسنده«اعلام
قرآن»يك
اظهار نظر ديگرى همكرده كه جالبتر از نظر
قبلى است و احتمالا جنگ ابابيل ونابودى ابرهه را به خود يمن كشانده
و اظهار عقيده كرده كهمنظور از«حجارة
من سجيل»سنگهائى
باشد كه براى ويرانكردن صنعا و شكست
ابرهه در منجنيق گذارده بودند،و در اين باره چنين گويد:
«بعقيده
بعضى
سجيل لغتى از سجين است،و سجين كه درقرآن نيز نام آن ذكر شده
دركهاى است از جهنم يا طبقه هفتمزمين است.اگر تصوير اخير را براى
سجيل قبول كنيم و ازقسمت استعارات ادبى بهرهور شويم با عقيدهاى
كه سبتبهابابيل در فوق ذكر گرديد منافات و مباينتى بوجود
نمىآيد.
لكن اگر سجيل
را معرب سنگ و گل بدانيم بايد معتقد شويمكه آيه ناظر به لشكر كشى
ايران به يمن در سال 570 و يا 576است و مغلوبيت ايشان بوسيله لشكر
انوشيروان حمله وجسارت ايشان بكعبه بوده است،و خداوند بوسيله
انوشيروانپيروان جسور ابرهه و فرزندان او را كيفر داده است.در
صورتىكه سومين آيه از سوره فيل اشاره به لشكركشى ايرانيان باشددور
نيست كه«طير»با«تيار»يا
تياره كه بر لشكر ساسانياناطلاق مىشده رابطهاى داشته
باشد،و در اين صورت آيهچهارم«ترميهم
بحجارة من سجيل»با
نوع جنگ ايرانىآنزمان
تناسب دارد،زيرا مسلما ايرانيان از قلل جبال يمناستفاده كرده و با
منجنيق آنان را سنگ باران كردهاند و يا بامنجنيق و سنگ،حصارهاى
ايشان را بتصرفدر آوردهاند...
»
(4)
و نظير اين
گونه تاويلات عجيب و غريب را در برخىكتابهاى ديگر روز نيز
مىتوانيد مشاهده كنيد كه ما براى نمونهبهمين دو قسمت اكتفا
مىكنيم و وقتخود و شما را بيش از ايننمىگيريم...
و ما قبل از
هر گونه پاسخى به اين سخنان و تاويلاتمىخواهيم از اين آقايان
بپرسيم چه اصرارى داريد كه آياتكريمه قرآن را با تاريخى تطبيق
دهيد و ميان آنها را جمع كنيدكه صحت و سقم آن معلوم نيست و دستهاى
مرموز و غير مرموز وتاريخ نويسان جيره خوار و دربارى ساسانيان و
ديگران هر يكبنفع خود و اربابانشان و براى كوبيدن حريفان،تاريخ را
تحريفكردهاند تا جائيكه گفتهاند:«تاريخ»«تاريك»است
و واژهتاريخ
از همان واژه تاريك گرفته شده...!
و براستى ما
نفهميديم منظور از اين گفتار فريد وجدى كهمىگويد:
«...با
اين
ترتيب معقول و منقول با هم موافق خواهند شد»معقول
كدام و منقول كدام است،آيا قرآن
معقول استيا منقول، و ما نمىدانيم چرا يك معتقد به قرآن كريم و
وحى الهى بايداينگونه قضاوت كند و چنين رايى را مورد تاييد قرار
داده و بهپسندد! و يا اين گفتار مؤلف اعلام قرآن خيلى عجيب است
كهمىگويد:
«...اگر
سجيل
را معرب سنگ و گل بدانيم بايد معتقدشويم كه آيه ناظر به لشكر كشى
ايران به يمن در سال 570 يا576 است...»
و اين چه
ملازمهاى است كه ميان اين دو مطلب برقرار كردهو چه«بايد»ى
است كه خود را ملزم
به اعتقاد آن كرده،و چهاصرارى به اين انطباقها داريد؟و اساسا ما
در برابر قرآن و تاريخچه وظيفهاى داريم؟آيا وظيفه داريم قرآن را
با تاريخ منطبق سازيميا تاريخ را با قرآن،آن هم تاريخ آن چنانى كه
گفتيم؟
و بهتر است در
اينجا براى دقت و داورى بهتر اصل اين سورهمباركه را با ترجمهاش
براى شما نقل و آنگاه پاسخ جامعى بهاينگونه تاويلات داده شودبسم
الله الرحمن الرحيم«الم
تر كيف
فعل ربك باصحاب الفيل،الم يجعل كيدهمفى تضليل و ارسل عليهم طيرا
ابابيل،ترميهم بحجارة منسجيل،فجعلهم كعصف ماكول».
ترجمه:
آيا نديدى كه
پروردگار تو با اصحاب فيل چه كرد؟مگر نيرنگشان را در تباهى
نگردانيد و بر آنان پرندهاى گروه گروهنفرستاد و آنها را بسنگى از«سجيل»ميزد،و
آنانرا مانند
كاهىخورد شده گردانيد.
اكنون با توجه
و دقت در آيات كريمه اين سوره،بخوبىروشن مىشود كه سياق اين آيات
و لسان آن،صورت معجزه وخرق عادت دارد،و يك مطلب تاريخى را
نمىخواهد بيانفرمايد،مانند ساير داستانهائى كه در قرآن كريم با
جمله«المتر...»آغاز
شده مانند اين آيه:
«الم
تر الى
الذين خرجوا من ديارهم و هم الوف حذرالموت...»
(5)
كه مربوط استبداستان
گروهى كه از ترس مردن ازشهرهاى خود بيرون رفتند و به امر خداى
تعالى مردند و سپسزنده شدند...بشرحى كه در تفاسير و تواريخ آمده
كه همهاشصورت معجزه دارد...
و چند آيه پس
از آن نيز كه داستان طالوت و جالوت در آنذكر شده و آن نيز بصورت
اعجاز نقل شده كه فرمايد:
«الم
تر الى
الملا من بنى اسرائيل من بعد موسى...»
(6)
و هم چنين چند
آيه پس از آن كه در مورد نمرود و پس از آنداستان يكى ديگر از
پيغمبران الهى كه معروف است«عزير»پيغمبر
بوده و چنين مىفرمايد:
«الم
تر الى
الذى حاج ابراهيم فى ربه...»
(7)
و پس از آن بدون فاصله مىفرمايد:
«او
كالذى مر
على قرية و هى خاوية على عروشها قال انىيحيى هذه الله...»
(8)
و بخصوص در آياتى كه به دنبال اين جمله«الم
تر كيف»نيز
آمده مانند:
«الم
تر كيف
فعل ربك بعاد...»
(8)
كه خداى تعالى مىخواهد قدرت كامله خود را در كيفيتنابودى
ستمكاران و ياغيان و طغيان گران زمانهاى گذشته باتمام امكانات و
نيروهائى را كه در اختيار داشتند گوشزد ديگرطاغيان تاريخ نموده تا
عبرتى براى اينان باشد.
و هم چنين
آيات ديگرى كه لفظ«كيف»در
آنهااست،و منظور بيان كيفيتخلقت موجودات و يا كيفيت
ذلت و خوارى ملتها و نابودى آنها بصورت.
اعجاز،و خارج
از اين جريانات طبيعىمىباشد مانند اين آيات:
«و
امطرنا
عليهم مطرا فانظر كيف كان عاقبة المجرمين»
(10)
و اغرقنا الذين كذبوا بآياتنا فانظر كيف كان عاقبةالمنذرين»
(11)
«فانظر
كيف كان عاقبة
مكرهم انا دمرناهم و قومهماجمعين»
(12)
و بخصوص آيه اخير كه در باره كيفيت نابودى قوم ثمود نازلشده و از
نظر مضمون با داستان اصحاب فيل شبيه استبا اينتفاوت كه در آنجا
لفظ«كيد»آمده
و در اينجا لفظ«مكر»بارى
اين آقايان گويا با
اين تاويلات و توجيهاتخواستهاند جنبه اعجاز را از اين معجزه بزرگ
الهى بگيرند و آنراقابل خوراك براى اروپائيان و غربيان و ديگر
كسانى كهعقيدهاى به معجزه و كارهاى خارق عادت نداشتهاند
بنمايند، در صورتى كه تمام اهميت اين داستان بهمين اعجاز آن
است،واين داستان بگفته اهل تفسير از معجزاتى بوده كه جنبهارهاص
(13)
داشته،و بمنظور آماده ساختن زمينه براى ظهوررسولخدا صادر شده،و ملا
جلال الدين رومى بصورت زيبائى آنرابنظم آورده و بيان داشته است كه
گويد:
چشم بر اسباب
از چه دوختيم گر ز خوش چشمان كرشم آموختيم هستبر اسباب اسبابى دگر
در سبب منگر در آن افكن نظر انبياء در قطع اسباب آمدند معجزات خويش
بر كيوان زدند بى سبب مر بحر را بشكافتند بى زراعت جاش گندم كاشتند
ريگها هم آرد شد از سعيشان پشم بر ابريشم آمد كشكشان جمله قرآنست
در قطع سبب عز درويش و هلاك بولهب مرغ با بيلى دو سه سنگ افكند
لشكر زفتحبش را بشكند پيل را سوراخ سوراخ افكند سنگ مرغى كو ببالا
پر زند دم گاو كشته بر مقتول زن تا شود زنده هماندم در كفن حلق
ببريده جهد از جاى خويش خون خود جويد ز خون پالاى خويش هم چنين ز
آغاز زقرآن تا تمام رفض اسباب است و علت و السلام
2-ما در آنچه
گفتيم جمودى هم به لفظ نداريم و اگر بتوان معناىصحيحى كه با اعجاز
اين آيات و معناى ظاهرى آن منافات نداشته باشد براى آنها پيدا كرد
كه با ساير نقلها و تواريخ انطباق پيدا كند آنرامىپذيريم،و خيال
نشود كه ما نظر خاصى روى نقلى يا تاريخى ازتواريخ اسلامى و يا غير
اسلامى داريم كه نمىخواهيم آنها را بپذيريمبلكه ما تابع واقعياتى
هستيم كه قابل پذيرش باشد،مثلا در پارهاى ازنقلها و تفاسير مانند
تفسير فيض كاشانى«ره»آمده
كه اين سنگها بهركس مىرسيد بدنش آبله مىآورد،و پيش
از آن هرگز آبله در آنجا ديدهنشد.
و فخر رازى از
عكرمة از ابن عباس و سعيد بن جبير نقل كرده كهگفتهاند:
«لما
ارسل
الله الحجارة على اصحاب الفيل لم يقع حجرعلى احد منهم الا نفط جلده
و ثار به الجدرى»
(14)
يعنى آن
هنگامى كه خداوند سنگ را بر اصحاب فيل فرستاد هيچيك از آن سنگها
بر احدى از آنها نخورد جز آنكه وستبدنش زخمشده و آبله بر آورد.
و يا نقل
ديگرى كه از ابن عباس شده كه گفته است چون آنسنگها به لشكريان
ابرهه خورد...
«فما
بقى احد
منهم الا اخذته الحكة،فكان لا يحكانسان منهم جلده الا تساقط لحمه
(15)
هيچ يك از آن لشكريان نماند جز آنكه مبتلا به خارش بدنگرديد،و چون
پوستبدن خود را مىخاريد گوشتش مىريخت...
چنانكه پارهاى
از اين تعبيرات در روايات ما نيز از ائمه اطهارعليهم السلام نقل
شده مانند روايتى شده كه در روضه كافى و علل الشرايعاز امام باقر
عليه السلام روايتشده كه پس از ذكر وصف آن پرندههاكه سرها و
ناخنهائى همچون سرها و ناخنهاى درندگان داشتند و هركدام سه عدد از
آن سنگها بهمراه داشتند يعنى دو عدد به پاها و يكى بهمنقار.
آنگاه فرمود:
«فجعلت
ترميهم
بها حتى جدرت اجسادهم فقتلهم بهاو ما كان قبل ذلك رؤى شيىء من
الجدرى،و لا رؤا ذلك منالطير قبل ذلك اليوم و لا بعده...»
(16)
يعنى مرغهاى
مزبور همان سنگها را به ايشان زدند تا اينكهبدنهاشان آبله در آورد
و بدانها ايشانرا كشت،و پيش از اين واقعه چنينآبلهاى ديده نشده
بود،و نه آنگونه پرندههائى ديده بودند نه پيش از آنروزو نه بعد از
آنروز.
اكنون اگر
بگوئيم منظور مورخين هم همين است كه اين سنگهاكه بوسيله آن پرندگان
به بدن لشكريان ابرهه خورد موجب زخم شدنبدنشان و تاول زدن و زخم
شدن و سپس مرگ آنها گرديد،و همانگونهكه قرآن كريم فرمود بدنشان
همچون كاه جويده و خورد شده گرديد مااز پذيرش آن امتناعى
نداريم،اما اگر بخواهيد«سنگ»را
بر ذراتگرد و غبار و«طير»را
بر
ميكروبهاى حامل آن ذرات و ابابيل بر خودآبلهها و«عصف
ماكول»را
بر چرك و خون
بدنهاى آنها،و يا امثالاينها حمل كنيد نمىتوانيم بپذيريم،چون
مخالف صريح آيات وكلمات قرآنى است.
اين داستان از
ارهاصات بوده
3-همانگونه كه
گفته شد داستان اصحاب فيل جنبه اعجازداشته،و اگر كسى سئوال كند مگر
در معجزه شرط نيست كهبدست پيغمبر انجام شود؟در پاسخ مىگوئيم:برخى
از معجزات بودهكه جنبه ارهاصى داشته و از ارهاصات بوده،و آنها به
اتفاقاتخارق العاده و معجزاتى اطلاق مىشود كه معمولا مقارن با
ظهور و ياولادت پيغمبرى اتفاق مىافتد مانند اتفاقات شگفت انگيز
وخارق العاده ديگرى كه در شب ولادت رسول خدا«ص»در
جهانواقع شده و در
روايات زيادى از روايات ما آمده مانند آنكه در آن شب درياچه ساوه
خشك شد،و آتشكده فارس خاموش گشت و چهاردهكنگره در ايوان كسرى فرو
ريخت...و امثال آن كه شايد در بخثهاىآينده بدان اشاره شود،كه
اينها زمينهساز ظهور پيغمبرى بزرگ بودهاست.
و ارهاص در
لغت عرب بمعناى آماده باش و آژير خطر و آمادهكردن مردم براى يك
اتفاق مهم مىباشد كه معمولا مقارن با ولادتپيغمبران بزرگ ديگر
نيز چنين اتفاقاتى بوقوع مىپيوسته،چنانچه درولادت موسى و عيسى و
ابراهيم عليهم السلام نيز وجود داشته است.
پىنوشتها:
1-دائرة
المعارف ج 6 ص 254-253.
2-دائرة
المعارف ج 1 ص 34-33.
3-به
قسمت(ب)از صفحه 9 تا 11 همين كتاب مراجعه نمائيد.
4-اعلام قرآن
خزائلى ص 159-160.
5-سوره بقرة
آيه 243.
6-آيه 246.
7-آيه 258.
8-آيه 259.
9-سوره فجر
آيه 6.
10-سوره اعراف
آيه 84.
11-سوره يونس
آيه 73.
12-سوره نمل
آيه 51.
13-معناى
ارهاص را در صفحات آينده انشاء الله تعالى مىخوانيد.
14-تفسير
مفاتيح الغيب ج 32 ص 100.
15-بحار
الانوار ج 15 ص 138.
16-بحار
الانوار ج 15 ص 142 و 159.
درسهايى از
تاريخ تحليلى اسلام جلد 1 صفحه 120
رسولى محلاتى
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
جهان
در عصر بعثت>
ايران
وضع عمومى
ايران مقارن ظهور اسلام
كتاب: فروغ ابديت، ج 2، ص
99
نويسنده: جعفر سبحانى
براى بدست آوردن ارزش
نهضتى كه پيامبر اسلام(ص) بنيانگذار آن بود، لازم است و لو در حد
اجمال با اوضاع دو محيط آشنا شويم:
1- محيطى كه اسلام در آنجا
پيدا شد و رشد و نمو كرد.
2- محيط بيرون از جهان
اسلام.
در رابطه با محيط دوم،
تاريخ ايران و روم را به عنوان درخشانترين نقاط آنروز عالم به ما
معرفى مىكند و ما در اين قسمت پيرامون ايران به بحث مىپردازيم و
بحث راجع به اوضاع روم و شبه جزيره عربستان را در عناوين ديگر
پىمىگيريم.
ظهور اسلام و بعثت پيامبر
اكرم«ص»،(611
ميلادى)،با دوران پادشاهى خسرو پرويز(628-590 م)مصادف بود و در
زمان خسرو پرويز،پيامبر اسلام«ص»از
مكه به مدينه هجرت فرمود(روز آدينه 16 ژوئيه
622)و اين واقعه،مبدء تاريخ مسلمانان گرديد.
در اين ايام،دو دولتبزرگ
و نيرومند(روم شرقى و ايران ساسانى)،بر قسمت اعظم دنياى متمدن آن
روز حكمرانى داشتند.از دير باز براى تسلط و حكمرانى جهان،با يكديگر
در جنگ و ستيز بودند.
(1)
جنگهاى ممتد ايرانيان با
روميان،از دوران سلطنت انوشيروان(589-531 م)آغاز شد، و تا زمان
خسرو پرويز ادامه داشت و مدت بيست و چهار سال به طول انجاميد.
خسارات سنگين و مخارج
هنگفتى كه ايران و روم،در اين جنگها متحمل شده بودند،هر دو دولت را
از كار انداخت،و جز شبحى از اين دو قدرت نيرومند باقى نمانده بود.
براى اينكه اوضاع ايران را
از جهات مختلف بخوبى مورد بررسى قرار دهيم،لازم است وضع حكومتها را
از پايان سلطنت انوشيروان،تا آغاز ورود مسلمانان به اختصار مورد
مطالعه قرار دهيم:
تجمل پرستى در دوران
ساسانيان
پادشاهان ساسانى،عموما
تجمل پرست و پرتشريفات بودند.دربار پرطمطراق ساسانى و زرق و برق
آن،چشمها را خيره مىساخت.
در عهد ساسانيان،ايرانيان
پرچمى داشتند به نام«درفش
كاويانى»،كه
معمولا در ميدان جنگ برافراشته مىشد و يا
در جشنهاى پرتشريفات ساسانيان،بر فراز كاخ آنها نصب مىگرديد،و اين
پرچم با جواهرات بسيار گرانبها تزيين شده بود.به قول يكى از
نويسندگان:«جواهرات
و اشياء
گرانبهاى اين پرچم بىهمتا را به 1200000 درهم يا(30000 پوند)تخمين
كردهاند»
(2)
.
در كاخهاى افسانهاى
ساسانيان،از بس جواهرات و اشياء نفيس و قيمتى،و نقشهها و تصويرهاى
حيرت انگيز فراهم گرديده بود كه ديده بينندگان را خيره مىكرد.اگر
بخواهيم غرائب و عجائب اين كاخها را بدانيم،كافى است فقط نظر خود
را به يك قالى سپيد و بزرگى بياندازيم كه در تالار يكى از كاخها
انداخته بودند،به نام«بهارستان
كسرى».«اين
قالى را زمامداران
ساسانى،براى اين تهيه كرده بودند كه موقع عيش و عشرت سر حال باشند
و هميشه مناظر زيبا و فرح انگيز فصل را تماشا كنند»
(3)
.
به طورى كه مىنويسند:«اين
قالى،داراى يكصد و پنجاه ذراع طول،و هفتاد ذراع عرض،و تمام تار و
پود آن زربفت و جواهر نشان بود».
(4)
در ميان پادشاهان
ساسانى،خسروپرويز بيش از همه به تجملات علاقمند بود.شمار زنان و
كنيزان و خوانندگان و نوازندگان حرمسراى او به چندين هزار تن بالغ
مىشد.
حمزه اصفهانى،در كتاب«سنى
ملوك الارض»،تجملات
خسرو پرويز رابدينگونه شرح داده است:
«خسرو
پرويز سه هزار زن
داشت،و دوازده هزار كنيزك ساز زن و بازيگر،و شش هزار مرد پاسبان او
بودند،8500 اسب مخصوص سوارى او بود،960 فيل،12000 استر مخصوص بردن
بنه و هزار شتر داشت»
(5)
.
سپس«طبرى»اضافه
مىكند:«اين
پادشاه بيش از هر كس به جواهرات و ظروف و اوانى گرانبها و امثال آن
علاقه داشت»
(6)
.
وضع اجتماعى ايران
وضع اجتماعى ايران در زمان
ساسانيان،به هيچ وجه بهتر از وضع سياست و دربار نبود.حكومت طبقاتى
كه از دير زمان در ايران وجود داشت،در عهد ساسانيان به شديدترين
وجهى درآمده بود.
طبقات اشراف و
روحانيان،كاملا از طبقههاى ديگر ممتاز بودند.تمامى پستها و شغلهاى
حساس اجتماعى مخصوص آنان بود.پيشهوران و دهقانان از تمام مزاياى
حقوقى اجتماعى محروم بودند.به جز پرداخت ماليات و شركت در جنگها
وظيفه ديگرى نداشتند.
«نفيسى»،در
بارهى
امتيازات«طبقاتى
ساسانى»مىنگارد:
«...چيزى
كه بيش از همه در
ميان مردم ايران«نفاق»افكنده
بود،«امتيازات
طبقاتى»بسيار
خشنى بود كه ساسانيان
در ايران برقرار كرده بودند.و ريشه آن در تمدنهاى پيشين بوده،اما
در دورهى ساسانى،بر سخت گيرى افزوده بودند».
در درجه اول،هفتخانوادهى
اشراف،و پس از ايشان،طبقات پنجگانه،امتيازاتى داشتند.و«عامهى
مردم»از
آن محروم
بودند.تقريبا«مالكيت»،انحصار
به آن فتخانواده داشت.ايران ساسانى...در حدود«صد
و
چهل ميليونجمعيت»داشته
است،اگر شماره افراد هر يك از هفتخاندان را،صد هزار تن
بگيريم،شماره مجموع آنها،به«هفت
صد هزار»مىرسد.و
اگر فرض كنيم كه مرزبانان و
مالكان كه ايشان نيز تا اندازهاى از حق مالكيتبهرهمند
بودهاند،نيز هفتصد هزار بگيريم،تقريبا از اين صد و چهل ميليون،«يك
ميليون و نيم»حق
مالكيت داشته و«ديگران
همه»از
اين حق طبيعى خداداد«محروم
بودهاند».
(7)
پيشهوران و كشاورزان كه
از تمام مزاياى حقوقى محروم بودند ولى بار سنگين مخارج اعيان و
اشراف را بر دوش داشتند،در حفظ اين اوضاع سودى گمان نمىبردند.لذا
بسيارى از كشاورزان و طبقات پست و پائين اجتماع،كارهاى خود را ترك
كرده و براى فرار از مالياتهاى كمرشكن،به ديرها پناهنده مىشدند.
(8)
مؤلف كتاب«ايران
در زمان
ساسانيان»،پس
از آنكه از بدبختى كشاورزان و كارگران ايران مىنويسد:سپس از قول
يكى از مورخان غرب به نام«اميان
مارسيلينوس»،چنين
نقل مىكند:كشاورزان و كارگران
ايران در زمان ساسانيان در نهايت ذلت و خوارى و بدبختى بسر
مىبردند.در موقع جنگ،پياده از عقب لشكر حركت مىكردند.طورى آنان
را خوار و بىارزش مىشمردند كه گويا بردگى براى آنان براى هميشه
نوشته شده است و هيچ اجر و مزد در مقابل كار خود دريافت نمىكردند.
(9)
در امپراطورى ساسانى،تنها
اقليتى كمتر از يك و نيم درصد از جمعيت،صاحب همه چيز بودهاند ولى
بالغ بر نود و هشت درصد مردم ايران،همانند بردگان حق حيات نداشتند.
حق تحصيل ويژه طبقات ممتاز
بود
در دوره ساسانيان،تنها
اطفال توانگران و خاندان جاه و نعمت،حق تحصيل علم داشتند.توده و
طبقات متوسط از دانش و كسب فضيلت محروم بودند.
اين عيب بزرگ در فرهنگ
ايران باستان،به قدرى واضح و روشن است كه حتى«خداينامه
پردازان»و«شاهنامه
نويسان»،با
اينكه هدف آنها حماسه سرائى است،به آن نيز تصريح كردهاند.
«فردوسى»،حماسه
سراى
معروف ايران،در«شاهنامه»داستانى
آورده است كه بهترين شاهد اين مطلب است.اين
داستان در زمان انوشيروان اتفاق افتاده،يعنى درست در زمانى كه
امپراطورى ساسانى،دوران طلائى خود را مىگذرانده است.و اين داستان
نشان مىدهد كه در دوره او نيز اكثريت قريب به اتفاق مردم،حق تحصيل
نداشتند و حتى انوشيروان دانش دوست،هم حاضر نبود به طبقات ديگر
مردم،حق تحصيل علم بدهد.
«فردوسى»مىگويد:كفشگرى
حاضر شد براى مصارف جنگ ايران و روم،گنجسيم و زر نثار كند،با آنكه
در آن زمان انوشيروان به كمك مالى احتياج بيشترى داشت،زيرا حدود
سيصد هزار سپاهى ايران،دچار كمبود غذا و اسلحه بودند،داد و فغان از
لشكريان برمىخيزد،جريان را به خود شاه مىرسانند.انوشيروان،از اين
وضع،پريشان خاطر مىگردد و بر فرجام خويش بيمناك مىشود.بلافاصله«بزرگمهر»،وزير
انديشمند خود را براى چارهجوئى فرا مىخواند و
دستور مىدهد هم اكنون بايد به سوى مازندران رود و هزينه جنگ را
فراهم كند.ولى«بزرگمهر»مىگويد:خطر،نزديك
است،بايد فورى چاره كرد. آنگاه بزرگمهر،قرضهى
ملى پيشنهاد مىكند،انوشيروان پيشنهاد او را مىپسندد و دستور
مىدهد هر چه فورى اقدام شود.بزرگمهر به نزديكترين شهرها و قصبات
مامور مىفرستد و جريان را با توانگران آن محل در ميان مىگذارد.
كفشگرى حاضر مىشود تمام
هزينه جنگ را بپردازد.فقط توقعى كه دارداينست كه به يگانه پسر او
كه مشتاق تحصيل است،اجازه تحصيل داده بشود.بزرگمهر درخواست او را
نسبتبه عطاى او كوچك مىشمارد،به پيشگاه خسرو مىشتابد و آرزوى
پير كفشگر را به شاه مىرساند.انوشيروان خشمگين مىشود و به وزير
خود بزرگمهر پرخاش مىكند و مىگويد:اين چه تقاضائى است كه تو
مىكنى؟و اين كار مصلحت نيست،زيرا با خروج او از طبقهبندى،سنت
طبقات مملكتبر هم مىخورد و زيان آن بيش از ارزش اين سيم و زرى
است كه او مىدهد.
سپس فردوسى،از زبان
انوشيروان،به تشريح«فلسفه
ماكياولى»او
مىپردازد:
چو بازارگان بچه گردد دبير
هنرمند و با دانش و يادگير
چو فرزند ما بر نشيند،به
تخت دبيرى ببايدش،پيروز بخت
هنر يابد ار مرد موزه فروش
سپارد بدو چشم بينا و گوش
بدستخردمند مرد نژاد
نماند جز از حسرت و سرد باد...
بدين ترتيب،به فرمان«خسرو
دادگر!!»،درمهاى
مرد كفشگر را پس مىفرستند.«كفشگر
بىچاره»،افسرده
خاطر مىگردد
و شبانگاه،دست تظلم وزارى كه عادت مظلومان است، از اين همه ستمكارى
و حق كشى،بر درگاه داور بىپناهان بلند مىكند و زنگ عدل الهى را
به صدا در مىآورد.
...فتاده برگشت و شد با
درم دل كفشگر زان درم،پر زغم
شب آمد،غمى شد ز گفتار شاه
خروش جرس خواست از بارگاه
(10)
با همه اينها،دستگاه عريض
و طويل تبليغاتى انوشيروان،وى را عادل قلمداد نموده و به جامعه
ايرانى تحميل كرده است.ولى اين شاه به اصطلاح عادل،نه تنها گره
اساسى را در جامعه ايران آن روز نگشود،بلكه سبب شد بدبختيهاى
اجتماعى زيادى دامنگير ايرانيان گردد.تنها در غائله مزدك هشتاد
هزار و به قولى صد هزار ايرانى را زنده بگور كرد
(11)
،تا به خيال خود اين فتنه را از ريشه بركند!غافل از اينكه اين«فتنه»ريشه
كن
نگرديد.زيرا اين گونه مجازاتها از بين بردن«معلول»است
نه«علت»،به
اصطلاح
مبارزه بر ضد بزهكار است نه جرم!!ريشه فتنه نابسامانى اجتماع و
اختلاف طبقاتى و احتكار ثروت و مقام،در دست طبقه خاص و محروميت
اكثريت قاطع مردم و مفاسد ديگرى بود و او با كمك سرنيزه و فشار
مىخواست تا مردم،خود را راضى جلوه دهند.
«ادوارد
براون»،در
مورد
نسبت عدالت كه به انوشيروان مىدهند،مىنويسد:«اقدامات
شديدى كه بر ضد«زنادقه»به
عمل آورد و موافقت و ستايش مؤبدان مجوس را جلب كرد و تواريخ ملى
نيز به دست همين مؤبدان تنظيم شد...»
(12)
در همين تواريخ رسمى،انوشيروان، پادشاهى نمونهى عدل و انسانيت
معرفى شده است،حكاياتى نقل كردهاند از قبيل اينكه: زنجيرى در
بيرون بارگاه شاهى آويخته بود،تا مظلومان دستبر آن زنند و با صداى
زنگ،شاه را به داورى فراخوانند.
(13)
شگفتا!در اين مدت
طولانى،هيچ مظلومى جز الاغ پيرى،اين زنگ را به صدا درنياورد. البته
معلوم است،الاغ،جرم شهامت و جرئتخود را نمىدانسته و گرنه هرگز به
سيم عدالت نزديك نمىشد.
و نيز مىگويند:«سلطان
روم،سفيرى به جانب سلطان عجم،انوشيروان مىفرستد.چون چشم سفير،بر
عظمتسلطان عجم و بزرگى طاق كسرى مىافتد،مىبيند سلطان بر سرير
نشسته و ملوك در خدمت او حاضرند،نگاهى به اطراف ايوان
مىاندازد،ايوان را خيلى با شكوه مىبيند،در اطراف ايوان اعوجاج و
كجى است.از درباريان جريان را مىپرسد،به او مىگويند:اين كجى را
كه ملاحظه مىكنى،براى اين است كه در اين جا خانه پيرزنى بود كه
شاه خواست آن را بخرد و داخل ايوان نمايد.آن زن حاضر به فروش نشد،
انوشيروان هم او را مجبور نكرد.لذا خانه آن پيرزن باعث اعوجاج و
كجى اين ايوان گرديد.آن سفير قسم خورد كهاين كجى بهتر از راستى
است.
(14)
واقعا شگفت انگيز است كسى
كه مىخواهد همچو بنا و ايوان با شكوهى بسازد آيا قبلا نقشه آن را
تهيه نمىكند و بدون نقشه و زمين كافى اقدام به ساختن چنين
ساختمانى مىكند؟!و در نتيجه كاخ به صورت بناى كج درمىآيد،آيا اين
مطلب باور كردنى است؟
بعيد نيست اين نوع
داستانها را درباريان و موبدان،به پاس خدمات گرانبهائى كه خسرو با
نابود كردن مزدكيان به آنها كرده،به نفع خسرو جعل كرده باشند.
به قول مؤلف كتاب«ايران
و
اسلام»،از
اينها عجيبتر اين است كه برخى براى آنكه دالت او را شرعى و مستند
جلوه
دهند،ناچار احاديثى از زبان رسول گرامى و پيشوايان اسلام در اين
باب ساختهاند.مانند آن حديث معروف«ولدت
في زمن الملك العادل»
(15)
«من
در زمان شاه دادگر چشم به جهان گشودم»پيامبر
افتخار مىكند كه در زمان پادشاه
عادل انوشيروان به دنيا آمده است،غافل از اينكه عدالت او چه ربطى
به پيامبر دارد.
در خبر ديگر آمده
است:على«ع»به
مدائن تشريف آورد و در ايوان كسرى فرود آمد،و انوشيروان را زنده
كرد و از حال او پرسيد،او به امير مؤمنان خبر داد به خاطر كفر خود
از بهشت محروم است،ولى به جهت عدل در جهنم هم معذب نيست
(16)
.اكنون ببينيم ساسانيان چه ظلمهائى مىكردند؟
پردهاى از
جنايتخسروپرويز
يكى ديگر از كارهاى
ظالمانه و ديوانهوار او رفتار با بزرگمهر معروف بود،كه در دربار
انوشيروان سيزده سال خدمت كرد و باعثحسن شهرت او شد،تا سرانجام
خسرو پرويز او را به زندان افكند.وى نامهاى به بزرگمهر در زندان
چنين نوشت:«بهره
دانش و خردمندى تو اين شد
كه تو را كشتنى ساخت».بزرگمهر
در پاسخ نوشت:«تا
بختيار من بود از خرد خود بهره
مىبردم،اكنون كه نيست از شكيبائى خود بهرهمند مىگردم. اگر
نيكوكارى بسيارى از دست من رفته از بدكارىهاى بسيار،نيز آسوده
شدهام. اگر منصب وزارت از من سلب شده است،رنجستمكارى آن نيز از
من دست كشيده،پس مرا چه باك است؟»
تا اين نامه به دستخسرو
پرويز رسيد،فرمان داد بينى و لبهاى بزرگمهر را ببرند. هنگامى كه
اين فرمان را به او گفتند،پاسخ داد:آرى لبهاى من بيش از اين سزاوار
است.خسرو گفت از چه رو؟گفت از آن رو كه نزد خاص و عام تو را به
صفاتى ستودم كه داراى آن نبودى و دلهاى رميده را رو به تو نمودم،و
خوبىهائى از تو پخش كردم كه تو سزاوار آن نبودى.اى بدكارترين
خسروان،با آنكه يقين بر پاكى و نيكى من داشتى،مرا به گمان بد
مىخواهى بكشى؟پس كه را به دادگرى تو اميدى تواند بود و به گفته تو
دل تواند بست؟
خسرو پرويز،از اين سخن
برآشفت و فرمان داد بزرگمهر را گردن زدند.
(17)
مؤلف كتاب«تاريخ
اجتماعى
ايران»،كه
خود از پيشتازان ناسيوناليسم است، آنجا كه از علل انحطاط و آشفتگى
و
نابسامانى عصر ساسانى سخن مىگويد،حق انحصارى آموزش و پرورش را
براى طبقات ممتاز چنين ترسيم مىكند:
«...در
اين دوره،تعليم و
تربيت و فراگرفتن علوم متداول،انحصار به مؤبدزادگان و نجيب زادگان
داشته و اكثريت نزديك به اتفاق فرزندان ايران،از آن محروم
بودهاند».
(18)
آرى اين سنت جاهلى،بقدرى
در نظر ساسانيان اهميت داشت،كهنمىخواستند به هيچ عنوانى از زير
بار آن شانه خالى كنند.
از اين رو،به خاطر تامين
هوسهاى خام و نابجاى اين اقليت ناز پرورده، اكثريت مردم ايران از
حق تحصيل علم و ساير حقوق اجتماعى محروم بودند.
داورى تاريخ درباره
پادشاهان ساسانى
حكمرانان ساسانى غالب و در
حكومتخود،سياستخشنى پيش گرفته و به زور شمشير مىخواستند مردم را
مطيع خود سازند.
مالياتهاى بسيار سنگين و
كمرشكن از مردم مىگرفتند،از اين نظر مردم ايران عموما ناراضى
بودند ولى از بيم جان خود نمىتوانستند،سخنى بگويند.حتى مردمان
مطلع و اشخاص كاردان نيز در دربار ساسانيان ارزشى نداشت.
زمامداران ساسانى،بقدرى
مستبد و خودراى بودند كه هيچ كس قدرت اظهار نظر در هيچ كارى نداشت.
تاريخ،با اينكه هميشه به
وسيله صاحبان قدرت و زور تحريف مىشود،ولى بساط ظلم آنچنان گسترده
بود كه در گوشه و كنار تاريخ از ظلم و بىدادگرى ستمگران،
داستانهايى نقل كردهاند.
قساوت قلب خسرو پرويز به
حدى بود كه ثعالبى مىنويسد:خسرو را گفتند:كه فلان حكمران را به
درگاه خوانديم تعلل ورزيد،پادشاه بلافاصله امر كرد كه اگر آمدن او
پيش ما به تمام بدن دشوار است،ما به جزئى از تن او اكتفا
مىكنيم،تا كار بر او آسانتر شود.بگوييد:فقط سر او را به درگاه ما
بفرستند
(19)
!
آشفتگى در حكومت
ساسانى
در اواخر دوران
ساسانيان،چيزى كه نبايد از ذكر آن غافل شد،موضوع آشفتگى حكومت،
رواج خودكامگى،و دسيسه بازى و هرج و مرج در رژيم دولتساسانى بود.
شاهزادگان،اعيان و اشراف و
سرداران سپاه به جان هم افتاده بودند و هر دسته، شاهزادهاى را
برمىگزيد و دسته ديگر او را از ميان بر مىداشت و كسى ديگر را
انتخاب مىكرد.
هنگامى كه مسلمانان عرب،به
فكر تصرف ايران افتادند،خاندان سلطنتى ساسانى به منتهى درجه ضعف
رسيده و گرفتار نفاق شده بودند.
در مدت چهار سال از موقع
كشته شدن خسرو پرويز،و جلوس«شيرويه»،تا
جلوس آخرين پادشاه
ساسانى«يزدگرد»،عدهاى
كه شماره آنها را از شش تا چهارده تن نوشتهاند بر تخت
پادشاهى تكيه زده بودند.
بدين ترتيب در مدت چهار
سال،چهارده بار يا كمتر،سلطنت ايران دستبه دست گشته بود.معلوم است
در مملكتى كه در مدت 4 سال 14 بار،كودتا شود و هر بار يكى را بكشند
و ديگرى را به جاى او بنشانند،آن مملكتبه چه وضعى در مىآيد.
هر زمامدارى كه روى كار
مىآمد،كسانى كه مدعى سلطنتبودند همه آنها را از بين مىبرد،و
براى هموار ساختن سلطنتبراى خود چه كارهائى كه انجام
نمىدادند!پدر پسر را مىكشت و پسر پدر خود را نابود مىكرد،برادر
برادران خود را از بين مىبرد.
«شيرويه»،براى
رسيدن به
سلطنت پدر خود را كشت
(20)
و چهل نفر از پسران خسرو پرويز،يعنى برادران خود را نابود كرد.
(21)
«شهربراز»،از
هر كس كه
مطمئن نبود او را كشت.سرانجام تمام كسانى به سلطنت رسيده
بودند،همه،چه مرد و چه زن و چه بزرگ و چه كوچك،نزديكان خود يعنى
شاهزادگان ساسانى را از بين مىبردند تا كسى مدعى سلطنت نباشد.
خلاصه،در دوران ساسانى،كار
هرج و مرج چنان بالا گرفته بود كه كودكانو زنان را بر تخت
مىنشاندند و پس از چند هفته مىكشتند و ديگرى را بجاى او
مىنشاندند.
بدين
سان،دولتساسانى،عليرغم شكوه و جلوه ظاهرى كه داشت،بسختى،روى به
پستى و پريشانى و نابودى مىرفت.
آشفتگى اوضاع ايران ساسانى
از نظر مذهب
مهمترين سبب آشفتگى اوضاع
ايران در دوره ساسانيان،تشتت و اختلاف آراء دينى بوده است.
سر سلسله ساسانيان،«اردشير
بابكان»چون
خود مؤبدزاده بوده و به يارى روحانيان دين زرتشت،به سلطنت رسيده
بود،لذا به هر وسيلهاى كه بود،دين نياكان خود را در ايران انتشار
مىداد.
در زمان ساسانيان،دين رسمى
و عمومى ملت ايران،آئين زردشتى بود و چون لطنتساسانيان با
پشتيبانى مؤبدان صورت گرفته بود،از اين جهت روحانيان زردشتى،از طرف
دربار ساسانى كاملا حمايت مىشدند.سرانجام روحانيان زردشتى در عهد
ساسانى مقتدرترين طبقهى ايران را تشكيل مىدادند.
حكمرانان ساسانى هميشه دست
نشانده مؤبدان بودند و اگر يكى از آنان از روحانيان اطاعت
نمىكرد،با مخالفتسرسخت آنان روبرو مىشد.از اين رو،پادشاهان
ساسانى بيش از هر طبقه به روحانيان توجه داشتند و در نتيجه حمايت و
طرفدارى ساسانيان از مؤبدان،شماره آنها روز به روز به فزونى
مىرفت.
ساسانيان،براى تحكيم
سلطنتخود،از وجود روحانيون بيشتر استفاده مىكردند و در اطراف و
اكناف مملكت پهناور ايران،آتشكدههاى مفصلى بر پا نموده و در هر
آتشكده تعداد زيادى مؤبد،جاى داده بودند.
مىنويسند:خسرو
پرويز،آتشكدهاى ساخت و 12 هزار«هيربد»در
آنجا گماشت كه سرود مذهبى و نماز بخوانند
(22)
.بدين ترتيب،دين زردشتى،آئين دربارى بود.مؤبدان با تمام قدرت خود
مىكوشيدند كه طبقات محروم و زحمتكش جامعه را آرام نگه دارند و
طورى كنند كه مردم بدبختيهاى خود را حس نكنند.
فشار و اختيارات نامحدود
مؤبدان،مردم را از آئين زردشتى گريزان مىساخت.و توده مردم
مىخواستند،دينى غير از دين اشراف،براى خود بيابند.
مؤلف«تاريخ
اجتماعى
ايران»مىنويسد:«...ناچار
مردم ايران از فشار اشراف و موبدان مىكوشيدند كه از
زير بار گران اين ناملايمات خود را بيرون آورند.به همين جهت در
مقابل طريقه رسمى«مزديستى
زرتشتى»،كه
مذهب دولت و دربار بود و به آن«بهدين»مىگفتند،دو
طريقهى ديگر در ميان زرتشتيان،پيدا شده بود...»
(23)
آرى،در نتيجه فشار و سخت
گيريهاى اشراف و مؤبدان بود كه در ايران ساسانى مذاهب مختلف،يكى
بعد از ديگرى پيدا مىشد.«مزدك»و
پيش از او«مانى»
(24)
،براى آنكه تحولى در اوضاع روحانى و دينى پديد آورند،خود كوشش
كردند اما نتيجهيى نگرفتند.
در حدود سال 497 ميلادى
بود كه«مزدك»قيام
كرد.لغو مالكيت انحصارى و نسخ رسم چند همسرى و تشكيل حرمسرا
را،در سرلوحه برنامه اصلاحى خود قرار داد.وقتى طبقات محروم از اين
برنامه اطلاع پيدا كردند،پروانهوار به گرد او هجوم آوردند و به
رهبرى«مزدك»،انقلاب
بزرگى به
راه انداختند.اين قيامها و جنبشها براى آن بود كه مردم به حق
مشروع خداداد خود برسند.سرانجام كار«مزدك»،با
مقاومت روحانيان و مخالفتسپاهيان مواجه شد و موجب
فتنه و تباهى اوضاع ايران گشت.
و همچنين در اواخر عهد
ساسانى،آئين زردشتى كاملا حقيقتخود را از دست داده بود. كار مقدس
شمردن آتش به جائى رسيده بود،كه پتك زدن به آهنگداخته را كه در
پرتو مجاورت با آتش،طبيعت آن را به خود گرفته،ناروا مىدانستند.و
اصول و عقايد زردشت را بيشتر خرافات و افسانهها تشكيل مىداد و در
اين دوره حقايق اين دين، جاى خود را به يك مشتشعائر پوچ و بىروح
و بيهودهاى داده بود كه مؤبدان پيوسته براى تقويتخود بر تشريفات
آن مىافزودند.افسانهها و خرافات دور از عقل،به اندازهاى در اين
دين راه يافته بود كه حتى خود روحانيان را نيز نگران مىساخت.و در
بين مؤبدان هم كسانى بودند كه از اول،بى مغزى شعائر و عقايد زردشتى
را فهميده بودند و از زير بار آنها شانه خالى مىكردند.
از طرف ديگر،از زمان
انوشيروان به بعد،راه تفكر در ايران باز شده بود و در نتيجه نفوذ
فرهنگ يونانى و هندى و همچنين،تماس عقايد زردشتى با عقايد مسيحيت و
مذهبهاى ديگر،بيش از پيش اين امر را تقويت نمود و سبب بيدارى مردم
ايران مىگشت و لذا بيشتر از هر وقت ديگر،از خرافات و مطالب واهى و
بىاساس آئين زردشتى رنج مىبردند.
بالاخره،فسادى كه در جامعه
روحانيت زرتشتى پديد آمده بود و خرافات و افسانههاى دور از عقل و
خرد كه در آئين زردشتى راه يافته بود،همه سبب تشتت و اختلاف در
عقايد و آراء ملت ايران گشت.با بروز اين اختلاف و شيوع مذاهب
گوناگون،روح شك و ترديد در بين طبقه متفكر پديد آمد و از ايشان نيز
رفته رفته به ديگران سرايت نمود.در نتيجه توده مردم ايمان قطعى و
اعتقاد كاملى كه قبلا داشتند،به كلى از دست دادند.
بدين ترتيب،هرج و مرج و
بىدينى و لااباليگرى سراسر ايران را فرا گرفت. چنانكه«برزويه»،طبيب
معروف عهد
ساسانى،نمونه كاملى از اختلاف عقايد و آشفتگى اوضاع ايران ساسانى
را در مقدمه«كليله
و دمنه»ترسيم
نموده است.
جنگهاى ايران و روم
«بزرگمهر»،كه
مردى مدبر و
هوشيار بود و در راس دستگاه انوشيروان قرار داشت.وى با تدبير كامل
و تجربيات خود،در بسيارى از اوقات كشور ايران را ازخطرات بزرگ نجات
مىداد،ولى گاهى بازيگران و سخن چينان،روابط وى را با انوشيروان
تيره مىكردند و او را بر ضد وى تحريك نموده،حكم توقيف او را صادر
مىنمودند.
همين،فتنه جويان،ذهن
انوشيروان را نسبتبه امپراطور روم مشوب كردند،و او را تحريك كردند
كه براى گسترش مرزهاى كشور و تضعيف رقيب خطرناك خود،«پيمان
صلح جاويد»را
ناديده بگيرد و به روميان
حمله كند.بالاخره،آتش جنگ شعلهور شد و در مدت نسبتا كوتاهى
سربازان ايران،سوريه را فتح كردند و انطاكيه را آتش زدند و آسياى
صغير را تاراج نمودند.پس از بيستسال جنگ و خونريزى،هر دو سپاه
قدرت و امكانات خود را از دست دادند،و پس از تلفات زياد،دو مرتبه
پيمان صلح بستند،و مرزهاى خود را مانند سابق معين نمودند به اين
شرط كه دولت«روم»،سالى
معادل بيست هزار دينار به دولت ايران بپردازد.
ناگفته پيدا استيك چنين
جنگهاى طولانى،آن هم در نقاط دور از مركز،تا چه اندازه بر ثروت و
صنعتيك ملت،ضرباتى سنگين وارد مىسازد.مرمت آثار يك چنين جنگ
طولانى، با در نظر گرفتن وسائل آن روز به زودى ممكن نبود.اين جنگ و
تاخت و تاز،مقدمات سقوط حتمى دولت ايران را فراهم آورد.
هنوز لطمههاى اين جنگ
جبران نشده بود كه بار دگر جنگ هفتسالهاى آغاز گرديد.«تى
باريوس»،امپراطور
روم،پس از آنكه بر اورنگ سلطنت تكيه زد،به منظور انتقام با حملات
شديد خود استقلال ايران را تهديد نمود.هنوز وضع دو سپاه روشن نگشته
بود كه انوشيروان از جهان رفت و پسر او«خسرو
پرويز»،زمام
امور را به دست گرفت.وى نيز در سال 614 ميلادى،هنههائى
به دست آورد و مجددا به روميان تاخت،و در اولين حمله،شام و فلسطين
و آفريقا را فتح كرد،و«اورشليم»را
غارت نمود،و كليساى قيامت و مزار مسيح را آتش زد و شهرها را
ويران ساخت و پس از ريخته شدن خون نود هزار مسيحى،جنگ به نفع
ايرانيان پايان پذيرفت.
در چنين موقع كه جهان
متمدن آن روز در آتش جنگ و بيدادگرىمىسوخت،پيامبر اسلام، در سال
610،مبعوث به رسالت گرديد و نداى جانفزاى توحيد را به گوش عالميان
رساند و مردم را به صلح و صفا و نظم و آرامش دعوت نمود.مغلوب شدن
روميان خداپرست،به دست ملل آتش پرست،سبب شد كه بت پرستان مكه اين
شكست را به فال نيك بگيرند،و با خود بگويند ما هم به اين نزديكى
خداپرستان(مسلمانان)را سركوب خواهيم ساخت، مسلمانان از شنيدن اين
خبر سخت نگران شدند.
پيامبر اسلام«ص»منتظر
وحى الهى بود،تا اينكه آيهاى به مضمون ياد شده در زير نازل گرديد:«روميان
در
سرزمينى نزديكى عربستان شكستخوردند،ولى آنان بالاخره پس از چند
سالى پيروز خواهند شد»
(25)
.
پيشگوئى قرآن،درباره
روميان در سال 627 ميلادى تحقق پذيرفت،و«هرقل»با
يك حمله«نينوا»را
گرفت.هر دو
رقيب آخرين دقايق عمر خود را مىگذراندند،و در صدد تجديد نيرو
بودند،ولى چون اراده حتمى ايزد يكتا بر اين تعلق گرفته بود،كه اين
دو سرزمين با نور يكتا پرستى روشن گردد،و روح افسرده ايرانيان و
روميان با نسيم روح افزاى اسلام زنده شود.چيزى نگذشت كه خسرو
پرويز،به دست فرزند خود شيرويه كشته شد،و فرزند نيز پس از هشت ماه
از مرگ پدر،درگذشت.در اين دوران،آنچنان هرج و مرج ايران را فرا
گرفت كه پس از شيرويه در مدت چهار سال،زمامداران متعددى در ميان
آنها حكومت كردند،كه چهار نفر آنها زن بود،تا اينكه سپاه اسلام، با
حملات خود به اين اوضاع خاتمه داد و اين كشمكشهاى پنجاه ساله به
پيشرفت فتوحات اسلامى كمك شايان كرد.
پىنوشتها:
1.
«تاريخ
علوم و ادبيات
در ايران»،دكتر
صفا/3-4،و«ايران
در زمان ساسانيان»،
كريستن سن/267.
2 و 3 و 4.
«پيامبر»،رهنما،ج
1/42-43 محمد تقى خان حكيم«معتمد
السلطان»،در
كتاب گنج دانش،به
مناسبت تحقيق درباره ايوان كسرى قالى نگارستان را بطور دقيق ترسيم
كرده است.
5.
«سنى
ملوك الارض و
الانبياء»/420.
6.
«تاريخ
طبرى»،به
نقل
كريستن سن/327.
7.
«تاريخ
اجتماعى
ايران»،ج
2/6-24.
8.
«لما
ذا خسر العالم
بانحطاط المسلمين»/70-71
9.
«ايران
فى عهد
الساسانيين»/424.
10.
«مروج
الذهب»،ج
1/263-264.
11.
«تاريخ
اجتماعى
ايران»/618.
12.
«تاريخ
ادبى ايران»،ج
1/246.
13.
«تاريخ
اجتماعى
ايران»،ج
1/618.
13.
«مروج
الذهب»،ج
1/264.
14. همان مدرك.
15. در اين باره به
كتابهاى:«تذكرة
الموضوعات»،«اللئالى
الموضوعه»،سيوطى،و
نيز«مجمع
الزوائد
هيتمى»مراجعه
فرمائيد.
17. اين داستان را
فردوسى،در شاهنامه،در وقايع انوشيروان به مناسبت جنگ ايران و روم
آورده است.«شاهنامه»،ج
6/260-257،و همچنين دكتر صاحب الزمانى در كتاب«ديباچهاى
بر
رهبرى»،بطور
جالبى اين داستان را تجزيه و تحليل نموده است.«به
ديباچهاى بر
رهبرى»/258-262
و نيز«گزارش
نامه ايران»،مهديقلى
خان هدايت/232 مراجعه بفرمائيد.
18.
«تاريخ
اجتماعى
ايران»،ج
2/26.
19.
«ايران
در زمان
ساسانيان»/318.
20.
«مروج
الذهب»،ج
1/281.
21.
«تاريخ
اجتماعى
ايران»،ج
2/15-19.
22.
«تاريخ
تمدن
ساسانى»،ج
1/1.
23.
«تاريخ
اجتماعى
ايران»،ج
2/20.
24. مذهب مانى،آئين زرتشت آميخته
با مسيحيگرى بود،و از دو مسلك بومى و بيگانه،مسلكى را اختراع نمود.
25. الم،غلبت الروم في
ادنى الارض و هم من بعد غلبهم سيغلبون ،سوره روم،آيه 1.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
جهان
در عصر بعثت>
روم
وضع عمومى
روم مقارن ظهور اسلام
كتاب: فروغ ابديت، ج 1، ص
69
نويسنده: جعفر سبحانى
روم آن روز،دست كمى از
رقيب خود،«ايران»نداشت
جنگهاى داخلى،و ستيزههاى خارجى كه دائما با ايران،بر سر«ارمنستان»و
غيره داشت،مردم آنجا را براى پذيرش يك انقلاب جديد آماده
مىساخت.اختلافات مذهبى،بيش از هر چيز در توسعه اين اختلافات دخالت
داشت.در ميان بت پرستان و مسيحيان شعله جنگ خاموش نمىشد، هنگامى
كه رجال كليسا حكومت را به دست گرفتند،رقباى خود را سخت تحت فشار
نهاده، و اين خود به ايجاد يك اقليت ناراضى كمك مىكرد،و عامل
بزرگى را كه براى پذيرش دين اسلام و استقبالگرم ملت روم،از اين
نهضت،مىتوان شمرد،محروميت دستههاى مختلف در اثر خشونت رجال كليسا
بود.اختلاف كشيشان از يك طرف،و مسلكهاى گوناگون مذهبى از طرف
ديگر،روز بروز از سطوت و قدرت امپراطورى روم مىكاست.
گذشته از اينها پيوسته
سفيد پوستان و زردپوستان طرف شمال و مشرق،در نظر داشتند كه نقاط
حاصل خيز اروپا را به دست آورند،و گهگاه در تصادمات،خسارتهاى
هنگفتى به يكديگر وارد مىكردند و اين خود سبب شد كه امپراطورى
روم،دو نيمه شده و به دو بلوك شرقى و غربى تقسيم گرديد.تاريخ
نويسان معتقدند كه:اوضاع سياسى و اجتماعى و مالى روم،در قرن
ششم،بسيار آشفته بود.حتى تفوق روم بر ايران را گواه قدرت نظامى وى
نمىدانند،بلكه معتقدند كه شكست ايران،معلول بىنظمى دستگاه حاكمه
ايران بوده است.اين دو كشور كه تاج سيادت و سياست جهان را بر سر
نهاده بودند،در عصر طلوع اسلام با يك وضع هرج و مرج به سر
مىبردند.بديهى است كه اين اوضاع يك آمادگى و تشنگى فوق
العادهاى،براى پذيرش يك آئين صحيح،كه به اوضاع زندگى آنها سر و
سامانى مىبخشد،ايجاد مىنمايد.
بحثهاى موسمى در روم
در برخى از كشورها جمعى بى
كار و هوسران،يك سلسله مسائل پوچ و بىمعنى را به منظورهاى غير
صحيح،مطرح مىسازند و عمر گرانبهاى مردم را هدر مىدهند.ما براى
اين مطلب،نمونه و گواههاى زيادى در بسيارى از كشورهاى مشرق زمين
داريم،كه فعلا مجال بحث آن نيست.اتفاقا روم آن روز بيش از
همه،گرفتار اين نوع مسائل بود.مثلا امپراطوران روم و رجال سياسى،بر
اثر پيروى از برخى از دستگاههاى مذهبى معتقد بودند كه:مسيح،دو
طبيعت و دو مشيت دارد،ولى برخى از مسيحيان«يعقوبى»قائل
بودند كه وى فقط يك طبيعت و يك مشيت
دارد.همين مسئله بىاساس، لطمه شديدى بر استقلال و هماهنگى روم زد
و شكاف عميقى در ميان آنان ايجاد كرد به طورى كه دستگاه حاكمه
مجبور بود از عقائد خود دفاع كند و براى همين جهت مخالفان را سخت
تحت تعقيب قرار داد و همين فشار و انزجار روحى سبب شد كه برخى به
دولت ايران پناه برند،و هم اينها بودند كه در برخورد با سپاه اسلام
سنگرها را خالى نمودند،و با آغوش باز سپاه اسلام را استقبال كردند.
روم آن روز،درست مانند
قرون وسطاى اروپا بود كه«فلاماريون»،ستارهشناس
معروف، داستان زير را پيرامون
سطح فرهنگ اروپا در قرون وسطى شرح مىدهد.كتاب«مجموعه
لاهوتيه»،مظهر
كامل
حكمت«اسكولاستيك»،در
قرون وسطى بود،و چهار صد سال به عنوان يك كتاب رسمى در
اروپا تدريس مىشد.قسمتى از آن كتاب تحت اين عنوان بحث مىكند:آيا
چند فرشته ممكن است در نوك سوزن جاى گيرد؟و يا از مردمك چشم چپ پدر
جاويدانى تا مردمك چشم راست وى،چند فرسنك است؟!
روم واژگون بخت،در عين
اينكه آن همه ستيزههاى خارجى گريبانگيرش بود،سيل اختلافات داخلى
كه اكثر به رنگ مذهب جلوه مىكرد،هر روز كشور را به لب پرتگاه
نزديك مىساخت.يهود كه يك ملتشرور و دسيسه باز بودند،چون ديدند كه
فشار امپراطور مسيحى روم از حد گذشت،نقشههائى براى برانداختن دولت
روم كشيدند و يك بار هم شهر«انطاكيه»را
تصرف نمودند،و گوش و
بينى و لب اسقف بزرگ شهر را بريدند. حكومت روم به منظور انتقام،پس
از مدتى يهوديان«انطاكيه»را
قتل عام كرد.اين كشت و كشتار بىرحمانه،ميان دو ملتيهود و
نصارى در روم چند بار تكرار شد،و گاهى موج كينهجوئى به خارج از
كشور نيز سرايت مىكرد.مثلا يهوديان،يك مرتبه هشتاد هزار مسيحى را
از ايران خريدند و به منظور انتقام از مسيحيان،مانند گوسفند سر
بريدند.
اين جاست كه خواننده گرامى
مىتواند دورنماى تاريك و پر هرج و مرج جهان معاصر با طلوع اسلام
را مشاهده كند و اعتراف نمايد كه اين تعاليم عالى نجات بخش،از آن
محيط ظلمت زده،زائيده فكر بشر نيست،و اين نسيم فرح بخش وحدت و
اتفاق و آهنگ صلح و صفا كه هدف آئين اسلام است،سرچشمهاى جز غيب
ندارد.چطور مىتوان گفت اسلامى كه حتى به حيوانات حق حيات
داده،مولود چنين محيط خون آشام است.
اسلام،تمام اين بحثهاى
بىاساس را در باره اراده و مشيت عيسى«ع»از
بين برد، و در شناسائى مسيح چنين
فرمود:
«مسيح
فرزند مريم پيامبرى
بيش نبود كه پيش از وى پيامبران آمده بودند،و مادر وى زن پاكدامن و
راستگوئى بود،در عين حال هر دو غذا مىخوردند و بشربودند»
(1)
.
اين آيه،بسيارى از
مباحثبيهوده رجال كليسا را درباره روح و خون و هويت عيسى خاتمه
داد.چنانكه با تعاليم عالى و زنده كردن ملكات فاضله،بشر را از
ماجراجوئى و خونريزى بازداشت.
پىنوشتها:
1. ما المسيح بن مريم الا
رسول قد خلت من قبله الرسل و امه صديقة كانا ياكلان
الطعام.(مائده-آيه 75).
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
جهان
در عصر بعثت>
شبهجزيره عربستان>
جغرافيا>
نژاد
نژاد عرب ساكن جزيرة العرب
عربهاى ساكن
جزيرة العرب قبل از اسلام عمدتا به دو دسته تقسيم ميشوند:
الف-عربهاى
بومى و به اصطلاح اهل تاريخ عرب
«مستعربه»كه
خود را از دودمان حضرت اسماعيل عليه السلام ميدانند و به آنها«عدنانيون»گويند،و
اينان عموما در همان
منطقه حجاز و
نجد و اطراف مكه و صحراهاى شمالى سكونت داشتهاند...
ب-عرب يمن كه
همان قبائل«حمير»هستند
كه به آنها عرب«عاربة»و
عرب جنوبى هم ميگفتند،و اينان
نسبشان به«يعرب
بن قحطان»و
حضرت هود عليه السلام ميرسد و به ايناننيز«قحطانيون»گويند،و
بگفته برخى از اهل تاريخ قحطان ازفرزندان نوح عليه السلام بود كه
از بابل به يمن آمده و در آنجا بهسلطنت رسيده و فرزندان وى،پس از
او بسلطنتيمن برگزيدهشده و حكومتحميريان و سبائيان را در آنجا
تشكيل دادند،كهقرنها در يمن حكومت كردند و تمدنهائى بوجود آوردند
كهاجمالى از آنرا ذيلا خواهيد خواند.
و علت اينكه
آثار عرب يمن از نظر تمدن و تاريخ بيشتر ازعرب حجاز ثبتشده وضع
جغرافيائى و آب و هواى عربستانبوده،زيرا منطقه يمن بخاطر آب و
هواى مناسب و وجود آب ومرتع در قديم محل سكونت و توقف مردم و موجب
ايجاد شهرها وزندگى و ايجاد تمدن و آبادى بوده است،و ما نيز
بحثخود را ازهمان قوم سبا كه در قرآن كريم نامشان آمده شروع
ميكنيم:
قرآن كريم
درباره قوم سبا-كه بزرگترين حكومت را درجنوب شبه جزيره عربستان
يعنى كشور يمن تشكيل دادند و حكومت آنان چنانچه نقل شده تا سال 115
قبل از ميلاد امتداديافت-چنين گويد:
لقد كان لسبا
فى مسكنهم آية جنتان عن يمين و شمال كلوا منرزق ربكم و اشكروا له
بلدة طيبة و رب غفور×فاعرضوا فارسلنا عليهمسيل العرم و بدلناهم
بجنتيهم جنتين ذواتى اكل خمط و اثل و شىءمن سدر قليل ذلك جزيناهم
بما كفروا و هل نجازى الا الكفور×وجعلنا بينهم و بين القرى التى
باركنا فيها قرى ظاهرة و
قدرنا فيها السيرسيروا فيها ليالى و اياما آمنين×فقالوا ربنا باعد
بين اسفارنا و ظلمواانفسهم فجعلناهم احاديث و مزقناهم كل ممزق ان
فى ذلك لآياتلكل صبار شكور
(1)
.
يعنى-مردم سا
را در جايگاهشان برهانى بود:دو باغستان از راست وچپ(بدانها گفته
شد)بخوريد از روزى پروردگارتان و سپاسگزارى وشكر وى را بجا آريد،كه
شهرى پاكيزه و پروردگارى آمرزنده داريد:
ولى آنها(از
اطاعتحق و سپاسگزارى او)روى گرداندند و ما نيز سيلىسختبر آنها
فرستاديم،و دو باغستان(پر نعمت)آنها را بدو باغستانتبديل كرديم كه
بار درختانش ميوه تلخ و شوره گز و اندكى سدر بود،و اينكيفر ما
بدانجهتبود كه كفران نعمت كردند،و آيا ما جز كفران پيشه راكيفر
كنيم؟و ميان آنها و دهكدههاى ديگرى كه در آنها بركت داديم
دهكدههاى ديگرى قرار داديم و در آنها مسيرهائى براى رفت و
آمدشانمعين كرديم و بدانها گفتيم:در آنها شبها و روزها با ايمنى
راه برويد،وآنها گفتند:پروردگارا ميان منزلگاههاى ما فاصله انداز و
به خويشتنستم كردند،و ما آنها را موضوع قصهها(و عبرت ديگران)قرار
داديم و تار ومارشان كرديم،كه در اين داستان براى هر صبر پيشه و
سپاسگزارىنشانهها و عبرتهائى است.
بگفته مورخان
پادشاهان سبا حدود سال 850 قبل ازميلاد دولتى در يمن تشكيل دادند
كه متجاوز از ششصد سالحكومتشان طول كشيد.و از آثار و كشفياتى كه
اخيرا بدستآمده و اكنون در موزههاى اروپا نمونههاى آن موجود است
معلومشده كه مردم سبا از عاليترين تمدنها برخوردار بودهاند،و
درساختن ظروف طلا و نقره و بناهاى مجلل،و آبادى و تزيينشهرها
مهارتى كامل داشتهاند.
از كارهاى مهم
پادشاهان سبا كه با نبودن وسائل امروزىانجام دادهاند ساختن سد«مارب»است،و
مارب
نام شهرىبوده كه سلاطين سبا آنجا را پايتختخود قرار داده بودند.
اين شهر در
دامنه درهاى قرار داشته كه بالاى آن دره را كوههائى بزرگ تشكيل
ميدهد و در ميان آن دره تنگهاىكوهستانى وجود دارد و دو طرف آن
تنگه دو كوه معروف بكوه«بلق»است
كه فاصله آنها ششصد قدم ميباشد.
خاك يمن پهناور
و حاصلخيز بود ولى مانند ساير نقاطعربستان آب در آنجا فراوان نبود
و رودخانههاى مهمى نيزنداشت، گاهگاهى در اثر بارانهاى فصلى سيلى
برميخاست و درميان دشت پهناور بهدر ميرفت،از اينرو مردم يمن بفكر
ساختنسد افتادند تا آبهاى زيادى باران را در پشت آن سدها
ذخيرهكنند و در فصل تابستان از آنها استفاده نمايند.و روى اين
فكر-بگفته برخى-سدهاى بسيارى ساختند كه مهمترين آنها سدمارب بود و
سد مزبور را در ميان فاصله دو
كوه«بلق»زدند.وروى
اصول هندسى در دو طرف آن دريچههائى براى
استفاده ازآب سد قرار دادند و در اوقات لازم ميتوانستند بوسيله آن
دريچههاآب را كم و زياد كنند.
طول اين
سد-بگفته مورخين-در حدود هشتصد قدم بوده،وعرض آن حدود پنجاه قدم.
در اثر بستن
اين سد دو طرف آن بيابان بشهرهاى سرسبزىكه بگفته بعضى مجموعا
سيزده شهر بود و مزارع و باغات پر ميوهتبديل شد،و آن ريگهاى سوزان
بباغ جنان مبدل گشت،و دربارهتوصيف آن شهرها و فراوانى نعمت آنها
سخنها گفتهاند: بگفته برخى كسى كه در آن باغها قدم ميگذارد
درختانميوهدار آن بحدى بود كه تا ده روز راه،رنگ آفتاب را
نميديد،واين راه بسيار را در زير سايه درختان خرم و پر ميوه طى
ميكرد.
و برخى گفتهاند:زنها
زنبيلها را روى سر ميگذاردند و چونچند قدم از زير درختان ميگذشتند
زنبيلهاشان پر از ميوه ميشد.
(2)
بهر صورت در
اثر بستن آن سدها از هواى لطيف و ميوههاىفراوان و آبهاى روان و
ساير نعمتهاى بيحساب آنجا استفادهميكردند.
و البته
سزاوار چنان بود كه مردم سبا در برابر آنهمه نعمتبيكران كه خدا به
ايشان بخشيده بود سپاسگزارى او را انجامدهند،و خدائى را كه از آن
بيچارگى و گرسنگى نجاتشان دادهبود شكر گويند،ولى تدريجا غفلتبر
آنها چيره گشت وبسركشى و خودپرستى دچار شدند.
خداى تعالى
براى ارشاد و هدايتشان پيمبرانى فرستاد
(3)
ولىآنمردم بجاى اينكه سخنان پيمبران الهى را بشنوند و به موعظهها
و نصيحتهاشان گوش دل فرا دهند،به تكذيب آنها پرداخته و درعياشى و
شهوترانى مستغرق گشتند،و شايد مانند ساير ملتهاىسركش و شهوتران كه
انبياء را سد راه لذت و شهوت خودميديدند،به آزار آنها نيز
كوشيدند،و بدين ترتيب مستحق عذابالهى گشتند.
خداى تعالى
سيل«عرم»را
بر آن سد عظيم گماشت تا آنراويران ساخت،و آب،تمام دشت و باغات و
خانهها را بگرفت وهمه را ويران كرد و،پس از چندى آن وادى خرم را
بصحرائىخشك و سوزان مبدل ساخت و بجاى آنهمه درختان ميوهدار
وباغات سرسبز چند درخت اراك و درختشوره گز و اندكىدرختسدر بجاى
ماند،و آن بلبلان خوش الحان جاى خود رابفغان بومان سپردند.
از رهروان عشق
جز افسانهاى نماند آشفه را ز سيل بلا خانهاى نماند بلبل ز
دستبرد خزان خامشى گرفت الا فغان بوم بويرانهاى نماند
پراكنده شدن بسيارى از قبائل عرب يمن در نقاط مختلف
جزيرةالعرب
بارى با ويران
شدن سد مارب و خشك شدن آن شهرها ومزارع خرم و سرسبز بسيارى از
قبائل عرب يمن به نقاط مركزى وشمالى جزيرة العرب كوچ كردند كه از
آنجمله قبيله خزاعه بود كه به حجاز كوچ كرده و در آنجا سكنى
گزيدند،و از آنجملهقبائل غسان و نحم و تغلب و ديگران كه نام
ديگرشان قبائل«آلجفته»استبودند
كه به شامات رفته و در آنجا سكونت
اختياركرده و همان قبيله غسان بودند كه بعدها حكومت غسانيان را
درسرحدات شام تشكيل داده و با حمايتى كه دولت روم از ايشانميكرد
به قدرت زيادى رسيدند و حارث بن جبلة يكى از اميرانايشان را تا سر
حد پادشاهى قدرت دادند،و در برابر ايشانلخميان بودند كه تحت
الحمايه پادشاهان ساسانى ايران بوده و ازايشان طرفدارى ميكردند...و
اين دو دسته تا زمان ظهور اسلامنيز در آنجا حكومت داشته و سپس
منقرض گشتند...
و قبائل اوس و
خزرج نيز كه در يثرب سكونت گزيدند ازهمين مهاجران يمن و عربهاى
قحطان هستند،جز اينكه برخىچون ابن اسحاق هجرت آنها را به سرزمين
حجاز به زمان قبل ازويران شدن سد مارب نسبت دادهاند،اگر چه اصل
هجرت دررابطه با ويرانى همان سد بود...
بدين شرح كه گفتهاند:قبائل
مزبور يعنى قبائل خزاعه و آلجفته و اوس و خزرج همين كه آثار
ويرانى سد را مشاهدهكردند،و دانستند كه بزودى سد مزبور ويران
خواهد شد بهمراهعمرو بن عامر لخمى كه بزرگ آنها بود از يمن كوچ
كرده وبسرزمين حجاز و نقاط شمالى جزيرة العرب رفتند،و بهمانگونه كه
گفته شد قبيله خزاعة در حجاز و نزديكى مكه،و آل جفته درسرحدات
شام،و اوس و خزرج در يثرب سكونت اختياركردند...
و قبائل
ديگر«حمير»و«سبا»مانند
قبائل«مذحج»و«كندة»و«انمار»و
اشعريان در يمن ماندند،و
پادشاهان«تبع»
(4)
در همين قبائل پادشاهى كرده و داستان«ربيعة
بننصر»كه
يكى از همين پادشاهان«تبع»بوده
و خوابوحشتناكى كه ديده بود
و«شق»و«سطيح»را
براى تعبير آنخواست از همين پادشاهان يمن بود
(5)
چنانچه«تبان
اسعد»نيزكه
به يثرب حمله كرد،و مدتها با آنها جنگيد و بالاخره نيزنتوانست كارى
از
پيش ببرد
(6)
و پس از آنكه دو تن از عالمان يهود آن شهر را با خود برد از تصرف
آن شهر منصرف شده و به يمنبازگشت و در مراجعتسر راه خود بمكه
آمده و جامهاى بر خانهكعبه پوشانيد از همين پادشاهان«تبع»-و
به اصطلاح
از«تبابعة»بوده
است
(7)
آخرين پادشاه
اين خاندان كه سلطنت او در يمن بدستلشگر حبشه برچيده شد و خود او
نيز در جنگ با آنان كشته شد«ذونواس»بود،كه
در قرآن كريم در سوره بروج و داستاناصحاب اخدود به
سرگذشت او اشاره شده،و هم او بود كه آنحفرههاى آتش را كه بصورت
كانالهائى درآورده بود حفر كردهو مردم نجران را كه حاضر نشدند از
آئين مسيح ستبردارند باآن طرز دلخراش سوزاند.
سركرده لشگر
حبشه كه توانسته بود ذونواس و لشكريان اورا شكست داده و به
فرمانروائى پادشاهان«تبع»در
يمن خاتمهدهد و بر آنجا مسلط شود طبق بسيارى از روايات
همان«ابرهة»بود
كه بعدها در يمن كليسا و معبدى ساخت و در صدد برآمد تابشهر مكه
حمله كند و خانه كعبه را ويران سازد و خداوند او و لشكريانش را
بوسيله پرندگان«ابابيل»نابود
ساخت.
همانگونه كه
در سوره فيل در قرآن كريم آمدهاست.
كشور يمن
سالها در دست همين لشكريان حبشه و دستنشاندگان نجاشى اداره ميشد
كه طبق نقل برخى اين مدتهفتاد و دو سال بوده كه به اين ترتيب پس
از ابرهه،فرزندشيكسوم بن ابرهة،و پس از او برادرش مسروق بن ابرهة،
در آنجافرمانروائى كردند تا اينكه«سيف
بن ذى
يزن»يكى
ازبازماندگان همان قبائل حمير با اشاره نعمان بن منذر و
كمكپادشاهان
ساسانى ايران و يارى آنها توانستحكومت از دسترفته خود را در يمن
باز يابد و پس از جنگ سختى كه با آنها كردبكمك سربازان ايرانى
حبشيان را از سرزمين يمن بيرون رانده،وچنانچه گفته شد پس از گذشت
هفتاد و دو سال حكومتحبشيان دوباره بر آن سرزمين حاكم شدند.
و اما در مورد
عرب حجاز
عربهاى حجاز
كه نسبشان بحضرت اسماعيل عليه السلامميرسد همانها هستند كه پس از
آنحضرت در آن سرزمين نشو ونما يافته و تدريجا نسل آنها زياد شد،و
قبائلى را تشكيل ميدادندهمانگونه كه اهل تاريخ نوشتهاند:پس از
توقف هاجر همسر گرامى ابراهيم خليل و فرزندش اسماعيل عليهما السلام
درمكه،قبيلهاى بنام«جرهم»كه
از باديه نشينان
بيابانهاىاطراف بودند،با اطلاع از جوشيدن و پيدا شدن آب در آن
منطقهبنزد هاجر و اسماعيل آمدند و با اجازه هاجر در آن
سرزمينتوقف و سكنى كردند.
ابراهيم خليل
عليه السلام گاهگاهى بديدن هاجر و اسماعيلميآمد و با بزرگ شدن
اسماعيل مامور به ذبح او و بناى خانه كعبهگرديد بشرحى كه در
تواريخ مذكور است.
پس از اينكه
اسماعيل دوران بلوغ را پشتسر گذارد بفكر ازدواجافتاد و از همان
قبيله جرهم دخترى را به زنى گرفت و پس ازمدتى بدستور ابراهيم او را
طلاق داده و زن ديگرى از ايشانبگرفت و اين زن دختر مضاض بن عمرو
جرهمى بود كه بگفتهاهل تاريخ خداوند دوازده پسر و يك دختر از آن
زن به اسماعيلعنايت فرمود كه يكى از آنها«نابتبن
اسماعيل»بود.
پس از وفات
اسماعيل رياست مكه را فرزندش«نابت»بعهده
گرفت،و پس از او قبيله جرهم،رياستشهر
مكه و توليتخانه كعبه را بخود اختصاص داده،و فرزندان اسماعيل را
از اينمنصبها بىبهره ساختند.
اينان سالها
بر مكه فرمانروائى كردند و تدريجا به ستمكارى وفساد در آن مكان
مقدس دست زدند تا جائيكه گويند:مردى از آنها بنام«اساف»بن
بغى،با زنى به نام«تائلة»دختر
وائل
درخانه كعبه زنا كرد و خداوند آندو را به جرم اين بىاحترامى وگناه
بصورت دو قطعه سنگ مسخ فرمود،و مردم مكه براى عبرتديگران آن دو
صورت سنگى را در نزديكى كعبه گذارده بودند،ومردم آندو را تماشا
ميكردند...
و در اثر طول
زمان و گذشت روزگار تدريجا آن دو صورتبهمان نامهاى«اساف»و«تائله»مورد
پرستش
گروههائى ازقبائل خزاعه درآمدند،بشرحى كه در تاريخ مذكور است.
بارى وضع
ستمكارى و فساد بوسيله قبيله جرهم در مكهگسترش يافت تا اينكه
قبيله خزاعة-كه از همان قبائل مهاجريمن بودند و پس از مهاجرت از
يمن در همان نزديكى مكه درجائى كه اكنون بنام«مر
الظهران»استسكنى
گزيده بودند،آماده جنگ با قبيله جرهم و نجات
مردم و تطهير آن شهر از ظلمو فساد آنها شدند،و پس از جنگى كه ميان
آنها واقع شد قبيلهخزاعه،جرهميان را شكست داده و از آن شهر بيرون
كردند...
آخرين كسى كه
از قبيله جرهم در مكهحكومت داشت و در جنگ با خزاعه شكستخورد«عمرو
بنحارث بن
مضاض جرهمى»بود
كه چون ديد نمىتواند در برابرخزاعه مقاومت كند بمنظور حفظ اموال
كعبه بدرون خانه كعبه رفت و جواهرات و هداياى نفيسى را كه براى
كعبه آورده بودند واز آنجمله دو آهوى طلائى و مقدارى شمشير و زره و
غيره بودهمه را بيرون آورده و در چاه زمزم ريخت،و آن چاه را پر
كرده و باخاك يكسان نمود،و بگفته برخى حجر الاسود را نيز از جاى
خودكنده و بهمراه آن جواهرات در چاه زمزم انداخت،و سپس قبيلهخود
را برداشته و به يمن رفت و بقيه عمر خود را با تاسف بسياردر يمن
سپرى كرد...
سالها بر اين
منوال گذشت وكسى از جاى آن هدايا و آهوان طلائى و چاه زمزم خبر
نداشت،وافراد زيادى از بزرگان قريش در صدد پيدا كردن زمزم و حفر
آنبرآمدند ولى موفق نشدند تا اينكه اين افتخار نصيب عبد
المطلبگرديد.
قبائل خزاعة
كه بر مكه استيلا يافتند دو تيره بودند،يكى«غبشان»و
ديگر«بنى
بكر بن عبد مناة».
تيره غبشان
تدريجا قدرت را از دستبنى بكر بن عبد مناةگرفت و حكومت مكه را
خود بدست گرفتند و سالها در آن شهرحكومت كردند
(8)
كه برخى مدت حكومت آنها را سيصد سال وبرخى پانصد سال ذكر
كردهاند،و چنانچه گفتهاند: دورانحكومت ايشان در مكه دوران
ميشومى بود،زيرا رسم ميشومبتپرستى در زمان ايشان در مكه آغاز شد
و بجاهاى ديگر نيز سرايتيافت،و«عمرو
بن لحى»كه
نخستين بتيعنى بت«هبل»را
بصورت سوغات از شام
بمكه آورد،و مردم را بهپرستش آن وادار كرد،و در اثر ثروت بسيار و
نفوذى كه در مكه ومردم آن سرزمين داشت جمع زيادى از مردم پرستش بت
هبل راپذيرفتند...از همين خانواده و بلكه رئيس آنها در مكه بوده
استكه بدنبال او بتهاى ديگرى بمكه آوردند و تدريجا بتپرستى
درميان طوائف مختلف عرب رواج يافت.
رياست قبيله
خزاعة تا زمان قصى بن كلاب(جد ششمرسول خدا(ص))ادامه داشت،و در
آنزمان قصى بن كلاب-كهاز تيره قريش و فرزندان اسماعيل بود،و در
ماجراى جنگ مياندو قبيله جرهم و خزاعه از هر دو كناره گرفته و در
قسمت جنوبىشهر مكه مسكن داشتند-و در ميان قبيله قريش و بنى
كنانةاحترام و قدرتى پيدا كرده بود،بنزد رئيس خزاعة كه نامش
حليلبن حبشية بود-رياستشهر مكه را نيز بعهده داشت-رفته ودخترش«حبى»را
براى خود
خواستگارى كرد،و حليل بنحبشية نيز پذيرفت و دخترش را بهمسرى قصى
بن كلاب درآورد.
قصى بن كلاب
از همسرش«حبى»چهار
پسر پيدا كردبنامهاى:عبد مناف،و عبد الدار،عبد العزى و عبد،و
بدنبال آنفرزندان ديگرى پيدا كرد و تدريجا قدرت و سيادت او در
ميانقبائل قريش و بنى كنانة فزونى گرفت،و بفكر بازپس گرفتن حكومت
مكه و رياستشهر و منصبهاى آنجا از قبيله خزاعهافتاد،و چون با
بزرگان قريش و بنى كنانة مشورت كرد آنها را نيزبا خود هم عقيده و
همراه ديد و پس از جنگى كه با آنها كردخزاعه را شكست داده و از مكه
بيرون كرد و قبائل قريش را كهدر اطراف مكه پراكنده شده بودند گرد
آورده و در مكه جاى داد،و براى هر گروه محلهاى و جايگاهى قرار
داد، خانه كعبه را از نو بنا كرده و در كنار آن نيزخانهاى براى
مشورت و تصميمگيرى بزرگان قريش بنا كرد ونامش را«دار
الندوة»گذارد
و تمام منصبهاى مكه،مانند منصبكليد دارى كعبه،و
سقايتحاجيان،و پرچمدارى قريش،وپردهدارى كعبه و منصبهاى ديگر به
او واگذار شد،و تدريجابزرگترين قدرتها و سيادتها را در ميان قبائل
قريش و سرزمين حجازپيدا كرد،و فرامين و دستورات او سالها بصورت
قانون در ميانقريش لازم الاجراء بود.
اين منصبها پس
از او بفرزندش عبد الدار و پس از وىبفرزندان او و ديگران رسيد و
طبق مصالحهاى كه ميان آنها برقرارشد منصب پرچمدارى قريش و
پردهدارى كعبه و سرپرستى دار الندوة به فرزندان عبد الدار،و منصب
ميهمان دارى و سقايتحاجيان بفرزندان عبد مناف واگذار شد،و تا زمان
بعثت رسولخدا و ظهور اسلام نيز بهمين منوال بود.
پىنوشتها:
1-سوره سبا
آيه 15-19.
2-سيرة
النبوية ابن كثير ج 1 ص 10.
3-از وهب بن
منبه نقل شده كه گفته است:خداى تعالى سيزده پيغمبر،و از
سدىروايتشده كه گفته است:دوازده هزار پيامبر براى ايشان
فرستاد(سيرةالنبوية ابن كثير ج 1 ص 10).
4-«تبع»لقب
پادشاهان يمن بوده،چنانچه«كسرى»لقب
پادشاهان ايران و«قيصر»لقب
پادشاهان روم
و«نجاشى»لقب
پادشاهان حبشه،و«فرعون»لقبپادشاهان
مصر بوده.
5-داستان
مزبور را ابن هشام در سيره نقل كرده و ما نيز ترجمه آنرا در
تاريخزندگانى رسول خدا برشته تحرير در آوردهايم.
6-و برخى
گفتهاند«تبان»در
اين سفر بيارى عموزادگان خود-يعنى همان قبائلاوس و خزرج كه از
يمن بدانجا آمده بودند-آمده بود كه آنها را در برابر يهوديانىكه
پس از مهاجرت اوس و خزرج بدانجا آمده و سكونت كرده بودند و به
ساكنانقبلى آنجا زور ميگفتند يارى دهد...و الله العالم.
7-شرح اين
ماجرا را نيز ابن هشام در كتاب سيره بتفصيل نقل كرده و نگارنده
آنرادر سال 47 شمسى ترجمه نموده و كتابفروشى اسلاميه آنرا بچاپ
رسانده كه ميتوانيدبدانجا مراجعه نمائيد.
8-ميان خزاعه
و بنى بكر نيز بعدها اختلاف پديد آمد و در ماجراى صلح حديبيه وفتح
مكه همان اختلاف ايشان نقش مهمى داشتبشرحى كه در جاى خود
خواهدآمد.
تاريخ تحليلى
اسلام جلد 2 صفحه 129
رسولى محلاتى
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
جهان
در عصر بعثت>
شبهجزيره عربستان>
جغرافيا>
نژاد
اعراب شرقى و شمالى شبه جزيره
قرنها پيش از
ظهور اسلام در نقطه شرقى و شمالى شبه جزيره عربستان، سه تيره از
عرب وجود داشتهاند; بدين شرح:
1- اعراب بائده
قبل از همه در
عربستان مىزيستهاند، و براى خود دوران و سرگذشتى داشتهاند، ولى
طى حوادث شومى منقرض گشتند و نابود شدند. به همين جهت نيز به آنها
«بائده»
مىگويند، يعنى نابود
شده و از ميان رفته.
گويا اينان
همان قوم عاد و ثمود و غيره بودهاند كه در سرزمين
«احقاف»
يعنى جائى كه امروز
كشور مسقط و عمان است، مىزيستهاند، و در نقاط ديگر شبه جزيره هم
پراكنده بودند. در روزگار طلوع اسلام، الواح و قبورى باقى مانده
بود كه مردم آنها را به همان عرب بائده نسبت مىدادند.
2- اعراب نجد
اينان كه در
شرق شبه جزيره به صورت قبائل مختلف مىزيستند، روزگار خود را حتى
در يك قرن پيش با چادرنشينى و جنگ و گريزها مىگذرانيدند. از نيم
قرن به اين طرف خاندان سعودى در اين منطقه حكومتخود را تشكيل داده
و امروز پايتخت آنها
«رياض»
در منطقه نجد واقع
است
(1)
3- اعراب حجاز
عرب اصيل شبه
جزيره كه قرنها بواسطه وجود خانه خدا (كعبه) در ميان آنها،
محترمترين مردم به شمار مىرفتند، در قسمتشمال و غرب جزيره به سر
مىبردند. شهرهاى حجاز هنگام ظهور اسلام مكه و مدينه و طائف بود.
در كنار درياى سرخ و سى و دو فرسخى شهر مدينه هم
«ينبع»
قرار داشت، كه خود بندرى بوده است، و رابط ميان حجاز و آفريقا به
شمار
مىرفت.
قريش
نجيبترين مردم حجاز بودند كه در شهر مكه سكونت داشتند. نجابت و
احترامى كه قريش در ميان ساير قبايل مختلف عرب كسب كرده بودند، به
خاطر
«كعبه»
خانه خدا و يادگار
حضرت ابراهيم و اسماعيل بود كه قريش خود از اولاد حضرت اسماعيل به
شمار مىرفتند. به طورى كه عموم قبايل عرب در يمن و حجاز و نجد و
ديگر نقاط كعبه و شهر مكه را محترم شمرده و آن مكان مقدس را رمز
اعتبار خود مىدانستند.
ر ساله اعراب
از باديهها و شهرها در ماه رجب و ذى حجه براى زيارت كعبه و انجام
مراسم، و زيارت بتهاى مشهور خود به مكه و منا مىآمدند. از ميان
عرب عدنانى و قريش قبائلى كه شهرت داشتند عبارت بودند از: بنى
هاشم، بنى اميه، بنى مخزوم، بنى اسد، بنى نوفل، بنى جمح، بنى عدى،
بنى سهم، بنى عبدالدار، بنى زهره، و غيره.
و از اينان
نيز تيرههائى به وجود آمدند كه در تاريخ اسلام از ايشان ياد
مىشود.
از اين قبائل
چهار قبيله بيش از بقيه شهرت داشتند، و محل اعتبار و مورد توجه
بودند: بنى هاشم، بنى اميه، بنى مخزوم، بنى عبدالدار. هنگام بالا
گرفتن كار پيغمبر (صلى الله عليه و آله) در مكه و مدينه، بزرگ بنى
هاشم پيغمبر اسلام، و بزرگ بنى اميه ابوسفيان، و بزرگ بنى مخزوم
ابوالحكم بود كه بعدها بواسطه خودسرى و جهالتش در مقابل اسلام و
پيغمبر (صلى الله عليه و آله)
«ابوجهل»
خوانده شد.
مردم قريش طى
سفرهاى بازرگانى خود در شام و فلسطين با نصارا، و در حيره (عراق)
با ايرانيان و در يمن با يهوديان حميرى آشنا شدند، و از مجموع اين
برخوردها به ميزان زيادى از طرز تفكر و آداب و رسوم آنها آگاهى
يافتند، بدون اينكه راه و روش و آداب و رسوم خود را از دستبدهند،
يا تحت تاثير آنها قرار گيرند.
كار قريش در
مكه و طائف تجارت، و اعراب باديه شترچرانى و جنگ و گريز و قتل و
غارت بود. قرآن مجيد از اين دو وضع قريش و اعراب باديه در موارد
مختلف سخن گفته و اوضاع و احوال و طرز زندگى و روحيات و صفات آنها
را بازگو مىكند
پىنوشتها:
1- (يكى از
كارهاى زشتى كه اين خاندان نمودند اين است كه سرزمين مقدس حجاز و
محيط طلوع آخرين ديانت الهى و پيغمبر ختمى مرتبت (صلى الله عليه و
آله) را به جاى اينكه عربستان بنامند، بنام جد خود
«سعود»،
عربستان سعودى ناميدند. و آن سرزمين مقدس را كه تعلق
به عموم مسلمانان جهان دارد بعنوان ملك شخصى خود در آورهاند!)
تاريخ اسلام
صفحه 18
على دوانى
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
جهان در عصر بعثت>
شبهجزيره عربستان>
جغرافيا>
زبان
زبان اعراب
به موازات
ظهور اسلام، عرب سه دسته بودند. عرب شمال كه در نجد و حجاز و اواسط
سرزمين عرب يعنى شبه جزيره مىزيستند، و به زبانى كه قرآن مجيد بر
اساس آن نازل گرديد، سخن مىگفتند. و ديگر عرب قحطانى مقيم جنوب
بودند كه در يمن موطن اصلى خود و حضر موت سكونت داشتند، و زبان
آنها لغتسباى يا حميرى بود. عرب قحطانى به مرور ايام در حجاز
پراكنده شدند كه از جمله دو قبيله معروف اوس و خزرج بودند، كه در
سرزمين يثرب و شهر
«مدينه»
به سر مىبردند.
دسته ديگر عرب
«نبطى»
بود كه در اصل عرب نبودند، ولى با عرب آميزش پيدا كردند و در
سرزمين آنها
سكونت ورزيدند، و با آنان وصلت نمودند. از اينرو، زبان آنها عربى
خالص نبود، بلكه تركيبى از عربى و غير عربى بود.
تاريخ اسلام
صفحه 16
على دوانى
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
جهان
در عصر بعثت>
شبهجزيره عربستان>
جغرافيا>
اقتصاد
تجارت قريش
سرزمين مكه
فاقد توليد بود. نه زمين قابل كشتى داشت، و نه كالا و فراوردههائى
كه خود مصرف كنند و به ديگران عرضه نمايند. از اين روز ساكنان مكه
به كار تجارت و سوداگرى اشتغال داشتند و زندگى خود را با وارد
ساختن نيازمنديهاى خويش از خارج تامين مىنمودند. وجود مكه و تقدسى
كه در ميان قبايل عرب جاهلى داشت، و منطقه حرم كه جايگاه امنى بود،
و آمد و رفت قبائل عرب از نقاط مختلف عربنشين به مكه چه براى
پرستش بتهاى خود و چه به منظور شركت در مراسم سالانه حج كه در ماه
رجب و ذى حجه انجام مىگرفت، زمينه خوبى براى تجارت تجار عرب و
مبادلات تجارى آنها بود. تجارت حجاز تقريبا در اختيا مردم قريش
يعنى مردم مكه و اشراف طائف بود. تجارت قريش با فلسطين و سوره
(شامات) در شمال، و با يمن در جنوب بود، و گاهى تجار از راه دريا
به حبشه، و از راه نجد به حيره (عراق) تا مدائن پايتخت ايران
ساسانى بود، و شايد به داخله ايران هم آمد و رفت مىكردند. حتى با
روم و مصر و هند هم رابطه تجارى داشتند.
تجار مكه
تابستانها را به شمال مىرفتند كه آب و هوائى خوش داشت، و زمستانها
كه هوا سرد بود، راهى جنوب مىشدند. خداوند زندگى آنها را بدين
گونه تامين مىكرد و در قرآن مجيد سوره قريش مىفرمايد:
«براى
اين كه قريش با هم مانوى شوند (و دلهاشان با هم)
الفت گيرد (آنها را به انديشه سفر تجارت انداختيم) الفتيافتن آنها
نسبتبه هم در سفر تابستانى و زمستانى آنان تامين مىشد. پس قريش
بايد صاحب اين خانه (كعبه) را پرستش كنند، خدائى كه آنها را از
گرسنگى نجات بخشيد، و طعام داد، و از بيم و هراس ايمن ساخت».
(1)
بازرگانان
قريش در سفرهاى تجارى خود از بيابانهاى هولناك و مخوف مىگذشتند،
و صدها فرسخ راه را مىپيمودند. بيابانها و دشتهاى سوزان و
بهتانگيزى كه در همه جاى آن سكوت مطلق حكمفرما بود. نه راهى، نه
آبى و درختى ، و نه آبادى و نشانهاى.
فقط هنگام سفر
به شمال يا بازگشت از آنجا از
«خيبر»
و از شهر
«مدينه»
عبور مىكردند، و در موقع
سرازير شدن به جنوب
«طائف»
واقع در دوازده فرسخى مكه را مىديدند، و بعد هم وادى
«تهامه»
و نقطه مسكونى آنجا را.
در سمت چپ
حركت آنها هنگام بيرون رفتن از شهر مكه سواحل
«بحر
احمر»
و درياى سرخ، و در سمت
غرب، دشتهاى بىكران و شنزارهاى سوزان و كوهها و درههاى مخوف
فراوان وجود داشت، و آن طرفتر خليج فارس، و در جنوب درياى عمان
واقع بود.
تجار مكه در
سفرهاى تجارى خود، از وجود اعراب بدوى كه به خوبى از راههاى صحرا
و منازل ميان راه آگاه بودند، براى راهنمائى و حمايت كاروانهاى
خود استفاده مىكردند.
تجارت قريش در
بازارهاى دهگانه آنها در نقاط مختلف عربستان از شمال يعنى شامات
تا جنوبىترين نقطه عربستان يعنى يمن و حضرموت انجام مىگرفت.
اعراب در
«اسواق»
و بازارهاى خود
ضمن تجارت و مبادله كالاى خود، به مفاخرت قبيلهاى و خودنمائى و
ارائه جنبههاى مادى و معنوى خويش مىپرداختند. اين مفاخرتها ضمن
اشعار نغز و دلكش آنان و خطابههاى پر شورشان، به خوبى نمايان بود.
معروفترين
اين بازارهاى فصلى،
«سوق
عكاظ»
بود كه پيغمبر (صلى الله عليه و آله) نيز در ايام
جوانى، در آن شركت داشته است.
بازارهاى دهگانه عرب
با اينكه راجع
به اسواق عرب و نقش اين بازارها به خصوصبازار عاكاظ در دادوستد و
ارائه شعر و خطابه و مفاخرت قبيلهاى اشاره نموديم، و باز هم
يادآور خواهيم شد، معالوصف مناسب مىدانيم جداگانه هم از آنها ياد
كنيم.
«سوق»
در
زبان عربى به معناى بازار وجمع آن «اسواق»
است. اسواق عرب، ده بازار بزرگ و
همگانى فصلى بوده كه رد زمان جاهليتيعنى دوران پيش از ظهور اسلام
درنقاط مختلف عربستان شهشرت داشت. در حقيقت عرب را مىتوانستد در
اين بازارها شناخت.
اسواق عرب پس
از مراسم حج آنها كه در ماه رجب و ذىالحجه در مكه و عرفات و منا
انجالم مىگرفت، و شعار بزرگ قبائل عرب بود، مهمترين مرسم و كنگره
بزرگ آنها در ماههاى مختلف سال به شمار مىرفت.
محل برگزارى
بازرهاى دهگانه عرب در كشور كنونى اردن،يمن، عدن، حضرموت، بحرين،
مسقط و عمان و نجد يعنى عربستان كنونى بود.
در اين قلمرو
وسيع شبه جزيره تقريبا از مجموع قبائل عرب اعم از بتپرست و نصرانى
و يهودى و ستارهپرست و پيروان ساير اديان و عقايد خرافى، از شام و
عراق و يمن و بحرين و سواحل خليج فارس و نجد و يمامه و تهامه و
حجاز شركت مىجستند.
برنامه كار آنها
و شركت در اين بازرها اين بود كه از ماه ربيعالاول آغاز مىگرديد
تا در ماه ذىالحجه پس از شكت در آخرين بازرها بتوانند به مكه
بيايند و در مراسم حجحضور يابند و بعد از پايان موسمبه ميان قبايل
خود در نقاطى كه خواهيم شناخت، بازگردند.
بنابراين
قبايل عرب در دوره سال شخصيت و منافع مادى و معنوى خود را بدين
گونه تامين مىكردند. اين غير از سفرهاى تجارى عرب به يمن و شام و
ايران و حبشه و ديگر نقاط بود.
تجار عرب
كالاهاى خود را كه از اين كشورها مىآوردند اغلب در اسواق دهگانه
خود عرضه مىكردند و بقيه شركت كنندگان نيز آنها را با فرآوردههاى
خود مبادله مىنمودند.
يعقوبى مورخ
مشهور
«بازارهاى
دهگانه عرب را كه در آنها براى مبادله تجارى و داد و ستد خود
اجتماع مىكردند، و ساير مردم هم در آنها گرد مىآمدند، و بدان
وسيله از تامين خون ومال خود برخوردار مىگشتند»
بدين سان شرح مىدهد:
1- يكى از
بازارهاى دهگانه عرب در دومة الجندل در ماه ربيعالاول برگذار
مىشد. رؤساى اين بازار از دو قبيله غسانى و بنى كلب بودند.
(2)
2- بازار مشقر
واقع در هجر در بحرين بود كه در ماه جمادىالاولى گشايش مىيافت، و
قبيله بنى تميم آن را برگذار مىنمود.
3- بازار صحار
(شهرى واقع در كنار دريا درمسقط و عمان) در اولين روز ماه رجب
افتتاح مىشد.
4- بازار ريا
عرب از بازار صحار سرازير مىشدند به بازار ريا، و آل جلندى
حكمرانان آنجا از آنها ماليات مىگرفتند.
5- بازار شحر
(در ساحل درياى هند در خاك يمن در سرزمين مهره) بازار آنجا در سايه
كوهى كه قبر حضرت هود (عليه السلام) در آن واقع است، به وسيله
اعراب مهره برگذار مىشد.
6- بازار عدن
در روز اول ماه مبارك رمضان برگذار مىگرديد، و تجار از آنجا عطر
به ساير نقاط مىبردند.
7- بازار
صنعاء در نيمه ماه مبارك رمضان افتتاح مىشد.
8- بازار
رابيه درحضر موت در جنوب يمن برگذار مىگرديد.
اعراب با
محافظ به آنجا مىرفتند. زيرا حضر موت مملكت نبود، و قبيله كنده آن
را برگذار مىنمودند و به حفاظت از آمد و رفت مردم برمىخواست.
9- بازار عكاظ
واقع در بالاى سرزمين نجد بود. عرب درماه ذىالقعده در بازار عكاظ
اجتماع مىكردند. در اين بازار قريش و ساير قبائل عرب گرد
مىآمدند، و بيشتر آنها اعراب مضرى بودند. در بازار عكاظ بود كه
قبايل عرب اقدام به مفاخرت مىنمودند.
10- بازار
ذىالمجاز عرب از بازار عكاظ و ذىالمجاز براى شركت در مراسم به
سوى مكه سرازير مىشدند.
(3)
مشهورترين اين
بازارها كه در تاريخ اسلام از آن سخن رفته است همان بازارعكاظ بود.
چون تمام قبائل پس از شركت در بازارهاى ديگر در آخر به
«سوق
عكاظ»
مىآمدند و در آنجا بود كه به
مفاخرت و ايراد شعر و خطابه و شناسائى و شناساندن خود مىپرداختند.
پيغمبر اكرم
(صلى الله عليه و آله) نيز در اين بازار حضور يافته بود و پس از
اعلام نبوت و شكت و ديدنىهاى خود در بازار عكاظ ياد مىكرد.
به طور خلاصه
قبائل عرب از شمال و غرب براى شركت در بازارهاى خود به حركت در
مىآمد و سرانجام بيشتر آنها (غير از يهوديان و نصرانىها و
ستارهپرستان) وارد مكه مىشدند، و پس از شركت در موسم و طواف خانه
كعبه و زيارت بعضى از بتهاى خود به اوطان خويش بازمىگشتند.
پىنوشتها:
1- (بسم الله
الرحمن الرحيم لايلاف قريش، ايلافهم رحلة الشتاء و الصيف فليعبدوا
رب هذا البيت، الذى اطعمهم من جوع، و آمنهم من خوف.)
2- اعراب
غسانى و بنى كلب ك عمال رومىها بودند، چون همجوار فلسطين و در
منطقه ظهور مسيحيت اقامت داشتند، مانند قبيله طى كه حاتم طائى از
آنها بود و در نزديك دومة الجندل سكونت داشتند، اغلب مسيحى بودند.
همچنين اعراب حيره كه دست نشاندگان ايران ساسانى در مقابل هجوم
روميان به قلمرو آنها در عراق كنونى، به شمار مىرفتند. نيز به
مسيحيت گرويده بودند. دومة الجندل واقع در نقطهاى بود كه امروز
جزو كشور اردن به شمار مىرود.)
3- تاريخ
يعقوبى - جلد 1 صفحه 314.)
تاريخ اسلام
صفحه 30
على دوانى
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
جهان در عصر بعثت>
شبهجزيره عربستان>
جغرافيا>
اقتصاد
رباخوارى قريش
مىتوان گفت
اهل مكه عموما تاجربودند. مرد و زن اشراف مكه و فاميلهاى وابسته،
در مالالتجاره و سرمايه اين تجارت عمومى و هميشگى سهيم بودند، و
از اين راه ثروت زيادى به دست مىآوردند. معروف است كه خديجه همسر
پيغمبر قبل از ازدواج باآن حضرت از تجار عمده بود، ولى بايد دانست
كه بقيه زنان قريش هم تقريبا چنين بودند، و اختصاص به خديجه نداشت.
از اين گذشته
چون مردم مكه سالى يكبار از زوار كعبه و قبائل مختلف كه براى انجام
مراسم حج مىآمدند، پذيرائى مىنمودند و آنها نيز فراوردههاى خود
را در در منازل ميان راه و خود مكه مىفروختند، از اين راه نيز،
سود سرشارى عايد قريش مىشد.
براى درك
اهميت قريش، بايد در نظر داشت كه گاهى دوهزار و پانصد شتر كالاى
آنها را ميانحجازو شام و يمن مبادله مىكرد.
مبادلات تجارى
آنها طلا، نقره، پوست، چرم، ادويه، عطر، صمغ، سنا، يعنى محصولات
يمن و هند و حبشه بود، و از شام و مصر و فلسطين نيز كتان، ابريشم،
اسلحه، غله، زيتون، و روغن زيتون و غيره مىآوردند.
به مازات
ظهور اسلام تجار عمده قريش ابوسفيان از قبيله بنى اميه، عتبة بن
ربيعه از قبيله عبدالدار، ابوجهل از قبيله بنى مخزوم، و ابولهب از
قبيله بنى هاشم بودند، كه همگى از ثروتمندان و مالداران معروف به
شمار مىرفتند.
تجارت و ثروت
اندوزى قريش با ربا خوارى توام بود. ربا را با چند برابر
مىگرفتند. ثروتمندان عرب گذشته ازسودى كه از تجارت مىبردند، سود
حاصل از ربا نيز بر درآمد سرشار آنها مىافزود. ربا را توعى بيع و
خريد و فروش مىدانستند. چنان به آن دل بستهبودند كه موقع مطالبه و
گرفتن هيچگونه ترحم و ملاحظه نداشتند. شيو رباخوارى آينده
بدهكاران را مختل مىنمود، و بسيارى در زير بار آن به ستوه
مىآمدند. چه بسا كه به واسطه ندارى ناگزير مىشدند به صورت مزدور
و يا برده طلب كار رباخوار درآيند.
اين معنا موجب
گرديد كه اسلام از همان آغاز كار به جنگ رباخواران برود، تا آنجا
كه قرآن رباخوارى را در حكم جنگ با خدا دانسته است.
(1)
و صريحا
مىگويد: خدا داد و ستد معمول را حلال كرده است، و ربا را حرام.
(2)
از كارهاى
بسيار مفيد و سرنوشتساز اسلام همين مبارزه با رباخوارى بود كه قشر
مستضعف را نجات داد، و جلو سود كلان مفتخوران را گرفت.
پىنوشتها:
(1)فاذنوا
بحرب من الله و رسوله - سوره بقره آيه 279.
(2)واحل الله
البيع و حرم الربوا - سوره بقره آيه 275.
تاريخ اسلام
صفحه 40
على دوانى
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
جهان در عصر بعثت>
شبهجزيره عربستان>
جغرافيا>
اقتصاد
وضعيت اقتصادى جزيرة العرب
كتاب: از پيدايش اسلام تا
ايران اسلامى، ص 23
نويسنده: رسول جعفريان
كمبود شديد آب در جزيرة
العرب از مهمترين عوامل شكل دهنده به شيوه زندگى و فعاليتهاى
اقتصادى عربها بود.كشاورزى جز در مناطق محدود وجود نداشت.شتر عنصر
مهم زندگى عربها و همدم آنان بود.در مواردى گوسفندانى هم نگهدارى
مىشد.بدين ترتيب عرب، دامدارى محدودى را برگزيده بود تا بتواند
چند روزى در منطقهاى به سر برد.نتيجه اين امر، عدم رشد شهر نشينى
و بطور طبيعى عدم رشد حرفه و صنعت در آن جامعه شده بود.
تجارت در مكه وجود داشت و
اين به دليل مركزيت عبادى آن بود كه خود حاصل وجود كعبه و
بتكدههاى عرب در اين شهر بود.بازارهاى مكه محل مناسبى براى تأمين
ما يحتاج مردم بود كه كالاهاى آن بيشتر از خارج جزيرة العرب فراهم
مىشد.در اين تجارت ساير قبايل و نيز ساكنان يثرب و طائف مشاركت
داشتند.
مردم يثرب و طائف به دليل
داشتن آب، به كشاورزى اشتغال داشتند.اين آب تنها براى آبيارى
نخلستان و اندكى كشاورزى كفايت مىكرد، نه بيشتر.محصولاتى مانند جو
و گندم نيز در طائف و مدينه كشت مىشد كه البته چندان گسترده
نبود.گفتيم كه جنوب جزيرة العرب، يعنى يمن يا عربستان خوشبخت از
نعمت باران كافى برخوردار بود و از اين رو منطقهاى ثروتمند به
شمار مىرفت.شايد همين سبب دست اندازى قدرتهاى خارجى بر آن بود.
در مجموع، اعراب مردمى
فقير و كم درآمد و در عين حال سخت كوش بودندو به زندگى سخت و خشن و
دشوار عادت داشتند.اين ويژگى يك جامعه بدوى است كه به پشتوانه آن و
جمعيت كافى مىتواند تمدنى را ويران كند و جانشين آن شود.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
جهان
در عصر بعثت>
شبهجزيره عربستان>
جغرافيا>
دين
مذهب در
عربستان
كتاب: فروغ ابديت، ج 1، ص
43
نويسنده: جعفر سبحانى
وقتى ابراهيم خليل،پرچم
يكتا پرستى را در محيط حجاز برافراشت و با هميارى فرزند
خود،اسماعيل«كعبه»را
تعمير نمود،گروهى به او پيوستند و از اشعه خورشيد وجود او،دلهائى
روشن گرديد.اما درست معلوم نيست كه تا چه اندازه آن رادمرد الهى،
توانست آئين توحيد را گسترش دهد،و صفوف فشردهاى را از خداپرستان
تشكيل دهد.
امير مؤمنان،اوضاع مذهبى
ملل عرب را چنين تشريح مىكند:
«مردم
آنروز داراى مذهبهاى
گوناگون،و بدعتهاى مختلف و طوائف متفرق بودند، گروهى خداوند را به
خلقش تشبيه مىكردند(و براى او اعضائى قائل بودند)،و برخى در اسم
او تصرف مىكردند(مانند بت پرستان،كه«لات»را
از الله و«عزى»را
از عزيز گرفته بودند)،و جمعى به غير او
اشاره مىكردند سپس آنان را به وسيله رسول اكرم هدايت كرد و به
معارف الهى آشنا ساخت»
(1)
طبقه روشنفكر عرب،ستاره و
ماه را مىپرستيدند.تاريخ نويس معروف عرب،«كلبى»،كه
در سال 206 هجرى وفات
يافته،چنين مىنويسد:قبيله«بنى
مليح»جن
پرستبودند و
قبيله«حمير»آفتاب،و«كنانه»ماه،و«تميم»دبران،و«لخم»مشترى،و«طى»سهيل،و«قيس»شعرى،
و«اسد»عطارد
را مىپرستيدند.
اما طبقه منحط،كه
اكثريتسكنه عربستان را تشكيل مىداد،علاوه بر بتهاى قبيلهاى و
خانگى،به تعداد روزهاى سال 360 بت مىپرستيدند،و حوادث هر روز را
به يكى از آنها وابسته مىدانستند.
بت پرستى در محيط مكه،پس
از ابراهيم خليل«ع»به
كوشش«عمرو
بنقصى»انجام
گرفت. ولى به طور مسلم در روزهاى
نخستبه اين صورت گسترده نبود،بلكه روز نخست آنها را شفيع
دانسته،آنگاه گام فراتر نهاده،كم كم آنها را صاحبان قدرت پنداشتند.
بتهائى كه دور كعبه چيده شده بود،مورد علاقه و احترام همه طوائف
بوده،اما بتهاى قبيلهاى تنها مورد تعظيم يك دسته خاصى بود،و براى
اينكه بت هر قبيله محفوظ بماند، براى آنها جاهائى معين مىكردند و
كليد دارى معابد،كه جايگاه بتان بود به وراثت دستبه دست مىگشت.
بتهاى خانگى،هر شب و روز
ميان يك خانواده پرستش مىشد،هنگام مسافرت خود را به آنها
مىماليدند،و در حال مسافرت براى عبادت خود،سنگهاى بيابان را
مىپرستيدند،و در هر منزلى كه فرود مىآمدند،چهار سنگ انتخاب
كرده،و زيباتر از همه را معبود و بقيه را پايه اجاق قرار مىدادند.
اهالى مكه،علاقه مفرطى به
حرم داشته و هنگام مسافرت سنگهائى از آن همراه خود برده،و در هر
منزلى فرود مىآمدند،آنها را نصب كرده و مىپرستيدند.و شايد اينها
همان«انصاب»باشند
كه به
سنگهاى صاف و بى شكل تفسير شده،و در برابر آن«اوثان»است
كه به سنگهاى شكل دار و
پر نقش و نگار و تراشيده معنى گرديده است.و اما«اصنام»بتهائى
بودند،كه آنها از زر
و سيم ريخته و يا از چوب تراشيده مىشدند.
خضوع اعراب در برابر بتها
واقعا حيرت انگيز بود،آنها معتقد بودند كه به وسيله قربانيها
مىتوان رضايت آنها را جلب كرد،و پس از قربانى كردن،خون حيوان
قربانى شده را،به سر و صورت بت مىماليدند،و در كارهاى بزرگ و
سنگين از آنها مشورت مىكردند و مشورت آنان چوبهائى بود كه در يكى
مىنوشتند«افعل»،و
در ديگرى«لا
تفعل»،سپس
دست دراز مىكردند،و هر
كدام از آنها بيرون مىآمد،بر طبق آن عمل مىنمودند.
خلاصه:بت پرستى دين
رايجبود و به صورتهاى گوناگون در بين آنان نفوذ داشت. كعبه،در
حقيقتبتخانه خدايان اعراب جاهلى بود،و هر قبيله در آنجا بتى داشت
و بالغ بر 360 بتبه اشكال مختلف در اين خانه بود.حتى نصارى هم
آنجا بر روى ستونها و ديوارها،صورت مريم و عيسى و تصوير فرشتگان و
داستان ابراهيمرا نقش كرده بودند.از جمله«لات»و«منات»و«عزى»،كه
قريش آنها را دختران خدا مىشمردند،و مورد پرستش
خاص آنها بود.«لات»،مادر
خدايان به شمار مىآمد،معبدش نزديك«طائف»قرار
داشت و
به صورت سنگ سفيدى بود كه پرستش مىشد.«منات»،خداى
سرنوشت و پروردگار مرگ و اجل
بود،كه معبدش بين مكه و مدينه بود.
«لات»و«عزى»را
ابو سفيان
در روز احد،همراه خويش آورده بود،و از آنها استمداد
مىجست.گويند:يك تن از بنى اميه،به نام«ابو
احيحه سعيد بن عاص»،در
بستر مرگ مىگريست.ابو جهل كه به عيادتش
آمده بود،گفت:اين گريه براى چيست؟آيا از مرگ مىترسى كه از آن
گريزى نيست؟گفت نه ليكن،از آن مىترسم كه بعد از من، مردم«عزى»را
نپرستند.ابو جهل گفت:«عزى»را
مردم
به جهت تو نپرستيدهاند،تا به سبب مرگ تو از پرستش آن دستبردارند.
(2)
غير از اينها،خدايان ديگر
هم در ميان اعراب مورد تكريم بودند.چنانكه قريش،در داخل كعبه بتى
داشت كه«هبل»خوانده
مىشد.نه تنها هر قبيله داراى بت مخصوصى بود،بلكه در هر
خانوادهاى علاوه بر پرستش بت قبيله،بتخانوادگى نيز داشتند و
اشياء گوناگون، از ستارگان گرفته تا ماه و آفتاب و سنگ و چوب و خاك
و خرما و مجسمههاى مختلف،مورد پرستش هر يك از قبائل مختلف بود،كه
در كعبه و در ساير معابد،اين بتها مورد توجه قريش و ساير اعراب
بودند.نسبتبه آنها مراسم طواف و قربانى به جاى آورده مىشد و هر
قبيله،هر ساله شخصى را با تشريفاتى انتخاب مىكرد و در پيشگاه الهه
و اصنام خود قربانى مىساخت،و پيكر خونينش را،در نزديكى قربانگاه
دفن مىكرد.
اين بيان مىرساند كه
چگونه صفحه جزيرة العرب،از خانه تا بيابان و از خانه خلق تا خانه
خالق،انباشته و آكنده از الهه و اصنام بود.
(3)
بر اثر پرستش اين معبودهاى پوشالى گوناگون،تضادها و تعارضها و
جنگها و اختلافها و كشت و كشتارها و بالاخره بدبختىها و خسارتهاى
مادى و معنوى فراوانى،دامنگير اين صحرانشينان وحشى بود.
امير مؤمنان على«ع»در
يكى از خطبههاى خود،درباره اعراب پيش از اسلام مىفرمايد:
«خدا
محمد«ص»را،به
رسالت مبعوث ساخت،تا جهانيان را بيم دهد و او را امين دستورهاى
آسمانى خود قرار داد.در آن حال،شما اى گروه عرب بدترين دينها را
داشتيد،و در بدترين سرزمينها زندگى مىنموديد،و در بين سنگهاى خشن
و مارهاى گزنده مىخوابيديد،از آب تيره مىنوشيديد و غذاى ناگوار
مىخوريد،خن يكديگر را مىريختيد و پيوندهاى خويشاوندى را قطع
مىنموديد،بتها در ميان شما بر پا بود و گناهان سراسر وجود شما را
فراگرفته بود.»
(4)
طرز تفكر اعراب درباره
انسان پس از مرگ
آنان اين مشكل فلسفى را
چنين تشريح مىكردند:روان انسان پس از مرگ به صورت پرندهاى،شبيه«بوم»،به
نام«هامه
و صدى»،از
كالبد بيرون مىآيد و پيوسته در كنار جسد بيروح انسان شيون
مىكند،و نالههاى جان خراش و وحشتزا سرمىدهد.آنگاه كه كسان
مرده،وى را به خاك سپردند،روح او به صورتى كه گفته شد،آرامگاه وى
را مسكن اتخاذ مىكند و تا ابد قرار مىگيرد،و گاهى براى اخذ
اطلاعات از اوضاع فرزندان، بر بام خانه فرزندان مىنشيند.
اگر انسان،به وسيله مرگ
غير طبيعى،چشم از اين جهان پوشيده باشد،حيوان نامبرده پيوسته صدا
مىزند:اسقونى...!اسقونى...!يعنى با ريختن خون قاتل من،سيرابم كنيد
و تا انتقام از قاتل گرفته نشود،خاموش نخواهد شد.
پىنوشتها:
1.
«و
اهل الارض يومئذ ملل
متفرقة،و اهواء منتشرة،و طوائف متشتتة بين مشبه لله بخلقه، او ملحد
في اسمه او مشير الى غيره فهداهم به من الضلالة،و انقذهم من
الجهالة»،
نهج البلاغه،خ 1.
2. الاصنام نگارش نسابه
معروف به كلبى،ص 23.
3. به قول شاعر:معابد جمله
ويرانه،حريم كعبه بتخانه×ز خالق،خلق بيگانه،چه در ضرا چه در سرا.
4.
«نهج
البلاغه»،خ
26.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
جهان
در عصر بعثت>
شبهجزيره عربستان>
اعتقادات>
خرافات
خرافات
كتاب: فروغ ابديت، ج 1، ص
54
نويسنده: جعفر سبحانى
قرآن مجيد،هدفهاى مقدس
بعثت پيامبر اسلام را با جملههاى كوتاهى بيان كرده است.يكى از
آنها كه شايان توجه بيشتر مىباشد،اين آيه است:
«و
يضع عنهم اصرهم و
الاغلال التى كانت عليهم»
(1)
«پيامبر
اسلام تكاليف
شاق،و غل و زنجيرهايى را كه بر آنها استبر مىدارد».
اكنون بايد ديد مقصود از
غل و زنجيرى كه در دوران طلوع فجر اسلام،به دست و پاى عرب دوران
جاهليتبود،چيست؟مسلما مقصود،غل و زنجير آهنين نيست،بلكه منظور
همان اوهام و خرافاتى است كه فكر و عقل آنها را از رشد و نمو
بازداشته بود،و يك چنين گير و بند كه به بالفكر بشر بسته شود،به
مراتب از سلسله آهنين،زيانبخشتر و ضرر بارتر است.زيرا زنجيرهاى
آهنين پس از گذشتن مدتى،از دست و پا برداشته مىشود و فرد زندانى
با فكر سالم و منزه از خرافات گام در زندگى مىگذارد،اما
سلسلههائى كه از اوهام و اباطيل،بسان رشتههاى سردرگم،به عقل و
شعور و ادراك انسان پيچيده مىشود،چه بسا تا دم مرگ با انسان همراه
مىباشد،و او را از هر گونه تلاش،حتى براى باز كردن اين قيد و
بند،باز مىدارد.انسان با فكر سالم و در پرتو عقل و خرد مىتواند
هر گونه قيد و بند آهنين را در هم شكند،ولى فعاليت و تلاش انسان
بدون فكر سالم و دور از هر گونه وهم و خيال،نقشى بر آب و عارى از
فائده مىشود.
يكى از بزرگترين افتخارات
پيامبر گرامى اينست كه:با خرافات و اوهام و افسانه و خيال،مبارزه
نمود،و عقل و خرد بشر را از غبار و زنگ خرافات شستشو داد.و
فرمود:من براى اين آمدهام كه قدرت فكرى بشر را تقويت كنم،و با هر
گونه خرافات به هر رنگ كه باشد،حتى اگر به پيشرفت هدفم كمك كند
سرسختانه مبارزه نمايم.
سياستمداران جهان،كه جز
حكومتبر مردم غرض و مقصدى ندارند،پيوسته از هر پيش آمدى به نفع
خود استفاده مىكنند.حتى اگر افسانههاى باستانى و عقائد خرافى
ملتى به رياست و حكومت آنها كمك كند،از ترويج آن خوددارى
نمىنمايند،و اگر آنان،افرادى متفكر و منطقى باشند،در اين صورت به
نام احترام به افكار عمومى و عقايد اكثريت،از افسانهها و اوهام كه
با ميزان و مقياس عقل تطبيق نمىكند،طرفدارى مىكنند.
ولى پيامبر اسلام،نه تنها
از آن عقائد خرافى كه به ضرر خود و اجتماع تمام مىشد،جلوگيرى
مىنمود،بلكه حتى اگر يك افسانه محلى،يك فكرى بىاساس به پيشرفت
هدف او كمك مىكرد،با تمام قوا و نيرو با آن مبارزه نموده و كوشش
مىكرد كه مردم بنده حقيقتباشند نه بنده افسانه و خرافات.اينك از
باب نمونه داستان زير را مطالعه بفرمائيد:
...يگانه
فرزند ذكور حضرت پيامبر،به نام«ابراهيم»درگذشت.پيامبر
در مرگ وى غمگين و دردمند بود،و بىاختيار
اشگ از گوشه چشمان او سرازيرمىشد.روز مرگ او آفتاب گرفت،ملتخرافى
و افسانه پسند عرب:گرفتگى خورشيد را نشانه عظمت مصيبت پيامبر
دانسته و گفتند:آفتاب براى مرگ فرزند پيامبر گرفته شده است. پيامبر
اين جمله را شنيد،بالاى منبر رفت و فرمود:آفتاب و ماه،دو نشانه
بزرگ از قدرت بىپايان خدا هستند و سر به فرمان او دارند،هرگز براى
مرگ و زندگى كسى نمىگيرند.هر موقع ماه و آفتاب گرفت،نماز آيات
بخوانيد.در اين لحظه از منبر پائين آمد،و با مردم نماز آيات خواند.
(2)
فكر گرفتگى خورشيد،به خاطر
مرگ فرزند صاحب رسالت،گر چه عقيده مردم را سبتبه وى راسختر
مىساخت،و در نتيجه به پيشرفت آئين او كمك مىكرد،ولى او هرگز راضى
نشد كه موقعيت او از طريق افسانه در دل مردم تحكيم گردد.
مبارزه وى با افسانه و
خرافه،كه نمونه بارز آن،مبارزه با بت پرستى و الوهيت هر مصنوع ممكن
مىباشد،نه تنها شيوه دوران رسالت او بود،بلكه او در تمام ادوار
زندگى،حتى در زمان كودكى با اوهام و خرافات مبارزه مىنمود.
روزى كه سن محمد«ص»،از
چهار سال تجاوز نمىكرد،و در صحرا زير نظر دايه و مادر رضاعى خود«حليمه»زندگى
مىنمود،از مادر خود درخواست كرد كه همراه برادران رضاعى خود به
صحرا رود.«حليمه»مىگويد:فرداى
آن روز،محمد را شستشو دادم،و به موهايش روغن زدم،به
چشمانش سرمه كشيدم،براى اينكه ديوهاى صحرا به او صدمه نرسانند،يك
مهره يمانى كه در نخ قرار گرفته بود،براى محافظتبه گردن او
آويختم.محمد«ص»مهره
را از گردن درآورد
و به مادر خود چنين گفت:مادر جان آرام،خداى من كه پيوسته با من
است،نگهدار و حافظ من است.
(3)
خرافات در عقائد عرب جاهلى
عقائد تمام ملل و
جامعههاى جهان،روز طلوع ستاره اسلام،با انواعى از خرافات و
افسانهها آميخته بود،و افسانههاى يونانى و ساسانى بر افكار مللى
كه مترقىترين جامعه آن روز به شمار مىرفتند،حكومت مىكرد.و هم
اكنون در ميان ملل مترقى شرق،خرافههاى زيادى وجود دارد،كه تمدن
كنونى نتوانسته آنها را از قاموس زندگى مردم بردارد.رشد افسانه و
خرافه به تناسب علم و فرهنگ،جامعه هر چه از نظر علم و فرهنگ عقب
باشد،به همان نسبتخرافه و اوهام در ميان آنها زيادتر خواهد بود.
تاريخ،براى مردم شبه
جزيره،خرافه و افسانههاى زيادى ضبط كرده است،و نويسنده كتاب«بلوغ
الارب في معرفة
احوال العرب»
(4)
،بيشتر آنها را در همان كتاب،با يك سلسله شواهد شعرى و غيره گرد
آورده است.انسان پس از مراجعه به اين كتاب و غير آن، با انبوهى از
خرافات روبرو مىگردد كه مغز عرب جاهلى را پر كرده بود.و اين
رشتههاى بىاساس،يكى از علل عقب افتادگى اين ملت،از ملل ديگر
بود.بزرگترين سد، در برابر پيشرفت آئين اسلام،همان افسانهها بود،و
از اين جهت پيامبر با تمام قدرت مىكوشيد كه آثار«جاهليت»را،كه
همان افسانه و اوهام بود از ميان بردارد.هنگامى كه«معاذ
بن
جبل»را
به يمن اعزام نمود،به او چنين دستور داد:
«و
امت امر الجاهلية الا
ما سنه الاسلام و اظهر امر الاسلام كله صغيره و كبيره»
(5)
يعنى:اى معاذ،آثار جاهليت و افكار و عقايد خرافى را،از ميان مردم
نابود كن،و سنن اسلام را كه همان دعوت به تفكر و تعقل است،زنده
نما.
او در برابر تودههاى
زيادى از عرب كه ساليان درازى افكار جاهلى و عقائدخرافى بر آنها
حكومت كرده بود،چنين مىگفت:«كل
ماثرة في الجاهلية تحت قدمى»
(6)
يعنى:با پديد آمدن اسلام،كليه مراسم و عقائد و وسائل افتخار
موهوم،محو و نابود گرديد و زير پاى من قرار گرفت.
اينك براى روشن ساختن ارزش
معارف اسلام،نمونههايى را در اين جا مىآوريم:
1-آتش افروزى براى آمدن
باران:
شبه جزيره عربستان،در
بيشتر فصول با خشكى روبرو است.مردم آنجا براى فرود آمدن
باران،چوبهائى را از درختى به نام«سلع»و
درخت زودسوز ديگرى،به نام«عشر»گرد
مىآوردند و آنها را به دم گاو
بسته،گاو را تا بالاى كوه مىراندند.سپس چوبها را آتش زده،به جهت
وجود مواد محترقه در چوبهاى«عشر»،شعلههاى
آتش از آنها بلند مىشد و گاو بر اثر سوختگى شروع به
دويدن و اضطراب و نعره زدن مىكرد،و آنان اين عمل ناجوانمردانه
را،به عنوان يك نوع تقليد و تشبيه به رعد و برق آسمانى انجام
مىدادند.شعلههاى آتش را به جاى برق،و نعره گاو را به جاى رعد،
محسوب مىداشتند،و اين عمل را در نزول باران مؤثر مىدانستند.
2-اگر گاو ماده آب
نمىخورد،گاو نر را مىزدند:
گاوهاى نر و ماده را براى
نوشيدن آب،كنار جوى آب مىبردند،گاهى مىشد كه گاوهاى نر،آب
مىنوشيدند ولى گاوهاى ماده لب به آب نمىزدند،آنان تصور مىكردند
كه علت امتناع،همان وجود ديوها است كه در ميان شاخهاى گاو نر جا
گرفتهاند و نمىگذارند گاوهاى ماده آب بنوشند و براى راندن ديوها
به سر و صورت گاوهاى نر مىزدند.
(7)
3- شتر سالمى را داغ
مىزدند تا ديگرى بهبودى پيدا كند:
اگر در ميان شتران،بيمارى
پيدا مىشد،و يا قرحه و تاولى در لب و دهان آنها ظاهر
مىگرديد،براى جلوگيرى از سرايت اين بيمارى،شتر سالمى را
مىآوردند،لب و بازو و ران او را داغ مىكردند،ولى علت اين كار
روشن نيست،گاهى احتمال مىدهند كه جنبه پيشگيرى داشته و يك نوع
معالجه علمى بوده است،ولى از آن نظر كه از ميان شتران زياد فقط به
سر يك شتر چنين بلائى را مىآوردند،مىتوان گفت كه:يك عمل خرافى
بوده و علل موهومى داشته است.
4- شترى را در كنار قبرى
حبس مىكردند،تا صاحب قبر هنگام قيامت پياد
ه محشور نشود:
اگر مرد بزرگى فوت
مىكرد،شترى را در كنار قبر او در ميان گودالى حبس مىكردند، و آب
و علف به او نمىدادند،تا جان سپرد،و متوفى روز رستاخيز بر آن سوار
شود،و پياده محشور نگردد.
5-شترى را در كنار قبر پى
مىكردند:
از آنجا كه شخص متوفى،در
دوران زندگى براى عزيزان و مهمانان خود،شتر نحر مىكرد،براى تكريم
از متوفى و سپاسگزارى از او،بازماندگانش در پاى قبر او، شترى را به
طرز دردناكى پى مىكردند.
اسلام چگونه با اين خرافات
جنگيده است؟
اينگونه اعمال(علاوه بر
اينكه هيچ كدام با منطق و انديشه علمى سازگار نيست، زيرا با
افروختن آتش باران نازل نمىشود،و زدن گاو نر،تاثيرى در گاو ماده
نمىگذارد،و داغ كردن شتر سالم باعثبهبودى شتر بيمار نمىگردد و
همچنين...)،يك نوع زجر و ستم به حيوانات بوده است.اگر ما اين
عقائدو رفتار را با قوانين متقن اسلام كه درباره حمايت از حيوانات
وارد شده است مقايسه نمائيم،خواهيم گفت:اين شريعت،نقطه مقابل افكار
محيط بوده است.ما در اين جا از ميان دهها دستور اسلامى درباره
حمايتحيوانات،فقط يك دستور كوتاهى را مىآوريم:
رسول
اكرم«ص»مىفرمايد:هر
حيوان سوارى بر صاحب خود شش حق دارد:
1-در هر منزلى فرود آمد،آن
را علوفه دهد.
2-اگر از آبى مىگذرد،آن
را بر حيوان عرضه بدارد.
3-بر صورت او تازيانه
نزند.
4-موقع سخن گفتن طولانى،بر
پشت آن قرار نگيرد.
5-بار زيادتر از توانائى
بر آن حمل نكند.
6-حيوان را به پيمودن راهى
كه از توانائى آن بيرون است،واندارد.
(8)
6- كيفيت معالجه بيماران:
اگر كسى را عقرب و مار
مىگزيد،بر گردن مار و عقرب گزيده،زيور آلات طلائى مىآويختند،و
معتقد بودند كه اگر مس و قلع همراه خود داشته باشد مىميرد.
بيمارى«هارى»را
كه معمولا از گاز
گرفتن سگان بيمار به وجود مىآيد،با ماليدن كمى از خون بزرگ قبيله
بر موضع جراحت معالجه مىنمودند،و در شعر زير اين معنى منعكس است.
(9)
و اگر علائم جنون در كسى ظاهر مىگرديد،براى راندن ارواح خبيثه به
كثافات پناه برده،كهنه آلوده و استخوان مردگان را به گردن وى
مىآويختند.براى اينكه بچه آنها ديوزده نشود،دندان روباه و گربه را
به نخى بسته و به گردن بچهها مىانداختند.هر گاه لب و دهان بچهها
كورك مىزد،مادر بچه،غربالى به سر مىگرفت و از خانههاى قبيله،نان
و خرما جمع مىكرد و آنها را به سگها مىداد،تا دانه و كورك لب و
دهان فرزندش بهبودى پيدا كند،و زنان قبيله مواظبت مىكردند بچههاى
آنها از آن نانها و خرماها نخورند،كه مبادا آنها نيز بهمين درد
گرفتار شوند.
براى معالجه بيمارى جلدى
مانند ريختن پوستبدن،آب دهن به آن مىماليدند،اگر بيمارى شخصى
ادامه مىيافت،تصور مىكردند كه بيمار،حيوانى را مانند مار و غيره
كه متعلق به ديوها است كشته است.براى پوزش خواستن از
ديوها،مجسمههائى از گل به صورت شتر درست كرده و جو و گندم و خرما
بر آن حمل نموده،در برابر سوراخ كوه مىگذاشتند و فردا به همان
نقطه باز مىگشتند.اگر مىديدند كه بارها دستخورده است، آن را
نشانه قبولى هدايا دانسته مىگفتند كه بيمار خوب خواهد شد و در غير
اين صورت،معتقد بودند كه چون هديه ناچيز بوده از اين نظر مورد
پذيرش ديوها واقع نگرديده است.
مبارزه اسلام با اين
خرافات
اسلام با اين خرافهها،از
طرق مختلفى مبارزه كرده است.هنگامى كه عدهاى از اعراب بيابانى كه
با آويزه جادوئى و قلادههايى كه در آنها سنگها و استخوانها به بند
كشيده مىشد،بيماران خود را معالجه مىكردند،خدمت رسولخدا«ص»شرفياب
شدند و درباره مداوا با گياهان و داروهاى
طبى پرسش نمودند،رسول اكرم فرمود:لازم استبر هر فرد بيمار سراغ
دارو رود،زيرا خدائى كه درد آفريده دارو نيز آفريده است.
(10)
حتى موقعى كه سعد بن ابى وقاص بيمارى قلبى گرفت،حضرت فرمود:بايد
پيش«حارث
كلده»طبيب
معروف ثقيف
برويد،سپس خود آن حضرت او را به داروى مخصوصى راهنمائى كرد
(11)
.
علاوه بر اين،بياناتى
درباره آويزههاى جادوئى،كه فاقد همه گونه آثارند،وارد شده
است.اينك،به نقل دو روايت در اين باره اكتفاء مىورزيم:
1-مردى كه فرزند او دچار
گلودرد شده بود،با آويزههاى جادوئى وارد محضر پيامبر شد.پيامبر
فرمود:فرزندان خود را با اين آويزههاى جادوئى نترسانيد،لازم است
در اين بيمارى از عصاره«عود
هندى»استفاده
نمائيد.
(12)
امام صادق«ع»مىفرمود:«ان
كثيرا من
التمائم شرك»،بسيارى
از بازوبندها و آويزهها شرك است.
(13)
پيامبر و اوصياء گرامى او
با راهنمائى مردم به داروهاى زياد،كه همه آنها را محدثان بزرگ
اسلام،تحت عنوان طب النبى و طب الرضا و...گرد آوردهاند،بار ديگر
ضربه محكمى بر اين اوهام كه گريبان عرب دوران جاهليت را گرفته
بود،وارد ساختهاند.
7-قسمت ديگرى از خرافات:
براى رفع نگرانى و ترس،از
وسائل زير استفاده مىكردند:موقعى كه وارد دهى مىشدند و از بيمارى
وبا،يا ديو مىترسيدند،براى رفع ترس در برابر دروازه روستا،10 بار
صداى الاغ مىدادند و گاهى اين كار را با آويختن استخوان روباه به
گردن خود، توام مىنمودند.و اگر در بيابانى گم مىشدند،پيراهن خود
را پشت رو مىكردند و مىپوشيدند.موقع مسافرت كه از خيانت زنان خود
مىترسيدند،براى كسب اطمينان نخى را بر ساقه و يا شاخه درختى
مىبستند،موقع بازگشت اگر نخ به حال خود باقى بود، مطمئن مىشدند
كه زن آنها خيانت نورزيده است،و اگر باز،يا مفقود مىگرديد،زن را
به خيانت متهم مىساختند.
اگر دندان فرزند آنان
مىافتاد،آن را با دو انگشتبه سوى آفتاب پرتاب كرده
مىگفتند:آفتاب!دندانى بهتر از اين بده.زنى كه بچهاش نمىماند،اگر
هفتبار بر كشته مرد بزرگى قدم مىگذاشت،معتقد بودند كه:بچه او
باقى مىماند و...
پىنوشتها:
1. سوره اعراف/157.
2.
«بحار
الانوار»،ج
22/155.
3. مهلا يا اماه،فان معي
من يحفظني.«بحار»،ج
15/392.
4. نگارش سيد محمود
آلوسى،ج 2/286-369.
5.
«تحف
العقول»/25،و«سيره
ابن هشام»،ج
3/412.
6.
«سيره
ابن هشام»،ج
3/412.
7. شاعر عرب زبان در اين
باره كه گاو نر به جرم آب نخوردن گاو ماده زده مىشد، چنين
مىگود:
فانى اذا كالثور يضرب جنبه
اذا لم يعف شربا و عافت
صواحبه
8.
«من
لا يحضره
الفقيه»/228،همچنين
براى آگاهى از روايات مربوط به حقوق حيوانات،به كتاب«الشؤون
الاقتصاديه»/130-159،مراجعه
فرمائيد.
9. احلامكم لسقام الجهل
شافية×كما دماءكم تشفى من الكلب.
10.
«التاج»،ج
3/178،يعنى
اين آويزها در رفع بيمارى مؤثر نيست.
11.
«التاج»،ج
3/179.
12.
«التاج»،ج
3/184.
13.
«سفينه»،ماده«رقى».
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
جهان در عصر بعثت>
شبهجزيره عربستان>
اعتقادات>
آيينها
بتهاى قبايل عرب
كتاب: تاريخ پيامبران
اسلام، ص 5
نويسنده: دكتر محمدابراهيم
آيتى
جد شانزدهم پيامبر الياس
بن مضر مىباشد، او پس از پدر در ميان قبايل بزرگى يافت و او را
«سيد
العشيره»
لقب
دادند.سه پسر به نامهاى
«مدركه»
،
«طابخه»
و
«قمعه»
(1)
داشت و مادرشان «خندف»
دختر
«عمران
بن الحاف بن قضاعه»
و نام اصلى وى
«ليلى»
بود.
قبايلى را كه نسبشان به
اليأس مىرسد
«بنى
خندف»
گويند.يعقوبى گويد:
«اليأسرا
بيمارى سل گرفت و مرگ وى
روز پنجشنبه بود»
و مراد شاعر عرب در اين شعر:
إذا مؤنس
(2)
لاحت خراطيم شمسه*بكت غدوة حتى ترى الشمس تغرب
خندف است كه روزهاى
پنجشنبه از آغاز تابش أشعه خورشيد تا غروب آفتاب بر شوهر خويش گريه
مىكرد.
قبيلههاى:
«بنى
تميم»
،
«بنى
ضبه»
،
«مزينه»
،
«رباب»
(3)
، «خزاعه»
و
«أسلم»
از اليأس بن مضر
منفصل مىشوند.
ابن اسحاق گويد: نسب
شناسان
«مضر»
گمان مىكنند كه قبيله
«خزاعه»
از فرزندان
«عمرو
بن لحى بن قمعة بن
اليأس»
اند، و به گفته يعقوبى
«قمعه»
نزد
«خزاعه»
رفت و در ميان آنان زن گرفت و
لذا فرزندان او را به
«خزاعه»
نسبت مىدهند.نخستين امير
«خزاعى»
مكه همين
«عمرو
بن
لحى»
بود كه پس از جرهميان بر مكه سلطنت يافت و بت پرستى را در مكه رواج
داد .و به
گفته رسول اكرم:
«اول
كسى بود كه دين حضرت ابراهيم را دگرگون ساخت و بتها را به
پا داشت.و
«بحيره»
و
«وصيله»
و
«حامى»
را بدعت گذاشت
(4)
.
ابن هشام گويد:
«عمرو
بن
لحى»
از مكه به شام رفت و در
«مآب»
ازسرزمين
«بلقاء»
بت پرستان
«عمالقه»
را ديد و
از آنان بتى خواست، پس
«هبل»
را به وى دادند و آن را با خويش به مكه آورد.
ابن اسحاق گويد:
«آغاز
بت
پرستى در ميان
«بنى
اسماعيل»
به گمان بعضى چنان بود كه هر وقت كسى مىخواست از مكه
بيرون رود، سنگى از سنگهاى حرم را به منظور تعظيم حرم با خويش
برمىداشت، و چون در منزلى فرود مىآمد، همان سنگ را مىنهاد و گرد
آن طواف مىكرد و اين كار مقدمهاى شد تا هر سنگ زيبائى را پرستش
كنند و أخلاف از كيش خداپرستى أسلاف بر كنار ماندند.و به جاى دين
ابراهيم و اسماعيل به گمراهى و بتپرستى افتادند»
.
ابو المنذر: هشام بن محمد
بن سائب كلبى مىگويد: كه
«عرب
بتپرست هر گاه در سفر به منزلى فرود مىآمد، چهار
سنگ از زمين بر مىداشت، و زيباتر از همه را خدا قرار مىداد و
سنگهاى ديگر را ديگپايه مىساخت و هنگام كوچ كردن آنها را رها
مىكرد و در منزل ديگر، چهار سنگ ديگر به همان ترتيب برمىگزيد
(5)
.و نيز مىگويد: كه
«انصاب»
بر
سنگهاى مورد پرستش و
«أصنام»
بر بتهاى شكلدار ساخته شده از چوب و زر و سيم و
«اوثان»
بر بتهاى تراشيده شده از سنگ اطلاق مىشد
(6)
.
ابن اسحاق گويد:
«قوم
نوح
را بتهائى بود كه خداى متعال قصه آن را براى پيغمبر خويش در قرآن
آورده و گفته است: و قالوا لا تذرن آلهتكم و لا تذرن ودا و لا
سواعا و لا يغوث و يعوق و نسرا
(7)
آنگاه فرزندان اسماعيل بتهاى خويش را به همان نامها ناميدند.
«هذيل
بن مدركة بن اليأس
بن مضر «سواع
را بت خويش گرفتند وجايش در
«رهاط»
بود.
«كلب
بن وبره»
از
«بنى
قضاعه»
و درا، و ددر
«دومة
الجندل»
جاى داشت.
طايفه أنعم از قبيله طيىء
و اهل جرش از قبيله مذحج
«يغوث»
را، و يغوث در جرش بود.طايفه خيوان از قبيله
همدان،
«يعوق»
را، و يعوق در سرزمين همدان يمن جاى داشت.طايفه ذو الكلاع از قبيله
حمير
«نسر»
را در سرزمين حمير در صنعاء، خولان را در سرزمين خولان بتى بود به
نام
«عميانس»
.
«بنى
ملكان بن كنانة بن
خزيمة بن مدركة بن اليأس بن مضر»
بتى داشتند به نام
«سعد»
.مردى از
«بنى
ملكان»
كه
شتران وى از ديدن اين بت كه سنگى دراز بود رميدند و پراكنده گشتند
گفته است:
اتينا إلى سعد ليجمع
شملنا*فشتتنا سعد، فلا نحن من سعد
و هل سعد إلا صخرة
بتنوفة*من الأرض لا يدعو لغى و لا رشد
(8)
در ميان قبيله دوس، عمرو
بن حممه دوسى را بتى بود به نام
«ذو
الكفين»«طفيل
بن عمرو بن طريف دوسى»
در مكه
اسلام آورد و چون به ميان قبيلهاش برگشت، پدر و همسرش اسلام
آوردند .آنگاه در سفرى به مكه نزد رسول اكرم آمد و از اسلام
نياوردن قوم خود شكوه كرد و به امر آن حضرت، ديگر بار به ميان قوم
خود بازگشت تا رسول اكرم هجرت كرد و جنگهاى بدر و أحد و خندق به
انجام رسيد.سپس با هفتاد يا هشتاد خانواده مسلمان
«دوسى»
در
«خيبر»
به
رسول خدا پيوست، و همه از غنائم
«خيبر»
سهم بردند و تا فتح مكه با رسول خدا بود و
آنگاه با درخواست خودش مأمور رفتن و سوزاندن
«ذو
الكفين»
شد.و پس از وفات
رسولاكرم در جنگ با اهل رده همراه مسلمين بود تا از كار
«طليحه»
فارغ شدند و
آنگاه با پسرش
«عمرو
بن طفيل»
رهسپار
«يمامه»
گشت و در جنگ يمامه به شهادت رسيد
(9)
.
قبيله
«دوس»
بتى ديگر به
نام
«ذو
الشرى»
كه ابن اسحاق آن را ذكر كرده است داشت
(10)
.
قبيله
«قريش»
بتهائى از
جمله
«هبل»
كه در ميان كعبه بود،
«إساف»
كه بر ركنى از أركان كعبه كه مبدأ طواف
بود،
«نائله»
بر ركنى ديگر كه طواف بدان ختم مىشد،
«مجاور
الريح»
بر كوه صفا و
«مطعم
الطير»
بر كوه مروه داشتند.قريش و
«بنى
كنانه»
را بتى بود به نام
«عزى»
كه
خادمان آن طايفه «بنى
شيبان»
از قبيله
«سليم»
و از هم پيمانان
«بنى
هاشم»
بودند .
قبيله ثقيف را در شهر طائف
بتى بود به نام
«لات»
كه خادمان و دربانان آن، طايفه
«بنى
معتب»
از قبيله ثقيف
بودند.
دو قبيله
«أوس»
و
«خزرج»
و
ديگر مردم بت پرست
«يثرب»
در ساحل دريا در ناحيه
«مشلل»
و سرزمين
«قديد»
بتى به
نام
«مناة»
داشتند.نام اين سه بت هم در قرآن مجيد آمده است
(11)
.
قبيلههاى
«دوس»
و
«خثعم»
و «بجيله»
و ديگر ساكنان سرزمين
«تباله»
را بتى به نام
«ذو
الخلصه»
بود.قبيله
«طيىء»
و ديگر اهالى دو كوه طيىء، يعنى
«أجأ»
و
«سلمى»
بتى به نام
«فلس»
داشتند
(12)
.ابن هشام روايت مىكند كه رسول اكرم، على بن أبى طالب را براى
ويران ساختن اين بتخانه فرستاد و «على»
در آنجا دو شمشير به نام
«رسوب»
و
«مخذم»
به دست آورد
كه رسول اكرم هر دو را به وى بخشيد
(13)
.اما كلبى نسابه در باره «مناة»
مىگويد كه:
«على»
براى ويران ساختن آن رفت و دو شمشير
«حارث
بن أبى شمر
غسانى»
يعنى
«رسوب»
و
«مخذم»
را كه
«حارث»
به
«مناة»
إهداء كرده بود به دست آورده
نزد رسول اكرم آورد و آن حضرت هر دو را به وى بخشيد
(14)
.
قبيله
«حمير»
و أهل
«يمن»
را در سرزمين «صنعاء»
بتخانهاى به نام
«رئام»
بود.در حضر موت بتى داشتند به نام
«جلسد»
(15)
به صورت يك قطعه سنگ سفيد كه قطعه سنگ سياهى را به جاى سر بر فراز
آن نصب كرده بودند .
قبيله
«بنى
ربيعة بن كعب
بن سعد بن زيد مناة بن تميم»
بتخانهاى به نام
«رضاء»
داشتند .قبايل
«بكر
بن وائل»
و «تغلب
بن وائل»
و
«إياد»
را در سرزمين
«سنداد»
بتى به نام
«ذو
الكعبات»
بود.طايفهاى از «بنى
عذره»
بتى به نام
«شمس»
داشتند.ابن اسحاق گويد:
«اهل
هر خانه
را نيز بتى بود كه در آغاز سفر و هنگام سوار شدن و نيز در هنگام
بازگشت از سفر، پيش از هر كارى دست به آن مىسودند
(16)
.
اما در عين بتپرستى، آداب
و رسومى از قبيل تعظيم كعبه، طواف، حج و عمره، وقوف عرفات، وقوف
مزدلفه، قربانى شتران و تلبيه حج و عمره از زمان حضرت ابراهيم در
ميان ايشان باقى مانده بود و در همين آداب هم حق و باطل را به هم
آميخته بودند.چنانكه
«كنانه»
و
«قريش»
در موقع
محرم شدن و تلبيه گفتن چنين مىگفتند:
«لبيك،
اللهم لبيك، لبيك
لا شريك لك إلا شريك هو لك، تملكه و ما ملك»
(17)
.عرب نوعا به حشر و نشر و ثواب و عقاب و بهشت و دوزخ اعتقادى
نداشتند.و بتها را به منظور شفاعت در حوائج دنيوى پرستش مىكردند
(18)
.
پىنوشتها:
1 ـ نامشان به ترتيب عامر،
عمرو و عمير است.
2 ـ مراد از
«مؤنس»
روز
پنجشنبه است.چه عرب در آن زمان روزهاى هفته را از يكشنبه تا شنبه
چنين مىناميد: أول، أهون، جبار، دبار، مؤنس، عروبه، شيار.شاعر عرب
گويد:
أومل أن أعيش و أن يومى*ب
«أول»
أو ب
«أهون»
أو
«جبار»
أو المردى
«دبار»
فإن
أفته*ف
«مؤنس»
أو
«عروبة»
أو
«شيار»
(در كتاب لسان العرب به
جاى المردى
«التالى»
و به جاى افته
«يفتنى»
ثبت شده
است.م).
3 ـ يعنى قبايل تيم، عدى،
ثور و عكل
4) ر.ك: سوره مائده، آيه
.103
5 ـ كتاب الاصنام: چاپ
مصر، به تحقيق احمد زكى پاشا، ص .33
6 ـ الاصنام، ص .53
7 ـ سوره نوح آيه 23 يعنى
و گفتند: رها نكنيد خدايان خويش را، و رها نكنيد ود را و نه سواع
را و نه يغوث و يعوق و نسر را.م.
8 ـ يعنى: به جانب سعد
آمديم تا پراكندگى ما را به جمع تبديل كند بر عكس ما را متفرق
ساخت، در اين صورت ما از سعد نيستيم، آيا سعد جز قطعه سنگى است در
زمين بىگياه كه نه به گمراهى مىخواند و نه به راه راست.م.
9 ـ ر.ك.به: سيرة النبى ج
1 ص 80 تا 85 چاپ مصر مصطفى البابى سال 1355 ه.
10 ـ به قول كلبى بت بنى
حارث بن يشكر بن مبشر از قبيله
«أزد»«ذو
الشرى»
نام داشت (الاصنام ص 37) .
11 ـ سوره نجم، آيه 19 ـ
.20
12 ـ بر اوزان فلس و قفل و
عنق و حبر، ضبط شده است.
13 ـ ر.ك: سيره ج 1، ص .87
14 ـ ر.ك: الاصنام، ص .15
15 ـ نام بتى است كه جوهرى
آن را در ماده
«جسد»
ذكر كرده و لام را زائد گرفته است.
16 ـ ر.ك: سيرة النبى، ج
1، ص 81 ـ 95.ترجمه تاريخ يعقوبى ص .332
17 ـ تلبيه مخصوص هر يك از
قبايل را در ترجمه تاريخ يعقوبى، ص 333 ـ 334 بنگريد.ترجمه اين
تلبيه اين است: بلى، خدايا بلى، بلى براى تو انبازى نيست جز انبازى
كه او از آن تو است، تو او را مالكى و او مالك نيست (و يا تو او را
و هر چه را او مالك است مالكى) .م.
18 ـ قرآن مجيد سوره زمر،
آيه 3.سوره يونس، آيه .18
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
جهان در عصر بعثت>
شبهجزيره عربستان>
اعتقادات>
آيينها
شرح حالى مختصر از حنفاء جزيرة العرب
كتاب: تاريخ پامبران
اسلام، ص 13
نويسنده: دكتر محمدابراهيم
آيتى
با آن كه مقارن ظهور
اسلام، چنانكه گفته شد، كيش غالب عرب بت پرستى بود، معذالك در گوشه
و كنار جزيره عربستان علاوه بر اقليتهاى مذهبى كه بدانها اشاره
رفت، حنفائى بودهاند كه بر خلاف توده مردم مشرك و بتپرست، از شرك
و بت پرستى بر كنار و به خداى يگانه و أحيانا به ثواب و عقاب و
قيامت معتقد بودند.و اينك برخى از آنها را نام مىبريم:
1 ـ ورقة بن نوفل بن أسد
بن عبد العزى بن قصى (از قريش) عمو زاده أم المؤمنين
«خديجة
كبرى»
دختر
«خويلد
بن
أسد»
كه به گفته محمد بن اسحاق
(1)
كيش مسيحى گرفت و از كتابهاى مذهبى اهل كتاب استفاده كرد.به گفته
بعضى: ورقة به رسول اكرم ايمان آورد و مسلمان از دنيا رفت
(2)
.
2 ـ عبيد الله بن جحش، از
قريش، پسر عمه و برادر زن رسول اكرم، كه پيوسته در حيرت و طلب حق
بود و بت پرستى را رها كرد، تا آنكه بعد از ظهور دين اسلام،
مسلمانى گرفت، و با همسر مسلمان خويش
«أم
حبيبه»
دختر
«أبو
سفيان»
به حبشه مهاجرت كرد و آنجا از دين اسلام برگشت و
مسيحى شد.و چنانكه نوشتهاند، در حبشه بر همان كيش مسيحى بدرود
زندگى گفت.
3 ـ عثمان بن حويرث بن أسد
بن عبد العزى بن قصى (از قريش) كه نزدقيصر روم رفت.و كيش مسيحى
گرفت.و قيصر مقدم وى را گرامى شمرد.
4 ـ زيد بن عمرو بن نفيل
(از قريش) پدر
«سعيد
بن زيد»
صحابى معروف كه از بت پرستى و خوردن ميته و خون و
قربانيهاى بتها، كناره گرفت، او مردم را از كشتن دختران نهى مىكرد
و خداى ابراهيم را مىپرستيد و اشعارى مشتمل بر توحيد و ايمان به
معاد مىگفت، از جمله :
عزلت اللات و العزى جميعا*كذلك
يفعل الجلد الصبور
و لكن أعبد الرحمن
ربى*ليغفر ذنبى الرب الغفور
ترى الأبرار دارهم جنان*و
للكفار حامية سعير
و در قصيده ديگر مىگويد:
و إياك لا تجعل مع الله
غيره*فإن سبيل الرشد أصبح باديا
(3)
زيد بن عمرو در جستجوى حق
از مكه بيرون رفت و در هر جا گمان حق مىداشت به تحقيق و جستجو
مىپرداخت، تا آنكه موصل و جزيره و
(4)
شام را گشت و در زمين
«بلقاء»
(در شام) راهبى را
ديد كه از كيش مسيحى نيك آگاه بود و دين ابراهيم را از وى جستجو
كرد، راهب گفت: به همين زودى در همان شهرى كه از آن بيرون
آمدهاى.پيغمبرى ظهور خواهد كرد و به دين ابراهيم دعوت خواهد كرد.
«زيد»
ازكيش
«يهودى»
و
«عيسوى»
صرف نظر كرد و با شتاب
رهسپار مكه گشت و در بلاد
«لخم»
به دست
«لخميان»
كشته شد.
اين چهار نفر در يكى از
عيدهاى قريش كه نزد بتى فراهم شده بودند، با يكديگر ميعاد نهادند
كه ديگر گرد بت پرستى نگردند و در جستجوى دين حق بر آيند
(5)
.
5 ـ نابغه جعدى: قيس بن
عبد الله (از شعراى معروف عرب در جاهليت و اسلام) كه از ميگسارى و
بت پرستى دورى گزيد و در اشعار دوران جاهليت خويش، از توحيد و بعث
و جزا و بهشت و دوزخ سخن گفت، در يكى از قصائد جاهلى مىگويد:
الحمد لله لا شريك له*من
لم يقلها فنفسه ظلما
(6)
و نيز از اوست در توصيف
بهشت:
فلا لغو و لا تأثيم فيها*و
ما فاهوا به لهم مقيم
(7)
6 ـ أمية بن أبى الصلت
ثقفى (از مردم طائف و طايفه بنى ثقيف) كه يكى از بزرگترين شعراى
دوران جاهلى عرب است و به كتابهاى آسمانى آشنائى داشت، و ميگسارى
را تحريم كرد و درباره بتها اظهار شك و ترديد كرد و در جستجوى دين
حق بر آمد و خود در پيامبرى طمع ورزيد، به همين جهت چون رسول اكرم
به نبوت مبعوث گرديد،
«أمية»
بر آن حضرت حسد برد و گفت
تاكنون اميدوار بودم كه پيامبرشوم.
«مية»
در سال دوم يا نهم هجرت، در يكى از
قصرهاى طائف جان سپرد و خواهرش كه مسلمان شده بود يكى از قصائد
طولانى او را براى رسول اكرم خواند.و از اين قصيده است:
لك الحمد و النعماء و
الفضل ربنا*و لا شيىء أعلى منك جدا و أمجدا
آنگاه قصيده ديگرى از
برادرش به عرض رسانيد كه در آن گفته است:
وقف الناس للحساب
جميعا*فشقى معذب و سعيد
رسول اكرم پس از شنيدن
اشعار أمية كه صريح در ايمان به خدا و روز حساب بود چنين گفت :
آمن شعره و كفر قلبه
(8)
شعرش ايمان داشت، اما دلش كافر بود.أميه نخستين كسى بود كه
«بسمك
اللهم»
نوشت، و تا آمدن اسلام معمول بود
(9)
.
7 ـ قس بن ساعده إيادى،
حكيم و خطيب معروف عرب كه رسول اكرم او را در بازار عكاظ، سوار بر
شترى سرخ موى در حال سخنرانى ديده بود و خطبهاى از وى نقل فرموده
و آنگاه گفت: اشعارى هم مىخواند كه آنها را حفظ ندارم.پس ابو بكر
آنها را خواند
(10)
.خطبهها و كلماتى مشتمل بر اعتراف به توحيد و ايمان به معاد، از
وى نقل شده است. ـ أبو قيس: صرمة بن أبى أنس، از قبيله
«بنى
النجار»
كه در زمان جاهليت رهبانيت گرفت، و دست از بت
پرستى برداشت و خواست مسيحى شود، اما از آن هم در گذشت و براى خود
عبادتگاهى معين كرد و در آنجا به عبادت پرداخت و مىگفت پروردگار
«ابراهيم»
را پرستش مىكنم.أبو
قيس پس از هجرت رسول اكرم به مدينه اسلام آورد و اسلام وى نيكو شد
و اشعارى در باره رسول اكرم گفت كه در كتب تاريخ و تراجم ضبط شده
است
(11)
.
9 ـ خالد بن سنان، از
قبيله
«بنى
عبس بن بغيض»
كه بر حسب حديث نبوى
«پيامبرى
بود كه قومش حق وى را
نشناختند»
(12)
.چون مرگ خالد فرا رسيد، قوم خود را به نزديكى بعثت رسول اكرم خبر
داد، و دخترش به دين اسلام در آمد و چون سوره «قل
هو الله أحد»
را
از آن حضرت شنيد گفت: پدرم نيز چنين مىگفت
(13)
.
10 ـ تبان أسعد: أبو كرب،
پادشاه يمن كه بر حسب روايات مورخان هفتصد سال پيش از بعثت رسول
اكرم به نبوت وى ايمان آورد و در اشعار خود به رسالت پيامبر اسلام
گواهى داد
(14)
.
11 ـ زهير بن أبى سلمى،
شاعر معروف عرب كه از اشعار جاهلى وى نقل شده است:
يؤخر و يوضع فى كتاب
فيدخر*ليوم الحساب، أو يعجل فينقم
(15)
زهير دو پسر داشت به نام
بجير و كعب كه هر دو از صحابه و شعراى رسول اكرمبه شمار آمدهاند،
قصيده ميميه
«زهير»
يكى از
«معلقات
سبع»
است كه پيش از ظهور اسلام و نزول قرآن از لحاظ فصاحت و
بلاغت در خانه كعبه آويخته شده بود.
اسامى گويندگان اين هفت
قصيده به شرح ذيل است:
1 ـ امرؤ القيس بن حجر
كندى، متوفى به سال 540 ميلادى، صاحب قصيده لاميه
(16)
.
2 ـ طرفة بن عبد بكرى، از
قبيله
«بكر
بن وائل»
از قبايل
«عدنانى»
صاحب قصيده
«داليه»
متوفى در حدود سال 569
ميلادى
(17)
.
3 ـ زهير بن أبى سلمى
مزنى، از عرب
«عدنانى»
صاحب قصيده
«ميميه»
متوفى به سال 627 ميلادى
(18)
.
4 ـ لبيد بن ربيعه عامرى
صحابى، صاحب قصيده
«الفيه»
متوفى به سال 661 ميلادى
(19)
. ـ عمرو بن كلثوم بن مالك عدنانى، صاحب قصيده نونيه متوفى در حدود
سال 584 م
(20)
.
6 ـ عنترة بن شداد
عبسى.صاحب قصيده ميميه متوفى در حدود سال 615 م
(21)
.
7 ـ حارث بن حلزه يشكرى
عدنانى.صاحب قصيده همزيه
(22)
، متوفى در حدود سال 570 م.
برخى أصحاب معلقات را ده
نفر دانستهاند و سه نفر ذيل را افزودهاند.
8 ـ عبيد بن أبرص أسدى،
صاحب قصيده باثيه كه
«منذر
بن ماء السماء»
پادشاه حيره، متوفى در سال 554 ميلادى
او را كشت
(23)
.
9 ـ أعشى قيس: ميمون بن
قيس بن جندل، صاحب قصيده لاميه
(24)
متوفى به سال 7 ه.
10 ـ نابغه ذبيانى: زياد
بن معاويه، صاحب قصيده داليه
(25)
، متوفى به سال 604 م؟ .دنباله اسامى بعضى از حنفاء:
12 ـ أبو عامر راهب، از
قبيله أوس، پدر حنظله
«غسيل
الملائكه»
از شهداى أحد كه داستان وى را در جاى خودش
خواهيم گفت.
13 ـ بحيرى راهب، از قبيله
«عبد
القيس»
كه كيش مسيحى گرفت و چنانكه در جاى خود گفته خواهد شد، به نبوت
رسول
خدا ايمان داشت.
14 ـ عداس، غلام
«عتبة
بن
ربيعه»
از مردم
«نينوى»
كه داستان ملاقات وى با رسول خدا در جاى خود گفته خواهد
شد، وى از كسانى است كه به نبوت رسول اكرم مژده مىداد
(26)
.
پىنوشتها:
1 ـ نويسنده سيره.
2 ـ در مدح رسول اكرم گفت:
يعفو و يصفح، لا يجزى
بسيئة*و يكظم الغيظ عند الشتم و الغضب
(مروج الذهب، ص 73، ج 1)
ترجمه شعر اين است:
مىبخشد و گذشت مىكند و به بدى پاداش نمىدهد و خشم خود هنگام
دشنام و غضب فرو مىنشاند.م.
3 ـ ترجمه اشعار اين است:
لات و عزى همه را كنار
گذاشتم، چنين مىكند شخص نيرومند بردبار (1)
ليكن بخشايشگر، پروردگار
خود را مىپرستم تا پروردگار آمرزنده از گناه من چشم پوشى كند (2)
نيكوكاران را مىبينى كه
بهشت خانه ايشان است، و براى كافران زبانه آتش سوزان است (3)
زنهار قرار مده ديگرى را
با خداوند، چه راه هدايت به روشنى آشكار شده است (4) م.
4 ـ و او در نسخه وجود
نداشت، اينجانب با توجه به منابع از جمله سيره ابن هشام (ج 1، ص
246، چاپ مصطفى البابى 1355 ه). آن را افزودم.م.
5 ـ ر.ك: سيرة النبى، ج 1
ص 237 ـ 247 چاپ مصطفى البابى 1355 ه.مروج الذهب ج 1، ص 70 .چاپ
مطبعة السعادة 1367 ه.
6 ـ ر.ك: الاصابه، ج 3، ص
537 ـ 540.چاپ افست دار صادر از چاپ اول 1328 ه.مروج الذهب ج 1، ص
70 (در كتاب مروج الذهب اين شعر به أمية بن أبى الصلت ثقفى نسبت
داده شده است .م).
7 ـ مروج الذهب ج 1، ص
71.در كتاب مروج الذهب اين شعر نيز به اميه نسبت داده شده است
.اينك ترجمه دو شعر:
ستايش مخصوص خداوند است،
خداوند شريك ندارد، هر كس چنين نگويد به خود ستم كرده است (1) .
در بهشت نه لغو است و نه
نسبت گناه، و آنچه بدان تفوه كنند بر ايشان حاضر است (2) م .
8 ـ ر.ك: سفينة البحار، ج
1، ص 45، ولى در معارف ابن قتيبة
«آمن
لسانه و كفر قلبه»
آمده است، ص 60 چاپ دوم
مصر دار المعارف، ترجمه اين دو شعر اين است:
پروردگار ما، ستايش و بخشش
و احسان به تو اختصاص دارد، چيزى در عظمت و عزت از تو بالاتر نيست
(1) .
مردم همه براى حساب
ايستادهاند هم شقى معذب است و هم سعيد (2) .م.
9 ـ مروج الذهب، ج 1، ص
.73
10 ـ مروج الذهب، ج 1.ص
69، جمهرة خطب العرب، ج 1، ص 35 ـ 36 (نقل از صبح الاعشى، 1 : 212،
اعجاز القرآن 124، البيان و التبيين، 1: 168، الاغانى 14: 40،
العقد الفريد، 2 : 156، مجمع الامثال ميدانى، 1: 47) .
11 ـ مروج الذهب، ج 1، ص
.74
12 ـ ذلك نبى أضاعه قومه
(مروج الذهب، ج 1، ص 67) .
13 ـ ر.ك: معارف ابن قتيبه،
ص 28 ـ 29.مروج الذهب، ج 1 ص .68
14 ـ ر.ك: سيرة النبى ج 1
ص 15 ـ .25
15 ـ ترجمه: به تأخير
افكنده مىشود و نهاده مىشود در كتابى و آنگاه اندوخته مىگردد
براى روز حساب و يا به زودى كيفر داده مىشود.م.
16 ـ على عليه السلام او
را أشعر شعراء دانست (سفينة البحار، ج 1، ص 703، نقل از ابن ابى
الحديد) و از او به
«ملك
ضليل»
يعنى شاه بسيار گمراه، پادشاه بسيار بيچاره سرگردان تعبير فرمود
(نهج البلاغه خ 455) امرؤ القيس آخرين پادشاه سلسله كندى است كه در
قرن پنجم ميلادى در عربستان مركزى زمام حكومت را به دست گرفتند و
با پادشاهان يمن همان رابطه را داشتند كه ملوك حيره با خسروان
ايران، شاهان غسانى با قيصرهاى روم، مؤسس اين سلسله حجر بن عمرو
آكل المرار، در سال 450 ميلادى در گذشت.ديوان امرؤ القيس در سال
1877 در پاريس چاپ شده است.
17 ـ وى پيوسته عمرو بن
منذر پادشاه حيره و برادرش قابوس بن منذر را در شعر خويش هجومى
گفت، تا آنكه عامل بحرين به فرمان عمرو بن منذر كه خود طرفه به
اميد صد هزار درهم جايزه حامل آن فرمان بود دست و پاى وى را بريد و
به دارش آويخت (ر.ك: ترجمه تاريخ يعقوبى، ص 257 ـ 260) .ديوان طرفه
را اعلم شنتمرى شرح كرده است.
18 ـ اسلام آوردن زهير
معلوم نيست ولى دو پسرش
«بجير»
و
«كعب»
كه دو شاعر بزرگوارند، اسلام آوردهاند،
ديوان وى اول بار در سال 1870 م در لندن به طبع رسيده است.
19
ـ ر.ك: آداب اللغة
العربية، ج 1 ص .111
20 ـ ر.ك: المجانى
الحديثه، ج 1، ص 127، م.
21 ـ طبقات فحول الشعراء،
ص .128
22 ـ طبقات فحول الشعراء
.127
23 ـ طبقات فحول الشعراء ص
115.در بعضى كتب، قتل عبيد بن نعمان بن منذر نسبت داده شده است
(ر.ك: معارف ابن قتيبه ص 649، چاپ دوم مصر، دار المعارف 1388، و
أعلام زركلى، ج 4، ص 340 چاپ سوم) م.
24 ـ أبو بصير: أعشاى كبير
كه قصيده لاميهاش از معلقات عشر است و در خطبه
«شقشقيه»
مولى على عليه السلام يك
شعر از وى آمده است، أعشى قصيدهاى در مدح رسول اكرم گفت و به مكه
آمد، اما گويا توفيق اسلام آوردن نيافت.
25 ـ براى وى در بازار
«عكاظ»
خيمهاى زده مىشد، و در اشعار عرب داورى مىكرد.
26 ـ ر.ك: مروج الذهب، ج 1
ص 74 ـ .75
جهان
در عصر بعثت>
شبهجزيره عربستان>
اعتقادات>
آيينها
قبايل موسوى و عيسوى در شبه جزيره
كتاب: تاريخ پيامبران
اسلام، ص 11
نويسنده: دكتر محمدابراهيم
آيتى
پيش از ظهور دين مبين
اسلام، دو كيش
«موسوى»
و
«عيسوى»
در عربستان پيروانى داشته است و در نواحى جنوبى
عربستان، دين
«يهود»
تا آنجا پيش رفته بود كه پادشاه يمن
«ذونواس»
آن را پذيرفت و
بسيارى از مسيحيان
«نجران»
از جمله
«عبد
الله بن ثامر»
، پيشواى ايشان را به جرم
عيسوى بودن با وضع فجيعى به قتل رسانيد
(1)
.
يهوديان جنوبى در حدود قرن
اول پيش از ميلاد، به نواحى شمال عربستان مهاجرت كرده بودند و در
«يثرب»
،
«وادى
القرى»
،
«تيماء»
،
«خيبر»
و
«فدك»
بيشتر به كار كشاورزى سرگرم بودند و چنانكه در
تاريخ هجرت رسول اكرم گفته خواهد شد، سه طايفه يهودى مذهب
«بنى
قريظه»
،
«بنى
نضير»
و
«بنى
قينقاع»
در مدينه و اطراف آن سكونت داشتند.
دين عيسوى بيشتر در
«نجران»
و نواحى شمال غربى، در ميان
«غسانيان»
و
«تغلب»
و
«قضاعه»
و نيز در شمال
شرقى عربستان در ميان اهل حيره كم و بيش رواج داشت.دولت حبشه و
دولت روم شرقى نيز پشتيبان عيسويان بودند، البته در اثر مجاورت با
امپراطورى ايران و نفوذ ايرانيان در حكومت يمن، مردمى از عرب با
عقايد دينى ايرانيان هم آشنائى پيدا كرده بودند.
ابن قتيبه دينورى مىنويسد
(2)
: نصرانيت در ميان مردم دو قبيله
«ربيعه»
و
«غسان»
و برخى از
«قضاعىها»
و يهوديت در ميان قبايل «حمير»
،
«بنى
كنانه»« |